داستان زنی جوان و محدودشده در زندگی روزمره که با آشنایی با مردی بیمار، برای اولینبار جرئت میکند از ترسها و چارچوبهای زندگیاش عبور کند و عشق را تجربه کند
از اون کتابهاست که کمکم وارد دنیات میشه و وقتی میبندیش، یه چیزی ازش باهات میمونه. داستانش دربارهی زندگی، انتخاب کردن و جرئت داشتن برای تجربهکردن چیزهاییه که شاید همیشه ازشون ترسیدیم. حالوهوای کتاب هم یه ترکیب قشنگ از عشق، امید، کمی تلخی و حسِ زندگیه. چیزی که بیشتر از همه با من موند این بود که گاهی آدم باید از زندگیای که فقط بهش عادت کرده، بیرون بیاد و برای یکبار هم که شده ببینه واقعاً چی میخواد.
به درد چه کسی میخورد
«قصر آبی» از اون کتابهاییه که آروم شروع میشه، اما کمکم آدم رو با خودش میبره؛ فضایی سرشار از احساس، جسارت، عشق و میل به زندگی داره و مدام این سؤال رو جلوی آدم میذاره که اگر فقط یکبار فرصت داشتی اونطور که واقعاً میخواهی زندگی کنی، چه انتخابی میکردی؟
نوشتهیهانیه