زیکورا بیشتر یک داستانِ احساسی و روانشناختیه تا یک داستانِ پراتفاق. چیزی که بیشتر از خودِ ماجرای رها شدن زیکورا توجهم رو جلب کرد، رابطهاش با مادرشه؛ اینکه آدم وقتی خودش وارد مرحلهای از زندگی میشه، تازه بعضی زخمها و انتخابهای مادرش رو جور دیگهای میبینه.
ولی راستش کوتاه بودنش هم نقطهقوته هم ضعفش. برای یه داستان کوتاه، حس و فضای خوبی میسازه، اما من موقع تموم شدنش حس کردم هنوز جا برای بیشتر شدن داستان وجود داشت. بعضی شخصیتها و رابطهها رو میشد عمیقتر کرد و به نظرم پایانش کمی زود میرسه نه شاهکاره نه چیزی که بگم وقت تلف کردنه. بیشتر به خاطر رابطهی مادر و دختر و حسِ تنهاییِ شخصیت اصلی برام ارزش داشت تا خودِ اتفاقات داستا.