ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی یوستین گوردر
«زندگی مانند یک قرعهکشی بزرگ است که فقط بلیت های برنده قابل مشاهدهاند»
«احساس میکنم قربانی ترفندهای حقه بازی شدهام، چون اول کسی میگوید: بفرما، تو این دنیا رو داری تا مدتی توش باشی. این عروسک توئه، این مجموعهی قطارهاته، این مدرسه توئه که پاییز باید بری توش؛ و چند دقیقه بعد میخنده: ها ها ما واقعا سر کارت گذاشتیم! و همه دنیا از شما گرفته میشود.»
«اما تصور چیزی که قطعی نیست همونیه که ما بهش میگیم امید»
«وقتی مغز آدم پر از فکر باشد، حرفهای کمی میتوان زد، یا حتی سکوت بهترین چاره است.»
«اما توی اون بازی هر بار که میمردیم، بلافاصله صفحه جدیدی باز میشد و ما دوباره ادامه میدادیم. از کجا معلوم که «صفحه جدیدی» برای روح ما باز نشه؟»
«گریه می کردم چون ما دوتا نتونسته بودیم درست و حسابی باهم حرف بزنیم.»
«گاهی اوقات برای ما انسانها از دست دادن چیز عزیزی سختتر از اینه که از اول اونو نداشته باشیم.»
«ما فقط یه بار به این دنیا میایم. ما وارد این افسانهی بزرگ میشیم فقط برای اینکه داستان رو به آخر برسونیم!»
«همه چیز میتونه توی این دنیا اونقدر خوب باشه که تصور اینکه یه روزی همه چی تموم میشه، دردناکه»
«ما در دنیایی که نمیتونیم درکش کنیم میرقصیم، بازی میکنیم، میخندیم و حرف میزنیم. این رقصیدن و بازی کردن موسیقی زندگیه. این موسیقی هر جایی که مردم هستن به گوش میرسه.»
«این زندگی روزمره اس. این واقعیته؛ اما درب منتهی به واقعیت کاملاً بازه. چیزای زیادی هست که باید ترکشون کنیم! چیزهای زیادی هست که باید پشت سر بذاریم.»
«اما این افسانه قوانین و مقرراتی هم داره که ما نمیتونیم بفهمیم، چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، اما با این وجود مجبوریم ازشون تبعیت کنیم.»
«گفتم یکی از مسریترین چیزهایی که میشناسم خنده اس؛ اما غم و اندوه هم میتونه مسری باشه. ترس متفاوته. به اندازه خنده یا ناراحتی قابل انتقال نیست و البته اینجوری بهتره. ترس چیزیه که تنهایی تجربش میکنی.»
«من خودم دانشمندم و هیچ تنفری از علم ندارم اما دیدگاهی عرفانی و فلسفی نسبت به جهان دارم»
«به من نگو طبیعت معجزه نیست. به من نگو دنیا افسانه نیست. کسانی که اینو درک نکرده باشن، شاید هیچ وقت دیگه هم درکش نکنن؛ تا اینکه روزی ببینن فرصتی براشون باقی نمونده و افسانه شون رو به پایانه.»
«به دنیا نگاه کن، جورج. قبل از اینکه مغزت رو زیادی با فیزیک و شیمی پر کنی به دنیا نگاه کن.»
«به نظرت دنیا یه افسانه عظیم نیست؟»
«تلاش برای درک جهان شاید با چیدن یه پازل بزرگ قابل مقایسه باشه. منظورم یه پازل غیرفیزیکی و ذهنیه؛ اما حقیقت اینه که ما تمام تکههای این پازل رو پیش خودمون داریم. ما بخشی از جهان هستیم. ما خود جهان هستیم.»
«شاید اونجا، پشت کهکشانها، پاسخی برای خلقت انسانها وجود داشته باشه.»
«اما آدمیزاد چیه، جورج؟ چقدر ارزش داره؟ آیا ما چیزی نیستیم جز گرد و غباری که همراه باد اینور و اونور میریم؟»
«من به شبی مثل این فکر میکنم که دیگر آگاهی به کارمان نیاید... Olaf Bull»
«ما فقط یه بار تو این دنیا زندگی میکنیم»
«وقتی که از ضمیر «ما» استفاده میکنیم، دو نفر رو پشت یک عمل مشترک قرار میدیم؛ انگار اونا با هم موجودی مرکب رو تشکیل میدن.»
«ما میگیم «من» فردا میخوام این کار و اون کارو بکنم؛ یا تو از کسی میپرسی «تو» چیکار میخوای بکنی. فهمیدن اینا سخت نیست؛ ما یه دفعه کلمه «ما» خود به خود ظاهر میشه. همه چی مشترک میشه، دیگه کلمه «من» معنی نداره. همه چی «ما» میشه.»
«همه چیز رو نمیشه در قالب کلمات بازگو کرد»
«ما نمیتونیم گذشته همدیگه باشیم؛ اما سوال اینه که میتونیم آیندهی هم باشیم؟»
«اما اگه دو نفر کار دیگهای جز اینکه دنبال هم بگردن نداشته باشن، خیلی تعجبی نداره اگه اتفاقی به هم بر بخورن»
«به پروانه اشاره کردم و گفتم:« من چطوری باید یک کرم ابریشم رو که حالا تبدیل به یه پروانه زیبا شده بشناسم؟»»
«تشابه بین خبرنگاران و والدین در این است که هر دو به یک اندازه کنجکاوی میکنند؛ و تشابه بین سیاستمداران و کودکان در این است که همیشه با سوالاتی که جواب دادن به آنها آسان نیست بمباران میشوند.»
