ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی مارک منسون
«همهامون قراره بمیریم. همهامون. چه سیرکی! همین قضیه باید باهامون کاری کنه همدیگه رو دوست داشته باشیم. ولی نداریم. خزعبلات پوچ زندگی ما رو وحشت زده و زمین گیر کرده. ما توسط هیچ بلعیده شدیم.»
«تو همین الانش هم خفن هستی. چه خودت متوجه شده باشی چه نه. چه یکی دیگه متوجهاش شده باشه چه نشده باشه. و دلیلش هم این نیست که یک اپ آیفون لانچ کردی، یا یک سال زودتر دانشگاه رو تموم کردی، یا برای خودت یک قایق لاکچری خریدی. این چیزها حقیقت رو تعریف نمیکنند. تو همین الانش هم خفن هستی چون در مواجهه با سردرگمیِ بیپایان و قاطعیت مرگ به انتخاب کردن چیزهایی که بهشون اهمیت بدی یا ندی، ادامه میدی و کم نمیاری. همین واقعیت، همین گزینش ارزشها برای زندگیت، تو را قشنگ میکنه، تو را موفق میکنه، و تو را محبوب قلبها میکنه، حتی اگه متوجهش نباشی. حتی اگه توی جوب بخوابی و روزها گشنگی بکشی. تو هم قراره بمیری چون اونقدر خوش اقبال بودی که زندگی کنی. شاید این رو حس نکنی. ولی گاهی برو لبه یک پرتگاه بایست، شاید این چیزی که میگم رو حس کنی.»
«ناز پرورده کردن ذهن انسان معاصر به جماعتی منجر شده که فکر میکنه استحقاق چیزی رو داره بدون اینکه اون رو به دست بیاره. جماعتی که فکر میکنه شایستگی چیزی رو داره، بدون اینکه براش قربانی کنه. آدمها خودشون رو کارشناس، کارآفرین، مخترع، نوآور، عکاس، کارگردان، ساختارشکن، و مربی معرفی میکنند بدون اینکه تجربه زیستهاش رو داشته باشند. و اونها این کار رو میکنند نه بهخاطر اینکه خفنتر از هر کسی هستند، بلکه بهخاطر اینکه فکر میکنند برای اینکه در این دنیا پذیرفته بشن - دنیایی که همش خارقالعادهها رو میبره روی آنتن- نیاز دارند که خفن باشند. فرهنگ امروز ما جلب توجه هنگفت رو با موفقیت هنگفت قاطی کرده، و این دو رو یکی میدونه، در حالی که این دو یکی نیستند.»
«اعتماد مهمترین عنصر سازندهی هر رابطهایه، دلیلش هم خیلی سادهاس: چون بدون اعتماد اون رابطه هیچ معنایی نداره. یک آدم میتونه بهت بگه دوستت داره، میخواد باهات باشه، به خاطرت بیخیال هر چیزی بشه، ولی اگه بهش اعتماد نداشته باشی این گزارهها به هیچ دردت نمیخوره. تا وقتی که به بیقید و شرط بودن عشقی که به سمتت روانه میشه اعتماد نکنی، نمیتونی با پوست و استخون حس کنی بهت عشق داده شده.»
«برای اینکه یک رابطه سالم باشه، طرفین باید طالب باشند که به هم "نه" بگن و "نه" بشنوند. بدون این نفی کردنها، بدون این پس زدنهای گاه و بیگاه مرزها فرومیریزه و مشکلات و ارزشهای یک نفر، به مشکلات و ارزشهای اون یکی میچربه. مشاجره نه تنها طبیعی، بلکه برای حفظ یک رابطه سالم کاملاً ضروریه. اگر دو نفر که به هم نزدیکن توانایی این رو نداشته باشن که تفاوتهاشون رو آشکارا و کلامی به هم بگن، پس اون رابطه بر اساس دغل بازی و سوء تفاهم بنا شده و به مرور زمان به یک رابطهی مسموم تبدیل میشه.»
