ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی چارلز بوکوفسکی
جهان وانفسایی که کارآگاه داستان در مرکز آن قرار گرفته. شاید واقعاً رسالت نیکی بلان، حتی با وجود گذشتهی پر شکست و درمانده، در این بوده که فقط گرهی مشکلات مشتریانش رو باز کنه. این داستان هرچند که پایانش چنگی به دل نزد و مقداری از حالت رئالیسم پا را فراتر گذاشت اما لجنزار روابط انسانی، تنهایی و متعهد به شغل و مسئولیت یک انسان رو به تصویر کشید. حتی اگر شخصیت درمانده و خسته کنندهای داشته باشیم اما هیچگاه نباید رسالت خودمون رو در شغلمون فراموش کنیم... که تا لحظهی آخر بوکوفسکی این رو به ما نشون داد. البته که داستان حالت طنز آمیزی هم داشت. جاهایی ترجمهی آقای پیمان خاکسار، باعث خندهام میشد و این ترجمه به خوبی فرهنگ آمریکایی و زیست انسان آمریکایی رو به تصویر میکشه.
«عامهپسند» بیشتر از اینکه داستانی دربارهی جنایت و کارآگاهبازی باشه، تصویری مضحک و تلخ از زندگیه. بوکوفسکی اینجا هم با همان زبان بیپرده و طنز سیاهش، آدمهای شکستخورده و حاشیهای را وسط جهانی بیمنطق قرار میدهد. چیزی که از کتاب با من ماند، این بود که گاهی پوچیِ زندگی آنقدر زیاد میشود که تنها راه تحملش، خندیدن به آن است.
من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.