ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی آلبر کامو
«در این دنیای بی داور ، که هیچکس در آن بی گناه نیست ، که جرئت دارد که مرا محکوم کند؟»
«کسی را دوست داشتن یعنی پیر شدن با او را پذیرفتن»
«و چه خوب است كه هركسى گاه گاه به خلاف عادتش رفتار كند.»
«من ميل دارم كه زندگی كنم و خوشبخت باشم. مى دانم كه اگر پوچی و بى معنايى را تا پایان نتايجِ منطقى اش پیش ببريم نه مى توانيم خوشبخت بشويم و نه زندگی بكنيم.»
«بدبختى من اين است كه همه چیز را مى فهمم.»
«به جاى اين تنهايی مسموم از حضور ديگران، كه تنهايى من است، مى توانستم مزه تنهايى حقيقى را، مزه سكوت و لرزش درخت را بچشم.»
«اما كدام تنهايى؟ تو نمى دانى كه آدم تنها هيچ وقت تنها نيست ! تو نمى دانى كه همه جا بار آينده و گذشته همراه ماست.»
«از دست دادن زندگی چیزی نيست و هر وقت كه لازم باشد من اين شهامت راخواهم داشت. اما از دست رفتن معناى زندگی و نابود شدن انگیزه هستى، اين است آنچه تحمل كردنى نيست. نمى شود بى انگیزه زندگی كرد.»
«به چیزهای ممكن هم بايد فرصت امكان داد.»
«چه سخت است چه تلخ است انسان بودن!»
«من مى دانستم كه نوميدى هست، اما نمى دانستم يعنى چه. من هم مثل همه خيال مى كردم كه نوميدى بيمارى روح است. اما نه، بدن زجر مى كشد. پوست تنم، سينه ام، دست و پایم درد مى كند. سرم خالى است و دلم به هم مى خورد.»
«همه مى دانند كه زندگی خير خواه نيست. اما حالاكه زمين را بدى گرفته است چرا دیگر به آن اضافه كنيم؟»
«مردم گریه مى كنند چون كار دنيا آن طور كه بايد باشد نيست.»
«اين دنيا بى اهميت است و هر كه به اين حقيقت برسد آزادى اش را به دست مى آورد.»
«حالاست كه فايده قدرت را مى فهمم. قدرت به ناممكن فرصت امكان مى دهد. امروز، و همه روزهاى ديگری كه در پیش است، آزادى من حدّ و مرز نخواهد داشت.»
«دنيا به اين صورت كه ساخته شده است قابل تحمل نيست. براى همين است كه من احتياج به ماه دارم، يا به خوشبختى، يا به عمر ابد، به چیزی كه شايد ديوانگی باشد اما از اين دنيا نباشد.»
«احتياج به ناممكن دارم. دنيا به اين صورت كه هست مرا راضى نمى كند.»
«در چه خصوص میتوانم به تو کمک كنم؟ در رسيدن به ناممكن.»
«اما من خيلى چیزها میدانم و به کمتر چیزی علاقه دارم»
«خود من كه اين جا در حضور شما هستم، اگر انتخاب پدرم به دست خودم بود به دنيا نمى آمدم.»
«من میخواهم ماه را داشته باشم، یا همانقدر که ممکن است، خوشبختی را.»
«دوست دارم زندگی كنم و خوشبخت باشم. به عقيده ی من آدم باطرفدارى از پوچی ونتيجه هاى حاصل از آن، نه مى تواند به زندكَى ادامه دهد ونه خوشبخت باشد. من مثل همه ی آدم هاى ديگر هستم. براى اينكه خودم را آزاد احساس كنم، كَاهى وقت ها مرگ كسانى راكه دوست شان دارم، آرزو مى كنم.»
«سيپیون: تونسبت به من حسادت نمى كنى، بلكه خدايان چنین احساسى را دارند. كاليگولا اكر مايل باشى، اين موضوع مى تواند راز بزرگ حكومت من باقى بماند. آنچه امروز مى توائند به من خرده بگیرند، اين است كه در رسيدن به قدرت و آزادى پيشرفت كوچکی كرده ام. براى كسى كه عاشق قدرت است، در رقابت و چشم وهم چشمی خدايان چیز آزاردهنده اى وجود دارد. من اين را حذف كردهام. من به اين خدايان خيالى ثابت كرده ام كه يك شخص درصورتى كه قدرت ارادهاش را داشته باشد، مى تواند بدون كارآموزى پیشه مسخره آن هارا انجام دهد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.