کتات کم حجم اما سنگینه .تا مدتی ذهنتو درگیرِ خودش میکنه. یک روایت سوررئال از تنهاییِ انسان امروزی. کلا کتاب های مصطفی مستور رو دوس دارم.
ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
کتاب «من گنجشک نیستم» نوشتهی مصطفی مستور، نشر مرکز، ۱۰۴ صفحه است. در ابریشمک ۱ کتابخوان آن را روی قفسهشان گذاشتهاند و ۱ نفر به آن امتیاز دادهاند؛ میانگینِ ۸ از ۱۰.
این داستان قصة زندگی مردی به نام «ابراهیم» است که در آسایشگاه به سر میبرد. او دو سال پیش با «افسانه» در دانشکدة شهر آشنا شد، آنها عاشق هم شدند و ازدواج کردند. افسانه هنگام زایمان به علّت مشکلاتی جان سپرد و نوزاد نیز بر اثر کمبود اکسیژن فوت کرد. ابراهیم با دستان خود کودک را دفن کرد. خواهر ابراهیم به علّت وضع نامساعد او را به آسایشگاه برد تا غمهایش را فراموش کند. ابراهیم در آسایشگاه با شاعری به نام «دانیال نازی» و مردی به نام «کابلی» آشنا میشود. آنها علاوه بر روایت جریان زندگی خود در آسایشگاه، به گذشته گریز زده و خاطرات خود را مرور میکنند.
۱ نفرخواندهاند
بگذار توی قفسهات:
با شمارهی موبایل، یک دقیقه؛ بعدش همینجا برمیگردی.
کسی الان این کتاب را نمیفروشد.
بگو دنبالش هستیکتابفروشهای راسته میبینند و اگر داشتند، قیمت میدهند.
««دوستی داشتم که صوفی بود. البته نه از اونهایی که صبح تا شب هو هو میکنند و ذکر میگن. اما خوب یه جورایی صوفی بود. یعنی روحش صوفی بود. اسمش... اسمش... اسمش خاطرم نیست. میگفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن میمونه. میگفت مرگ رو درست کردهاند تا باهاش ما رو بترسونند. عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشکها درست میکنند. خوب، مگه تو گنجشکی؟ گنجشکی؟»»
«ـ «گفت دوست داره همه، همهٔ مردم دنیا، دختره رو دوست داشته باشند. گفت از این که فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت میکنه. گفت پروین بزرگتر از اونه که تنها یه نفر عاشقش باشه.»»
«درماندگی. درماندگی. و درماندگی در برابر چیزی که نمیبینی اما سخت به آن محتاجی. چیزی که هستیات عمیقاً به آن وابسته است و این را نمیدانی مگر آن که از تو دریغ شود»
«یعنی عاشق هرکس که شدی دیگه نمیتونی فراموشش کنی. واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا. تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه میآد سراغت. واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه. من که از عاشق شدن مثل هیولا میترسم. تو نمیترسی؟»»
«خوب میدانم که گریههای بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا میدانم. یعنی سالهاست که میدانم. از یادآوریاش به وحشت میافتم اما هیچ روزی را بدون فکرکردن به آن نگذراندهام. اگر طوبی ـ خواهرم ـ بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانههای من از گریه برگور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطهاش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطهاش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند»
کتات کم حجم اما سنگینه .تا مدتی ذهنتو درگیرِ خودش میکنه. یک روایت سوررئال از تنهاییِ انسان امروزی. کلا کتاب های مصطفی مستور رو دوس دارم.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.