ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
کتاب «نازبالش»، نشر معین است. در ابریشمک ۱ کتابخوان آن را روی قفسهشان گذاشتهاند.
داستان حاضر دربارة تخم کدوهای هوشآور است که تخمهفروشی آنها را روی نازبالشی قرار داده، وسط خیابان ایستاده و با صدای بلند جار میزند که هر کس از این تخم کدوها بخرد و بخورد هوشش زیاد میشود، آقا ماشاءالله هوس میکند که یکی از آنها را امتحان کند. با این که قیمت آنها بالاست؛ اما او یکی را خریده میخورد، همین که تخم کدو را قورت میدهد، تازه چشم و گوشش باز میشود، او که تا حالا جرأت نمیکرد پولهایش را خرج کند، تصمیم میگیرد که خواستههای زن و فرزندانش را برآورده کند. او با دست پر به خانه میرود و زمانی که همسرش علت دست و دلبازی او را جویا میشود؛ او ماجرای تخم کدو را برای زنش بازگو میکند. زنش هوس میکند که حتماً یکی از آن تخم کدوها را بیابد و از نزدیک ببیند. آنها به دنبال مرد تخمهفروش میروند...
۱ نفرمیخوانندش
بگذار توی قفسهات:
با شمارهی موبایل، یک دقیقه؛ بعدش همینجا برمیگردی.
کسی الان این کتاب را نمیفروشد.
ولی ۱ نفر پیشتر همین کتاب را از راسته خریده.
بگو دنبالش هستیکتابفروشهای راسته میبینند و اگر داشتند، قیمت میدهند.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.