ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی نسیم مرعشی
سه دختر ... سه دوست... لیلای داستان بهم یاد داد نباید با آدم ها لجبازی کرد،لجبازی با آدم های مورد علاقه امون فقط باعث میشه اون ها رو از دست بدیم.روجای داستان بهم یاد داد باید برای چیز هایی که میخوام بجنگم ،آنقدر بجنگم تا به دستش بیاورم.شبانه اما یاد داد که مثل او نباشم باید بتونم برای خودم تصمیم بگیرم و از تصمیمم پشیمان نشوم .خودم را در بلاتکلیفی نذارم.و رویایی فکر نکنم . کاش پایان بندی طور دیگه ای بود، مثلا سرگذشت این سه دوست نا تمام ماند آخرش بازه مثل فیلم های ایرانی که خب بده🥲😂
کتابیه که اگر حالوهوای آروم، تلخ و شخصیتمحور دوست داشته باشی، احتمالاً باهاش ارتباط میگیری؛ ولی اگر دنبال داستان پراتفاق و پرکشش باشی، شاید حوصلهات سر بره سه شخصیت اصلی هرکدوم یه جور با تنهایی، رابطه، آینده و انتخابهای سخت درگیرن و همین باعث شد بیشتر از اتفاقات، با حالِ خودِ آدمها همراه بشم.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.