ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی فاضل نظری
«ای جان بر لب آمده لبهای دوست را آرامتر ببوس که این غنچه نورس است»
«آشفته خاطرش مکن ای پیک و بازگرد حتی مگو که نامه به خط فلان کس است»
«قدر شادیها و غمها را بدان، این لحظهها آخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتها...»
«زندانی امیدم و میدانم این قفس هر قدر هم بزرگ شود باز محبس است»
«اوقات تلخ و وضع خراب و هوا پس است من تاب قهر یار ندارم بگو بس است»
«چو به من به خنده گفتی که همیشگی ست عشق به خودم به گریه گفتم چه دروغ آشنایی»
«به هرجا پر زدم با سر زمین خوردم،نفهمیدم که سقفی شیشه ای بین من است و آرزوهایم»
«اگر چه پیچ و خم راه جانکاه است هنوز سخت ترین راه بهترین راه است چگونه شرح دهم مقصد و مسیری را که از تصور آن دست عقل کوتاه است»
«کوهی که تن به تیشه معدنچیان سپرد یاقوت سرخ داشت دل داغدار داشت»
«ما را چنان باید و شاید کسی ندید روز ازل هم آیینه ما غبار داشت»
«با رودخانه پای درختی قرار داشت سیبی که فکر خودکشی از شاخسار داشت»
«مطمئن باش برای تو و من هم جایی همدمی خواسته و همنفسی ساخته اند»
«از تو تندیس هوا و هوسی ساخته اند بدل از اصل تو ای عشق بسی ساخته اند»
«مگر چه بود سرانجام آفرینش من که در برابر من آه می کشید خدا»
«در آفرینش آدم مگر چه دید خدا؟ که قبل خلقت او دوزخ آفرید خدا»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.