«بدون مشاجره و دعوا اعتمادی نخواهد بود. مشاجره بهمون نشون میده چه کسی بیقید و شرط هوامون رو داره و چه کسی برای منفعت خودش با ماست. هیچکس به یک آدم همیشه "باشه"گو اعتماد نمیکنه.»
«آدمهایی که مرزهای محکمی دارن، درک میکنن که غیرمنطقیِ اگر انتظار داشته باشی دو طرف با هم صد درصد سازگار باشند و همهی نیازهای همدیگه رو ارضا کنند. آدمهایی که مرزهای درست و حسابی دارند درک میکنند که ممکنه گاهی به احساسات همدیگه صدمه بزنن، ولی در نهایت نمیتونن تعیین کنن که بقیه چه احساسی داشته باشند. آدمهایی که مرزهای درست و حسابی دارند درک میکنند که رابطهی سالم این نیست که عواطف همدیگر رو کنترل کنید، بلکه اینه که دو طرف همدیگرو در مسیر رشد شخصی و حل مشکلات خودشون پشتیبانی کنند. رابطهی سالم این نیست که به هرچیزی که پارتنرت بهش اهمیت میده اهمیت بدی؛ اینه که به پارتنرت اهمیت بدی، صرف نظر از اینکه اون به چی اهمیت میده. عشق بی قید و شرط اینه.»
«اگر برای کسی که دوستش داری فداکاری میکنی، باید دلیلش این باشه که خودت میخوای، نه به خاطر اجبار یا ترس از عواقب انجام ندادنش. اگر پارتنرت میخواد برات فداکاری کنه، باید دلیلش این باشه که اون واقعاً میخواد اون کار رو بکنه، نه به خاطر اینکه شما این فداکاری رو از طریق خشم یا احساس گناه، دستکاری کرده باشید. کارهای ناشی از عشق تنها زمانی معتبر هستند که بدون قید و شرط یا انتظارات انجام بشن.»
«پس زنی مهارت حیاتی و مهمی در زندگی. هیچکس نمیخواد در رابطهای که خوشحالش نمیکنه گیر کنه. هیچکس نمیخواد توی کسب و کار یا شغلی که بهش اعتقاد نداره پابند بشه. هیچکس نمیخواد در گفتن چیزی که واقعاً میخواد به زبون بیاره، احساس ناتوانی کنه. ولی با این وجود آدمها انتخاب اولشون پس نزدن و کنار اومدن، همیشه. آدمیزاد به طور طبیعی عاشق صداقته. ولی بخشی از صادق بودن در زندگی اینه که یا "نه" گفتن و "نه" شنیدن اوکی بشیم. درنتیجه پسزنی رابطمون رو بهتر و زندگی عاطفیمون رو سالمتر میکنه.»
«اگر میخوایم یک چیز خاص رو به عنوان ارزش انتخاب کنیم باید براش تره خرد کنیم. و برای اینکه یک چیزی را ارزش خودمون قلمداد کنیم، باید چیزهایی که "اون چیز" نیستن رو رد کنیم. برای اینکه X رو ارزش خود بدونیم، باید غیر X ها رو رد کنیم. این پسزنیها بخش ذاتی و ضروری حفظ ارزشها و در نتیجه هویتمون هستند. ما توسط چیزهایی که انتخاب میکنیم پسبزنیم، تعریف میشیم. و اگر چیزی رو رد نکنیم ( شاید از ترس اینکه خودمون توسط چیزی پسزده بشیم ) هیچ هویتی نخواهیم داشت.»
«برای اینکه واقعاً قدر چیزی رو بدونی و تحسینش کنی، باید خودت رو بهش مقیّد کنی. اینکه سالها از زندگیت رو وقف یک رابطه، یک اثر، یا یک مسیر شغلی کنی، لذت، معنا و احساس رضایت زیادی خودش داره. و اگر گزینههای دیگه رو پس نزنی، نمیتونی در بلند مدت سرمایهگذاری کنی و به نتیجه درست درمونی برسی. انتخاب یک ارزش برای خودت و زندگیت نیازمند اینه که دست رد به ارزشهای جایگزین بزنی.»
