ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی زویا پیرزاد
به نظرم یکی از قشنگترین رمانهای ایرانی دربارهی زندگیِ ظاهراً معمولیِ یک زنه بدون اینکه اتفاقهای خیلی عجیبوغریب لازم داشته باشه. کلاریس، خونه، بچهها، همسر، همسایهها و اون زندگی روزمرهای که کمکم میفهمیم خودش پر از حرفهای نگفته و خواستههای سرکوبشدهست.
چیزی که من دوست دارم اینه که کتاب داد نمیزنه که «این زن ناراضیه» خیلی آروم نشان میده چطور آدم ممکنه سالها در نقشهایی که برایش ساخته شده زندگی کنه و یک اتفاق کوچک باعث بشه برای اولینبار خودش و زندگیاش رو جور دیگری ببینه.
به نظرم کتاب بیشتر از عشق، دربارهی خودِ آدمه اینکه کِی و چطور از زندگیای که برامون عادی شده فاصله میگیریم و خودمون رو دوباره میبینیم
کتاب با حس وحال زندگی یک زن خانه دار شروع میشه که ۳ تا بچه داره و مشغله های زندگیش خیلی زیاده اواسط داستان با ورود همسایه جدید شاهد اوج هستیم که بسیار جذاب بود و هر قسمت شاهد یه سوپرایز جدید بود کتاب حس وحال خوب و جذابی بود هر چند که تکرارها و تکرار ها بود اما اینقد حال خوب کن بود که بفهمم همه زن های خونه دار خسته میشن
چیزی که برای من جذابش میکند این است که اتفاقات ظاهراً سادهی زندگی روزمره را جدی میگیرد: مادری، ازدواج، تکرار روزمرگی، احساس تنهایی و میل به داشتن چیزی فراتر از نقشهایی که دیگران برای آدم تعیین کردهاند. کلاریس، شخصیت اصلی، خیلی انسانی و چندلایه نوشته شده و تغییرات درونیاش بیشتر از طریق جزئیات کوچک و رفتارهای روزمره نشان داده میشود.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.