گرگور سامسا، مردی که به سوسک مبدل شد اما لبریز از انسانیترین لحظات بود. حتی در مقایسه از والدینش، انسان تر بود.
دنیایی سراسر اضطراب و بغرنج، با وجود آنکه سامسا به جانوری زشت و قبیح تبدیل شده بود اما همچنان رگههایی از انسانیت و بشر دوستی درونش میجنبید... هنوز فراموش نکرده بود که به خانواده تعلق دارد و میتواند در حق خواهرش کاری کند که او را سر ذوق بیاورد؛ هرچند با بیمهری و روی برگردانی خانوادهاش رو به رو شد. برداشت من از داستان این بود که سامسا شاید تبدیل به جانور شده بود اما از انسان هم انسان تر میاندیشید... درحالی که خانوادهاش ظاهر انسانی و عادی داشتند اما پشت به ارزشهای اخلاقی و خانوادگی کردند و جانوری را که روزگارانی فرزند و جگر گوشهشان بوده، به دست فراموشی سپردند؛ در حالی که همان جانور با وجود مسخ شدگیاش حاضر به از خود گذشتگی و ایثار برای همین خانواده بود. در نهایت امر کافکا فدای شغل و خانواده شدن، جدایی طلبی جسم از خودآگاهی را به مسخ سوسک بدل گرداند. این داستان ناخودآگاه مرا یاد یک جمله از نیچه انداخت که گفته: اگر سوسک را بکشی قهرمان هستی اگر پروانه ای زیبا را بکشی شرور هستی؛ حتی اخلاقیات معیارهای زیبایی شناختی دارند.
به درد چه کسی میخورد
به درد کسی که از زندگی یکنواخت شغلی و نظامهای بوروکراتیک حاکم بر محیط کار به ستوه آمده.
نوشتهیآبیِخونین