کافکا کابوس را با نثرِ خشکِ یک صورتجلسه مینویسد و همین خشکی است که کابوس را واقعی میکند.
با کافکا معمولاً از «مسخ» شروع میکنند و درست است: مردی صبح بیدار میشود و حشره است، و کتاب حتی یک جمله دربارهی «چرا» ندارد. تمامِ حرفِ کافکا در همین بیتفاوتی است؛ به کابوسترین چیز، مثلِ یک مشکلِ اداری نگاه میکند. خانوادهی گرگور بیشتر نگرانِ اجارهاند تا حشرهشدنِ او، و همینجاست که «مسخ» از داستانِ عجیب به داستانِ آشنا تبدیل میشود.
رمانهایش («محاکمه»، «قصر») همین را در اندازهی بزرگتر میکنند: آدمی در برابرِ دستگاهی که قواعدش را نمیداند و هیچکس هم نمیگوید. ناتماماند و همین ناتمامی به آنها میخورد. خواندنشان از «مسخ» سختتر است، نه به دلیلِ نثر (که ساده و روشن است)، بلکه به دلیلِ اینکه هیچکجا زمین نمیگذارند.
نکتهای برای خوانندهی فارسی: «مسخ» با ترجمهی صادق هدایت به ایران آمد و آن ترجمه خودش بخشی از تاریخِ ادبیاتِ ماست. ترجمههای تازهتر و مستقیم از آلمانی دقیقترند؛ هر دو ارزشِ خواندن دارند، ولی به دو دلیلِ متفاوت.
از کجا شروع کنم
- ۱.اول: «مسخ»؛ یک بعدازظهر، و بعد هیچچیز مثلِ قبل نیست.
- ۲.بعد: «محاکمه»، رمانِ کاملِ همان کابوس؛ اگر «مسخ» تو را گرفت.
- ۳.بعدتر: داستانهای کوتاه و «نامه به پدر»؛ کافکای خصوصی، که همهچیز را روشنتر میکند.
به درد چه کسی میخورد
برای کسی که ادبیاتِ تیره و بیپاسخ را تاب میآورد و از داستانی که «معنایش» را نمیگوید لذت میبرد. اگر پایانِ روشن و منطقِ قصهای برایت شرط است، کافکا عذابت میدهد.
نوشتهیابریشمک