گاهی آدم برای پیدا کردن معنای زندگی، باید اول از تمام چیزهایی که به زندگیاش معنا دادهاند، دست بکشد.
«لبهی تیغ» داستان جستوجوی انسانیست که بعد از تجربهی فقدان و سرخوردگی، دیگر نمیتواند مثل گذشته زندگی کند. سامرست موآم در این رمان، مسیر متفاوت آدمهایی را روایت میکند که هرکدام تعریف خودشان را از عشق، موفقیت، ثروت، خوشبختی و معنای زندگی دارند. در مرکز داستان، «لری» قرار دارد؛ جوانی که به جای دنبال کردن یک زندگی معمول و موفق، تصمیم میگیرد به دنبال پاسخ پرسشهای عمیقتری برود و معنای واقعی زندگی را پیدا کند. همین جستوجو او را از دنیای آشنای اطرافش دور میکند و به سفری درونی و بیرونی میکشاند. «لبهی تیغ» رمانیست دربارهی انتخاب کردن؛ دربارهی اینکه آیا خوشبختی در داشتن است یا رها کردن، در تعلق داشتن است یا پیدا کردن مسیر خودمان. شاید جذابیت کتاب هم همین باشد که بعد از خواندنش، آدم کمی بیشتر به انتخابهای خودش و مسیری که در زندگی طی میکند فکر میکند.
به درد چه کسی میخورد
«لبهی تیغ» بیشتر برای کسیه که فقط دنبال یک داستان نیست؛ دنبال جواب یا حتی سؤالهای تازهای دربارهی زندگی خودش میگرده.
نوشتهیمهدا