«فرهنگ مثبتگرایی/ مصرف گرایی این باور رو در ذهن ما فرو کرده که ما تا جایی که ممکنه باید پذیرا و تایید کننده باشیم. و این شالودهی خیلی از کتابهای به اصطلاح مثبتاندیشیه: آغوش خود را به روی فرصتها باز کنید، پذیرا باشید، به همه چیز و همه کس آری بگویید، و الی آخر. ولی ما باید یه چیزی رو رد کنیم، در غیر این صورت هویتی نخواهیم داشت. اگر هیچ چیزی از چیزهای دیگر بهتر یا خواستنیتر نباشه، اون وقت ما توخالی میشیم و زندگیمون بیمعنا. بدون ارزش خواهیم بود و زندگیمون بدون مقصود.»
«سفر یک ابزار فوق العاده برای خودسازیِ. چون شما رو از ارزشهای فرهنگ خودتون رها میکنه و بهتون نشون میده که جوامع دیگه میتونن باارزشهایی کاملا متفاوت زندگی کنن و کارشون هم راه بیفته و از خودشون بدشون نیاد. این مواجهه با ارزشها و معیارهای فرهنگیِ متفاوت شما رو مجبور میکنه چیزهایی که فکر میکردین توی زندگی خیلی ازش مطمئن هستید رو دوباره بررسی کنید، و احتمال بدین که شاید روشِ شما بهترین روش برای زندگی نیست.»
«آزادی، این فرصت رو به آدم میده که به معناهای بزرگتری دست پیدا کنه، ولی به خودی خود لزوماً چیز معناداری نیست. در نهایت، تنها راه رسیدن به معنا و حس اهمیت در زندگی، رد کردن گزینهها، محدود کردن آزادی، و انتخاب تعهد به یک مکان، یک باور، و یک شخص است.»
«اساسیترین تغییرهایی که در دیدگاهمون به وجود میان اغلب در نقطه انتهایی بدترین لحظههامون اتفاق میافتن. فقط وقتی که رنج شدیدی حس میکنیم تمایل پیدا میکنیم به ارزشهامون نگاهی دوباره بندازیم و بپرسیم که چرا دارن باعث ناکامی ما میشن. ما به یهجور بحران اگزیستانسیال احتیاج داریم تا بتونیم نگاهی بیطرفانه بندازیم به اینکه چطوری داریم معنا را از زندگیمون میکشیم بیرون، و بعد در مورد تغییر مسیر کمی تأمل کنیم. میتونید اسمشو بذارید "کفگیر به ته دیگ خوردن" یا "بحران اگزیستانسیال". من ترجیح میدم اسمشو بذارم "پوست کلفت شدن بعد از یک توفان".»
«بهتر شدن در هرچیزی بعد از هزاران شکست ریز و درشت میاد، و بزرگی موفقیت شما به این بستگی داره که چند بار در چیزی شکست خورده باشی. اگر کسی در زمینهای از شما بهتره، به احتمال زیاد بیشتر از شما در اون قضیه شکست خورده. اگر کسی از شما بدتره، به احتمال زیاد تجربههای سخت و طاقتفرسای یادگیری و خاکخوردن رو پشتسر نذاشته.»
«اگر شرایطی پیش بیاد که درش حس کنی در مقابل بقیهی دنیا قرار گرفتی، احتمالش زیاده که فقط خودت در مقابل خودت هستی.»
«خیلیها هستن که این توانایی رو دارند از خودشون بپرسند که آیا اشتباه میکنن یا نه، ولی عدهی کمی هستن که میتونن چند قدم جلوتر برن و اقرار کنن به اینکه اشتباه بودنشون چه معنایی داره. دلیلش هم اینه که معنای بالقوهای که ورای اشتباه بودنمون خوابیده، اغلب دردناکه. چون نه تنها ارزشهامون رو مورد بازجویی قرار میده، بلکه ما رو مجبور میکنه ارزشهایی متفاوت و متناقض رو مورد توجه و موشکافی قرار بدیم. ارسطو یک بار نوشت: ( از ویژگیهای یک ذهن بافراست اینه که میتونه افکار رو در سر بپرورونه بدون اینکه اونها رو بپذیره. ) توانایی نظاره کردن و سبک سنگین کردن ارزشهای مختلف بدون اینکه لزوماً اونها را بپذیریم، شاید محوریترین مهارت لازم برای تغییر معنادار زندگیمون باشه.»
