ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
نوشتهی چارلز بوکوفسکی
«از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمیدم که اوضاعِ همهچیز در دنیا روبهراه است!»
«امروز روز من نبود. حتی میتوانم بگویم که این هفته هم هفتهی من نبود. شاید بهتر است بگویم ماه و حتی سال هم سال من نبود. یا بهتر است بگویم این زندگی هم زندگی من نیست.»
«جهنم چیزیست که خودت خلقش میکنی.»
«اگر به اندازهٔ کافی پافشاری میکردی معمولاً شانس هم به دنبالش میآمد. خیلی از آدمها نمیتوانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم میشوند.»
«همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگیات نیامده باشد.»
«تاریخ را برندهها مینویسند.»
«این درست زمانی است که میفهمی پیر شدی، وقتی که مینشینی و در شگفتی که همهچیز کجا رفت.»
«کی ممکن است دلش بخواهد صد و دو سال عمر کند؟ هیچکس جز یک احمق.»
«تنها ماندن با خودِ مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود.»
«مردم تمام عمرشان انتظار میکشیدند. انتظار میکشیدند که زندگی کنند، انتظار میکشیدند که بمیرند. توی صف انتظار میکشیدند تا کاغذتوالت بخرند. توی صف برای پول منتظر میماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صفهای درازتر میرفتند. صبر میکردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر میکردی تا بیدار شوی. انتظار میکشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن میشدی. منتظر باران میشدی و بعد هم صبر میکردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن میشدی و وقتی سیر میشدی باز هم صبر میکردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطبِ روانپزشک با بقیهٔ روانیها انتظار میکشیدی و نمیدانستی آیا تو هم جزء آنها هستی یا نه.»
«اغلب بهترین قسمتهای زندگی اوقاتی بودهاند که هیچ کار نکردهای و نشستهای و دربارهٔ زندگی فکر کردهای.»
«من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.»
«اگر قادر بودی شبها در رختخواب خودت بخوابی خودش پیروزی باارزشی بود بر قدرتها. من خوششانس بودم، ولی بعضی از حرکتهایی که کردم، خیلی هم بدون فکر نبودند. روی هم رفته دنیای واقعا وحشتناکی بود و بعضی وقتها دلم برای تمام آدمهایی که درش زندگی میکردند میسوخت.»
«تلویزیون را روشن نکردم. به این نتیجه رسیده ام که وقتی حال آدم بد است، این لعنتی فقط حال آدم را بدتر می کند. یک مشت چهره ی خالی از روح که پشت سر هم می آیند و می روند و تمامی هم ندارند. احمق پشت احمق، احمق هایی که بعضاً مشهور هم هستند.»
«میفهمی که همهچیز بیمعناست، بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمیتواند بیمعنا باشد، چون تو میدانی که بیمعناست و همین آگاهیِ تو از بیمعنا بودن تقریباً معنایی به آن میدهد....»
«زندگی علاوهبر پوچ بودن، خرحمالی مطلق هم بود...(دقیقا🫠)»
«میدانی، تمام این مزخرفاتی که میشنوی. خود تلفن که خب، تلفن است، ولی چیزهایی که ازش بیرون میآیند یک مقولهی دیگرند.»
«بیشتر آدمهای دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. هیچ شانسی نداشتم. انتخابی نداشتم. فقط ادامه بده و منتظر پایان باش.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.