«عزاداران بیل» دربارهی آدمهای روستاییه که در دلِ فقر، ترس و خرافه، کمکم با فروپاشی زندگی و انسانیت خودشون روبهرو میشن.
«عزاداران بیل» برای من کتابیه که بیشتر از اینکه بخواد یک داستان مشخص رو تعریف کنه، آدم رو وارد یک فضای عجیب و سنگین میکنه؛ فضایی پر از فقر، مرگ، بیماری، خرافه و ترس. چیزی که جالبه اینه که ساعدی خیلی وقتها اتفاقات عجیب رو کاملاً عادی روایت میکنه و همین باعث میشه فضای کتاب بیشتر از اینکه صرفاً ترسناک باشه، آزاردهنده و ناآرامکننده بشه.
چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم، واکنش آدمهای بیل به بدبختیهاست. انگار آنقدر با مرگ و بلا روبهرو شدهاند که دیگر خیلی چیزها برایشان عجیب نیست. حتی خودِ عزاداریها هم بیشتر از اینکه حس سوگ واقعی داشته باشند، تبدیل به بخشی از زندگی روزمره شدهاند. همین بیحسی برای من از خود اتفاقات تلختر بود.
شخصیتها هم برخلاف رمانهای کلاسیک، خیلی مفصل و روانشناسانه ساخته نمیشن؛ بیشتر در دل رفتارها و واکنشهای جمعیشون شناخته میشن. به نظرم همین ویژگی هم نقطه قوتشه، هم ممکنه برای بعضیها ضعف باشه؛ چون اگر دنبال شخصیتپردازی عمیق و داستانمحور باشی، شاید همهی قصهها به یک اندازه درگیرت نکنن.
حس کلی کتاب برای من سرد، تلخ، غریب و خفهکننده بود. بعضی قسمتها واقعاً تصویرهایی توی ذهنم ساخت که به این راحتی پاک نمیشن. چیزی که بعد از کتاب بیشتر از همه باهام موند، خودِ اتفاقات نبود؛ این حس بود که آدمها چطور ممکنه آنقدر به بدبختی عادت کنن که دیگه حتی برای نجات خودشون هم تلاش نکنن.
در مجموع، به نظرم «عزاداران بیل» کتابیه که بیشتر با فضا و حسی که بهت میده ماندگار میشه تا با خط داستانی؛ و شاید به همین دلیل بعد از تمام شدنش هم راحت از ذهنت بیرون نمیره.
نوشتهیآرزو