ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آدام سیلورا
کتابهاییه که بیشتر از اینکه دربارهی مرگ باشه، دربارهی زندگی کردنه. در دنیای داستان، آدمها در روز مرگشون باخبر میشن و دو نوجوان، متیو و روفوس، در آخرین روز زندگیشون با هم آشنا میشن. چیزی که داستان رو جذاب میکنه اینه که تمرکز فقط روی «چه اتفاقی میافته» نیست؛ بیشتر روی اینه که آدم وقتی میدونه وقتش محدوده، با آدمها، ترسها، حسرتها و انتخابهاش چه کار میکنه.
به نظرم، بیشترین چیزی که دلم برایش تنگ شود فرصتهای ازدسترفته برای واقعاً زندگی کردنِ زندگیام باشد
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.