«قبل از اینکه بتونیم به ارزشها و اولویت بندیهامون نگاه کنیم و اونها رو به چیزهای بهتر و سالمتری تبدیل کنیم، باید اول نسبت به ارزشهای کنونیمون نامطمئن بشیم. باید اونها رو از لحاظ ذهنی از خودمون جدا کنیم، به کاستیها و سوگیریهاشون نگاه کنیم، ببینیم که چه جوری با بقیهی دنیا همخوانی نداره، تو چشمهای جهل نگاه کنیم و سر تسلیم فرود بیاریم، چون جهل ما از خودمون خیلی بزرگتره.»
«ارزشهای ما معیوب و ناقصاند، و اگه بنا رو بر این بذاریم که اونها بیعیب و کاملاً، خودمون رو در یک طرز فکر دوگماتیکِ خطرناک قرار دادیم که ماحاصلاش چیزی نیست جز خودمحقبینی و فرار از مسئولیتها. تنها راهحل مشکلاتمون اینه که اول اقرار کنیم به اینکه کارها باورهامون تا به امروز اشتباه بودن و جواب نمیدن. این آغوشِ باز نسبت به اشتباه بودن باید باشه تا هر نوع تغییر یا رشد واقعی صورت بگیره.»
«عدم اطمینان ریشهی همهی پیشرفتها و رشدهاست. همونطور که قدیمیها میگن، کسی که فکر میکنه همه چی رو میدونه هیچی یاد نمیگیره. باید اول یه چیزی رو ندونیم که بتونیم هر چیزی رو یاد بگیریم. هرچه بیشتر به ندونستن اعتراف کنیم، فرصتهای بیشتری برای یادگیری میاد سراغمون.»
«عدم اطمینان، قضاوتهای ما نسبت به دیگران رو از بین میبره؛ از کلیشه ساختنها، نگاه قالبی به دیگران، و سوگیریهای ما نسبت به آدمهای داخل تلویزیون، محیط کار، یا خیابان، پیشگیری میکنه. عدم اطمینان حتی ما رو از دست قضاوت خودمون رها میکنه. ما نمیدونیم دوست داشتنی هستیم یا نه؛ نمیدونیم چقدر جذاب هستیم؛ نمیدونیم چقدر میتونیم در کارمون موفق بشیم. تنها راه رسیدن به این چیزها اینه که نسبت بهشون نامطمئن بمونیم و برای پیدا کردنشون از طریق تجربه، باز و پذیرا باشیم.»
«در یک آزمایش بحث برانگیز که خیلیها به اسم آزمایش میلگرم میشناسند، پژوهشگران به آدمهای "معمولی" گفتن که میتونن بقیه داوطلبها رو، اگر یک سری قوانین رو زیر پا گذاشتن، مجازات کنن. و همین کار رو هم کردن، حتی یه جاهایی کار به مجازات فیزیکی هم رسید. تقریباً هیچ کدوم از مجازاتگرها اعتراضی نکرد یا توضیحی نخواست. برعکس، خیلیهاشون داشتن از مسلّم بودنِ حقانیتِ اخلاقی که توسط این آزمایش بهشون اعطا شده بود کیف میکردن. مشکل اینجاست که اطمینان نه تنها دست یافتنی نیست، بلکه دنبالش رفتن هم نگرانیهای بیشتر و نقطه ضعفهای بدتری به بار میاره.»
«آدمهای شرور هیچوقت باور ندارن که خودشون شرور هستن؛ بلکه معتقدن که بقیهی آدمها شرورن.»
