ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی ژان تولی
علت نوشتن این یادداشت؟ اینکه بعضی ها این کتابو دوس ندارن بخونن چون خیلی نظریه های مختلف درباره کتاب زیاد هست پس اگه نمیخواید کتاب رو بخونید حداقل این یادداشت رو که درباره نابغه گمنام تاریخ هس و توی این کتاب به ایشون اشاره شده بخونید
به نام خدا
شخصیت اصلی داستان به اسم آلن برگرفته از دانشمند و ریاضی دان نابغه ی انگلیسی به نام آلن تورینگ بوده، ایشون مخترع کامپیوتر بودن و توی جنگ جهانی دوم موفق شدن رمز ماشین انیگما (دستگاهی که با آن رمز های آلمانی به زیر دریایی هاشون رد و بدل میشده) رو بشکنه و توی جنگ جهانی دوم سهم بزرگی توی پیروزی متفقین داشتن.
ایشون به روش عجیبی خودکشی کردن ، در هفتم ژوئن ۱۹۵۴ یه سیب رو با محلول سیانور آغشته کردن و توی بشقاب کوچیکی گذاشتنش و بعد نشستن رو به روی آن و از روی آن نقاشی کردن، سپس آن را گاز زدن و خودکشی کردن...
جالبتر اینکه گفته میشه لوگو مکینتاش اپل ( که شکل سیب گازده است) همون سیب آلن تورینگه.
کوتاه و متخصر.
پایان بندی اش غیر منتظره بود ولی جالب بود
اینکه هر کسی که شاده و میخنده لزوما خوشحال نیست
به نظرم «مغازه خودکشی» ایدهی خیلی خلاقانهای داره و فضای سیاه و شوخطبعانهش رو دوست داشتم. یه روایت عجیب و نمادینه که دربارهی امید و زندگی حرف میزنه. کوتاهه و راحت خونده میشه. تضاد بین فضای تاریک و طنزشم خیلی جذابه.
«مغازه خودکشی» داستانی عجیب و سیاه است که با طنز، از ناامیدی و مرگ حرف میزند؛ اما زیر این ظاهرِ شوخ، حرفش دربارهی زندگیست. کتابی کوتاه و متفاوت که آرامآرام نشان میدهد حتی در تاریکترین دنیاها هم میشود روزنهای برای امید پیدا کرد. چیزی که از آن با من ماند، همین بود: گاهی برای دوباره دیدنِ زیبایی زندگی، فقط کافیست نگاهت تغییر کند.
وقتی به اخد داستان میرسی اصلا باورت نمیشه که چنین اتفاقی ممکنه بیفته و کاملا تو شک میری. ارزش خوندن رو از نظر من داشت.
چرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی یه چراغ روشن نمیکنی؟
چند سال پیش، کتاب صوتی مغازه خودکشی با صدای خانم شیرین سپهراد را گوش دادم، صدایش برایم بسیار شیرین و گوشنواز بود و همین، تجربهی شنیدن کتاب را برایم لذتبخشتر میکرد. اما مدتی پیش متوجه شدم نسخهای که آن زمان شنیده بودم کامل نبوده است. این بار سراغ نسخهی کاملتر با صدای هوتن شکیبا و ترجمهی آقای احسان کرمویسی رفتم و دوباره همان جذابیت همیشگی داستان را تجربه کردم.
داستان روایتگر پسری است که در دلِ تاریکیِ خانوادهاش، هنوز امید و عشق به زندگی را زنده نگه داشته. آلن ب ما میآموزد که زندگی با تمام رنجهایش، ارزش زیستن دارد. پایان کتاب برای من تلخ اما دوسداشتنی بود.
پایانش باعث شد قلبم بگیره و دلیلش رو هم نفهمیدم که چرا اینجوری شد! اگر نظری راجب پایانش دارید خوشحال میشم بگید بهم🌱 ولی باهمه ی اینها دوسش داشتم 🙂
اینکه خوشبین بودن، لزوماً به این معنی نیست که از رنجها بیخبری؛ بلکه به این معنیه که تصمیم گرفتی با وجودِ همهیِ سیاهیها، رنگ رو انتخاب کنی
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.