داستان جوانیست که میان رؤیای نویسنده شدن، تنهایی و عشقی پرآشوب، در جستوجوی جای خودش در جهانیست که هنوز او را جدی نگرفته است.
«از غبار بپرس» داستان عطشِ دیدهشدن، رؤیای نویسندگی، تنهایی و عشقیست که میان غرور و نیاز به دوست داشته شدن گرفتار میشود. آرتورو باندینی، جوانی که میخواهد نویسندهای بزرگ شود، در لسآنجلس به دنبال جایی برای خودش میگردد؛ هم در دنیای ادبیات و هم در قلب آدمها. اما جهان همیشه با رؤیاهای ما مهربان نیست و گاهی بزرگترین نبرد، نه با دیگران، که با خودمان است.
فانته از آدمی مینویسد که میان خودبزرگبینی و حقارت، امید و ناامیدی، عشق و گریز سرگردان است؛ انسانی که میخواهد چیزی بیش از آنچه هست باشد، اما هنوز نمیداند چگونه با آنچه هست کنار بیاید.
شاید ماندگاری این کتاب در همین صداقت تلخ باشد؛ در یادآوری این حقیقت که پشت بسیاری از غرورها، ترسها و ادعاها، انسانی ایستاده که فقط میخواهد دیده شود، دوست داشته شود و باور کند که زندگیاش معنایی دارد.
به درد چه کسی میخورد
به درد کسی میخوره که از شخصیتهای بینقص و قهرمانهای دوستداشتنی خسته شده و ترجیح میده با آدمهایی روبهرو بشه که پر از تناقض، غرور، ضعف و آرزوهای سرکوبشدهان.
نوشتهیمهدا