«برای اینکه یک آدم در مورد آسیبزدن به بقیه و انجام کارهای وحشتناک حس موجهی پیدا کنه، لازمه که یک نوع اطمینان سفت و سخت نسبت به باورها و حقانیتش داشته باشه. نژادپرستها رفتارهای نژادپرستانه میکنن چون به برتری ژنتیکیشون یقین دارن. متعصبهای مذهبی خودشون رو منفجر میکنن و جون صدها نفر رو میگیرن، چون در مورد جایگاه خودشون در بهشت به عنوان یک شهید راسخ دارن.»
«کلی پند و اندرز سنتی و متعارف اون بیرون هست که بهتون میگن " به خودت اعتماد کن "، " با حس ششم برو جلو "، و خیلی از این کلیشههای به ظاهر خوشایند. ولی شاید جواب این باشه که کمتر به خودت اعتماد کنی. به هرحال، اگر قلب و ذهنمون اینقدر غیرقابل اتکا هستن، شاید باید بیشتر و بیشتر تمایلات و انگیزههامون رو زیر سوال ببریم. اگر همیشه و در هر زمانی داریم اشتباه میکنیم، پس آیا شک به خود و به چالش کشیدنِ سفت و سختِ باورها و پیشفرضهامون تنها مسیر منطقی به سمت پیشرفت نیست؟»
«درست همونطور که ما با وحشت به زندگی انسانهای ۵۰۰ سال پیش نگاه میکنیم، میتونم تصور کنم که آدمهای ۵۰۰ سال بعد هم به ما و چیزهایی که امروز مسلّم میدونیم میخندن. بهمون میخندن که چه جوری اجازه میدیم پول و شغل زندگیهامون رو تعریف کنن. بهمون میخندن که چه جوری میترسیدیم نسبت به کسانی که دوستشون داریم ابراز قدردانی کنیم، ولی از اونور برای سلبریتیهایی که لایق هیچ نبودن کلی قلب و تحسین فرستادیم، به سنتها و خرافاتمون، به نگرانیها و جنگهامون خواهند خندید؛ بیرحمیمون رو مسخره میکنن. هنر ما رو مطالعه میکنن و در مورد تاریخمون بحث میکنن. اونها به حقایقی در مورد ما دست پیدا میکنن که هیچکدوم از ما هنوز ازش باخبر نیست. و اونها هم اشتباه خواهند کرد. فقط یه ذره کمتر از ما.»
«به جای تقلا برای قطعیت، ما باید همیشه در جستجوی شک باشیم: شک به باورهامون، شک به حسهامون، شک به چیزهایی که آینده برامون نگه داشته، مگر اینکه خودمون بریم بیرون و اون رو برای خودمون بسازیم. به جای اینکه دنبال این باشیم که ما درست بگیم و حق با ما باشه، باید دنبال این باشیم که همیشه داریم چطوری اشتباه میکنیم. چون همیشه داریم اشتباه میکنیم.»
«چیزی به اسم اصول یا ایدئولوژی کامل وجود نداره. این تجربههامون هستن که بهمون میگن که چه چیزی برای ما خوبه و چه چیزی نیست، و حتی همون موقع هم تجربهمون احتمالا یجورایی اشتباهه. و از اونجایی که من و شما و همهی آدمهای روی زمین نیازهای متفاوت، زندگینامهی روانشناختیِ متفاوت و شرایط متفاوتی داریم، همهمون بیبروبرگرد به جوابِ "درستِ" متفاوتی دربارهی معنای زندگیمون و اینکه چجوری باید زندگیش کنیم، میرسیم.»
«هر آدمی خودش تصمیم میگیره که چی " کافیه "، و اینکه عشق میتونه هرچیزی باشه که خودمون اجازه میدیم باشه.»
«همهمون دوست داریم مسئولیت موفقیت و شادکامی رو بر عهده بگیریم. درواقع، معمولاً سر اینکه چه کسی مسئول موفقیت و شادکامیه جنگ و دعوا داریم. ولی پذیرش مسئولیت مشکلاتمون خیلی مهمتره، چون یادگیری واقعی از اونجا میاد. بهبود در زندگی واقعی از اونجا میاد. اینکه تقصیر رو بندازی گردن دیگران فقط باعث میشه خودت آسیب ببینی.»
