ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
کتاب «پلو خورش: داستانهای کوتاه» نوشتهی هوشنگ مرادیکرمانی، نشر معین، ۱۶۰ صفحه است. در ابریشمک ۱ کتابخوان آن را روی قفسهشان گذاشتهاند.
"پولو خورش" ماجرای گروهی از بچههای زلزلهزده است که به اردویی در تهران میآیند. آنها که هنوز در غم از دست دادن عزیزانشان داغدارند، در این شهر بزرگ و عجیب، چیزهای مختلف و مکانهای متفاوت با شهرشان را میبینند و تجربه میکنند. شبی مهمان یک فستفود هستند، اما به علت این که شب جمعه است و مغازه شلوغ، تا مدتها گرسنه میمانند. سرانجام نویسندهای که همراه آنهاست به خشم آمده و همهی بچهها را شبانه به وزارتخانه و پیش وزیر میبرد تا به وضعشان رسیدگی شود. بچهها که به سختی گرسنهاند از وزیر تقاضای غذا میکنند و او نیز که خود هنوز شام نخورده، با آنها همسفره شده و همه با هم شب خوشی را میگذرانند. بچهها فردای آن شب عکسهای خود را همراه وزیر در روزنامهها میبینند. کتاب حاضر دربرگیرندهی بیست و یک داستان کوتاه طنز تحت پارهای از این عناوین است: دوربین عکاسی، زیر نور شمع، گل، چهارراه، آواز همسایه، نیلبک، پیشکش، پاهای مرغ، و پلو خورش.
۱ نفرخواندهاند
بگذار توی قفسهات:
با شمارهی موبایل، یک دقیقه؛ بعدش همینجا برمیگردی.
کسی الان این کتاب را نمیفروشد.
بگو دنبالش هستیکتابفروشهای راسته میبینند و اگر داشتند، قیمت میدهند.
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.