«دانشجویان پزشکی اغلب تمایل دارن بیماریهای خیالی رو توی خودشون یا اطرافیانشون جستجو کنن؛ بنابراین اونا سعی میکنن که علائم رو خیلی موشکافانه بررسی کنن. این به همون اندازه طبیعیه که برای دانشجویان الهیات، شک در وجود خدا و برای دانشجویان حقوق نگاهی انتقادی به قوانین کشورشون طبیعیه.»
«اون جوابی بهم نداد، فقط دستمو سفت فشار داد، انگار توی فضا معلق بودیم. احساس بیوزنی میکردم. انگار که شیر بین کهکشان راه شیری رو مینوشیدیم و جهان رو متعلق به خودمان میکردیم.»
«بازی مهیج زندگی جایی برای فکر کردن نداره. آدم باید فقط سرگرم زندگی باشه.»
«او داشت لبخند میزد. لبخندش به گرمای مدیترانه بود، مثل بادی که از صحرا میوزید.»
«به یاد یک بیت از شعر پیت هاین شاعر دانمارکی افتادم: آن کس که در لحظه زندگی نمیکند، اصلاً زندگی نمیکند. تو چگونه زندگی میکنی؟»
«کاملا مشخص بود که غافلگیر شده، یا حداقل اینطور وانمود میکرد. هیچ وقت نمیشه این چیزا رو درست فهمید. لبخند ملایمی زد. شبیه جاسوسها نبود. شبیه دختری بود که من حاضر بودم هر کاری بکنم تا بیشتر در موردش بدونم.»
«من حرفهای کشیش رو نشنیدم، اما احتمالاً در مورد مریم، یوسف و عیسی صحبت کرده بود؛ چیزی جز این نمیتونست باشه.»
«تبدیل به یخ شدم و از گرما سوختم»
«در محیطهای مختلف طبیعی ممکن است همه چیز متفاوت باشد؛ اما ما اینجا زندگی میکنیم. من چیزی را انکار نمیکنم. فقط فکر میکنم ما نباید فقط تا نوک دماغمان را ببینیم.»
«هرگز برای هوشیار شدن دیر نیست؛ اما بسیاری از مردم زندگی خود را سپری میکنند، بدون اینکه بدانند در یک فضای خالی شناور هستند. بسیاری از مردم هوشیار نیستند. درک زاویه دید دیگران کار سختی است.»
«آنها از آن دسته دخترانی بودند که کشته و مرده آرایش چشم و رژ لب بودند و به هیچ چیز جز ظاهرشان اهمیت نمیدادند. البته من مخالف آرایش چشم و رژ لب نیستم؛ اما واقعیت این است که ما روی یک سیاره در فضا زندگی میکنیم. این از نظر من فوق العاده است. فقط فکر کردن به فضا، خود به تنهایی گیج کننده است؛ اما دخترانی هستند که جز خط چشم چیزی نمیبینند؛ و احتمالاً پسرانی هستند که فقط به فوتبال فکر میکنند و اصلاً جهان هستی را نمیبینند.»
«فایده کلید چیه اگه ازش استفاده نکنیم؟ اونو درست کردن تا بتونیم حریم خصوصی داشته باشیم.»
«من تلاش نمیکنم همه چیز را بدانم؛ اما اولین کسی هستم که اعتراف میکنم همیشه پیدا کردن حرفی برای گفتن به یک دختر کار آسانی نیست.»
«چه لبخندی داشت، جورج؛ لبخندش میتونست کل دنیا رو آب کنه. اگه دنیا اون لبخند رو میدید، تمام جنگها و نفرتهای توی دنیا متوقف میشد یا حداقل منجر به یه آتش بس طولانی میشد.»
«احساس میکنم بیش از این نیاز به دیدن و شنیدن و تجربه کردن ندارم. فقط دلم میخواد اون چیزهایی رو که دارم حفظ کنم؛ اما دنیا دزده، جورج»
«هرگز نمیتوان مطمئن بود که والدین و پدربزرگ و مادربزرگ آدم حقیقت را میگویند»
«زندگی، بختآزمایی عظیمی است که در آن، فقط شمارههای برنده را میتوان دید.»
«گاهی برای ما انسانها از دست دادن چیزی عزیز، سختتر از این است که هیچوقت آن را نداشته باشیم.»
««بدون عشق، عقل و خردی نیست. بدون آزادی، عشقی نیست، و آزادی نیز به دست نمیآید، مگر اینکه ابتدا جرأت و جسارت رهایی از آنچه بدان تبدیل شدهایم را به دست بیاوریم.»»
««در حال حاضر احساس آشفتگی و کلافگی میکنم و مدام فکر میکنم هیچچیز در زندگی نمیتواند آن حس آرامش و تسلیبخشی را به من بدهد. نمیخواهم تصور کنم که حالم خیلی خوب است و هیچ مشکلی ندارم، اما نمیخواهم تو را هم غمگین کنم و کاری کنم که گریهام را ببینی. تا حالا هم موفق بودهام و توانستهام به حس ناامیدیام غلبه کنم.»»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.