«ما همیشه روی چیزهایی که برامون اتفاق میافتن کنترل نداریم. ولی همیشه روی اینکه چه جوری چیزهایی که برامون اتفاق میافتن رو تعبیر کنیم، و چه جوری بهشون پاسخ بدیم، کنترل داریم.»
«اغلب اوقات، تنها تفاوت میان مشکلی که ما رو دردمند میکنه و و مشکلی که ما رو قدرتمند، این حس که ما انتخابش کردیم، و مسئولیتش برعهدهی خودمونه. اگر در وضعیت کنونیت احساس بدبختی میکنی، احتمالاً دلیلش اینه که حس میکنی بخشهایی از ماجرا از کنترلت خارجه، و مشکلی داری که از حل کردنش عاجزی، مشکلی که یهجورایی بهت تحمیل شده و تو انتخابش نکردی. وقتی حس میکنیم که خودمون مشکلاتمون رو انتخاب میکنیم، احساس قدرت میکنیم. وقتی حس میکنیم که مشکلاتمون رو برخلاف اراده خودمون بهمون اجبار کردن، احساس قربانی بودن و بدبختی میکنیم.»
«وقتی خودمون رو مجبور میکنیم که همیشه مثبت اندیش و مثبت نگر باشیم، وجود مشکلات زندگی رو انکار میکنیم. و وقتی مشکلات رو انکار میکنیم این فرصت رو از خودمون میگیریم که اونها رو حل کنیم و شادکامی به بار بیاریم. مشکلات یه جور حس معنا و اهمیت رو به زندگیمون اضافه میکنن. در نتیجه اگر از مشکلاتمون جا خالی بدیم یک هستیِ بیمعنی (اگرچه شاید خوشایند) خواهیم داشت.»
«انکار حسهای منفی میتونه به حسهای منفی عمیقتر و مزمنتر، یا حتی اختلالهای عاطفی منجر بشه. مثبت اندیشی مداوم یه جور طفره رفتنه، نه یک راهکار درست و حسابی برای مشکلات زندگی، مشکلاتی که اگر معیارها و ارزشهای درستی داشته باشی میتونن شما رو قدرتمندتر کنن و حتی بهتون انگیزه بدن.»
«اینکه " نیمهی پر لیوان رو نگاه کنی " چیز بدی نیست، ولی حقیقت اینه که بعضی وقتها زندگی مزخرفه، و سالمترین رویکرد به این قضیه اینه که بهش اعتراف کنی و بپذیریش.»
«لذت یک خدای تقلبیه. تحقیقات نشون داده کسانی که انرژیشون رو روی لذتهای سطحی متمرکز میکنن در نهایت اضطراب بیشتری دارن، از لحاظ عاطفی بیثبات، و افسردهتر هستن. لذت سطحیترین نوع رضایت از زندگیه و در نتیجه راحتتر از هر چیزی به دست میاد و راحتتر از هر چیزی از کف میره.»
«ارزشها اساس هرچیزی هستن که ما هستیم و کارهایی که انجام میدیم. اگر چیزی که ارزش میپنداریم بیفایده باشه، اگر چیزی که موفقیت/شکست میدونیم یلخی انتخاب شده باشه، اون وقت هر چیزی که بر روی این ارزشها بنا میشه ( افکار، عواطف، حسهای روزمره ) تا ثریا کج میره بالا. هر فکر یا حسی که در مورد شرایط خاصی به ذهنمون خطور میکنه برمیگرده به اینکه چقدر اون رو "ارزشمند" قلمداد میکنیم.»
«وقتی یک نفر درون خودش یک الگوی فکری رو ساخته که هرچی اطرافش اتفاق میافته رو به نفع اثبات مهم بودن خودش تفسیر کنه، سخته که اون رو از اون سیستم فکری بکشی بیرون اگه باهاشون بحث کنی، اونها فکر میکنن کسی هستی که نمیتونی میزان باهوش بودن / بااستعداد بودن/ خوشتیپ بودن / موفق بودن اونها رو تاب بیاره.»
