غریق به کاهی هم متوسل میشود.... بعد از هر خطا پیش از هردادگاهی در دادگاه وجدان خود محاکمه میشوید…
آنها معتقدند که همه جنایات در نتیجه "ظلم جامعه" اتفاق میافتد، همین. حرف اصلیشان همین است. در اینجا نتیجه میگیرند که اگر وضع عادی در اجتماع حکمفرما باشد هیچ جنایتی صورت نخواهد گرفت. چون علتی برای اعتراض باقی نمیماند.
اگر یک روز مطمئن باشی که برای رسیدن به چیزی بزرگتر، میتوانی از قانون و اخلاق عبور کنی، چه میکنی؟ «جنایت و مکافات» از همین پرسش ترسناک آغاز میشود؛ از جایی که یک ایده میتواند انسان را تا مرز جنایت پیش ببرد و بعد، او را در برابر خودش تنها بگذارد. داستایفسکی در این رمان ما را به ذهن آشفتهی «راسکولنیکف» میبرد؛ جوانی فقیر که باوری خطرناک را در سر میپروراند و در نهایت دست به قتل میزند، اما آنچه بعد از جنایت اتفاق میافتد، شاید از خود جنایت تکاندهندهتر باشد. اینجا مجازات فقط زندان و قانون نیست؛ مجازات واقعی در ذهن آغاز میشود. عذاب وجدان، ترس، تنهایی و تلاش برای پیدا کردن راهی به سوی رستگاری، راسکولنیکف را قدمبهقدم به مرز فروپاشی میرساند. «جنایت و مکافات» داستان جنایت یک انسان نیست؛ داستان لحظهایست که انسان مجبور میشود با تاریکترین بخش وجود خودش روبهرو شود.
سرفصلها
- "وقتی عقل و منطق شکست میخورد شیطان به کمک انسان میآید!"
به درد چه کسی میخورد
اگه داستان بلند ژرف و قابل تامل دوست دارید اتخاب خوبیه👍 آدم تو دنیایی که راسکولنیکف براش میسازه غرق میشه و عشق بازی میکنه...