داستان آدمی که به حشرهای تبدیل میشود،اما وحشتناکتر از تغییر شکلش این است که میفهمد ارزشش برای خانواده و جهان،بیشتر از انسانبودنش به کارآمدبودنش وابسته بوده
آرامآرام تو را از دنیای آشنای آدمها بیرون میکشد و در موقعیتی میگذارد که حتی نزدیکترین آدمها هم دیگر نمیتوانند تو را بفهمند؛ کتابی با حالوهوای کابوس، تنهایی و شرمی بینام که در آن، ترسناکترین اتفاق نه حشرهشدن یک انسان، بلکه فراموششدنِ انسانیت اوست؛ و آنچه از آن با من میماند، این سؤال تلخ است که اگر دیگر نتوانیم برای کسی مفید باشیم، آیا هنوز هم شایستهی دوستداشتهشدنیم؟
سرفصلها
- بخش اول: گرگور سامسا در هیئت حشرهای از خواب بیدار میشود و پیش از آنکه از وحشتِ وضعیتش بگوید، نگران کار و وظایفش است.
- بخش دوم: خانوادهای که زمانی به گرگور تکیه داشت، کمکم از حضورش میترسد و فاصلهی میان محبت و انزجار بیشتر میشود.
- بخش سوم: تنهایی گرگور عمیقتر میشود و خانوادهاش ناچار میشوند با واقعیتی روبهرو شوند که دیگر نمیتوانند نادیدهاش بگیرند.
به درد چه کسی میخورد
مسخ کتابی نیست که لزوماً از خواندنش لذت ببری؛ کتابی است که ممکن است بعد از تمامشدنش، به بعضی رفتارهای آدمها جور دیگری نگاه کنی. اگر بخوانیاش، شاید بیشتر از آنکه از تبدیلشدن یک انسان به حشره بترسی، از این بترسی که آدمها چقدر زود میتوانند با رنجِ کسی که دیگر شبیه خودشان نیست، کنار بیایند.
نوشتهیدر فراسویِ