مسخ قصه مردی که یه روز صبح پا میشه میبینه دیگه انسان نیست و تبدیل به حشره شده ...
بعضی آدم ها، یک روز ناگهان تنها نمیشوند؛فقط آرام آرام حس میکنند دیگر کسی واقعا آنها را نمیفهمد... "مسخ" قصهی همین ناپدید شدن های بی صداست؛ وقتی آدم هنوز هست،اما کم کم از دل دنیا حذف میشود. حق با کافکا بود که میگفت : من نمیتوانم دیگر کسی باشم جز آنکه هستم، واز این رو گویی به تمامی جهان گفتم: من را درک کنید اما هیچکس از این فریاد من چیزی نشنید ... و شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه برای حذف شدن، همیشه لازم نیست کسی تو را ترک کند. گاهی آدمها هنوز کنارت هستند، صدایت را میشنوند، با تو حرف میزنند، اما دیگر تو را نمیبینند.
گرگور هم یکشبه از دنیا محو نشد؛ اول صدایش برای دیگران بیگانه شد، بعد حضورش آزاردهنده، و در نهایت خودش تبدیل شد به چیزی که بودنش برای دیگران ضرورتی نداشت.
شاید مسخ بیش از آنکه دربارهی تبدیل شدن یک انسان به حشره باشد، دربارهی لحظهای باشد که ارزش آدمها در نگاه دیگران، به فایدهای که برایشان دارند گره میخورد. تا وقتی گرگور نانآور خانواده بود، جایگاه داشت؛ وقتی دیگر نتوانست کاری برایشان انجام دهد، کمکم از «آدم» بودنش هم سهمی برایشان باقی نماند.
و شاید کافکا میخواست همین را نشانمان بدهد: گاهی آدم پیش از آنکه واقعاً تنها شود، در نگاه دیگران تنها شده است. و بدتر از تنهایی، این است که یک روز بفهمی مدتهاست هیچکس واقعاً تو را ندیده.
به درد چه کسی میخورد
اگر به دنبال کتابی با داستان کوتاه میگردی که پر از مفهوم باشه پر از ناگفته ها باشه و همچنین حس حال فردی رو داشته باشی که در تنهایی ادامه میده به دردت میخوره کتاب خوبیه به درد کسی نمیخوره که دنبال داستان پرحادثه، شخصیتپردازی مفصل یا یک پایان کاملاً توضیحدادهشدهست.