«اینکه صرفا درمورد خودت حس خوبی داشته باشی بیمعنیه، مگر اینکه دلیل خوبی وجود داشته باشه که حس خوبی درمورد خودت داشته باشی. سختیها و شکستها برای ساختنِ آدمهایی مصمم و موفق، مفید و حتی ضروریه. این که به آدمها تلقین کنیم استثنایی هستن و بیدلیل درمورد خودشون حس خوب داشته باشن، به جامعهای پر از بیل گیتز ها و مارتین لوتر کینگها منجر نمیشه.»
«همه خوششون میاد حال خوبی داشته باشن. همه دوست دارن یک زندگی بیخیالِ شادِ آسون داشته باشن، عاشق بشن و روابط فوقالعاده داشته باشن، خوشتیپ باشن، پولِ خوب دربیارن، محبوب باشن و قابل احترام. ولی همه اینها رو میخوان. کی هست که نخواد؟ خواستنش کاری نداره. سوالِ جالبتر، سوالی که بیشتر مردم هیچوقت بهش توجه نمیکنن اینه: " چه رنجی در زندگیت میخوای؟ برای چه چیزی میخوای به آب و آتیش بزنی؟ " چون این سوال بهتر مشخص میکنه که زندگیت به کجا میخواد برسه و چه شکلی میشه.»
«زندگی به خودی خود یکجور رنج کشیدنه. ثروتمند به خاطر ثروتش رنج میکشه. فقیر به خاطر فقرش. آدمهای بیخانواده رنج میکشند چون خانوادهای ندارن، و آدمهای خانوادهدار بهخاطر خانوادههاشون در رنج هستن. آدمهایی که پیگیر امیال دنیویشون هستن بهخاطر امیال دنیویشون رنج میکشن، و آدمهایی که روزهی امیال دنیوی میگیرن بهخاطر روزهشون رنج میکشن. این به این معنی نیست که همه رنجها برابر هستن. قطعاً بعضی رنجها از بقیه دردناکترن. ولی همهی ما بی چون و چرا باید رنج بکشیم.»
«هیچ وقت خوشبخت نخواهی بود اگر مدام دنبال مولفههای خوشبختی باشی. هیچ وقت زندگی نخواهی کرد اگر به دنبال معنای زندگی باشی.»
«( کوچکترین سگ بیشترین سروصدا رو داره. ) کسی که اعتماد بهنفس داره احساس نیاز نمیکنه که ثابت کنه اعتماد بهنفس داره. یک آدم ثروتمند احساس نیاز نمیکنه کسی رو قانع کنه که ثروتمنده. موضوع اینه که یا یک چیزی هستی یا نیستی. و اگه داری شب و روز در مورد چیزی رویاپردازی میکنی، پس داری بارها و بارها این واقعیت ناخودآگاه رو تقویت میکنی: که تو اون چیز نیستی.»
«اگه یه لحظه وایستی و درستحسابی بهش فکر کنی متوجه میشی که همهی این پندهای سنتی درمورد زندگی و خوشبختی، همهی این چیزهای مثبت و خوشحالی که هر روز توی کتابهای خودیاری و پست های انگیزشی در شبکه های اجتماعی میبینیم، همه روی چیزهایی که نداری فوکوس کردن. روی چیزهایی دست گذاشتن که از دیدگاه خودت نقص ها و شکست ها و نقطه ضعف هات هستن، و بعد میاد اونها رو برات بزرگ میکنه. میری ورکشاپِ سهروزهی "چگونه سریع پولدار شویم" چون که حس میکنی به اندازهی کافی پول نداری. جلوی آینه میایستی و جمله هایی تلقینی رو تکرار میکنی که "تو زیبایی"، چون که حس میکنی زیبا نیستی. کارهای مضحکی رو انجام میدی که وانمود کنی موفق هستی چونکه حس میکنی همین الان به اندازهی کافی موفق نیستی.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.