ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«توقعات معلمان تاثیر بنیادینی زر موفقیت های دانش آموزان دارد. اگر معلمان به دانش آموزانشان منتقل کنند که خوب کار کنند، احتمال خوب کارکردنشان بسیار بیشتر می شود؛ اگر از آن ها تو قع داشته باشند بد کار کنند احتمال بد کار کردنشان بیشتر است.»
«زیرا آنان به وسیله ی رشته ای به هم متصل بودند... رشته ای که فقط بین دو نفر از گونه آنان شکل می گرفت، دو نفری که تنهایی خود را در تنهایی دیگری یافته بودند...»
«تمایل به شناخت کامل یک شخص روشی برای تصاحب و استفاده از اوست.این کار درخواستی شرم آور است که باید از آن صرف نظر کرد.»
«نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون که هرکجا خبری هست ادعایی نیست»
«تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست وگر خطاست! مرا از خطا ابایی نیست»
«چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا»
«برای تبدیل خیال به واقعیت کافیست که احساس تحقق خواستهی خود را در خودمان ایجاد کنیم!»
«در قلب کوچک پسرانه ام احساس قهرمان بودن میکردم و میدانستناگر کا را ویدا گنمد یا به او دست بزنن. آن ها را خواهم کشت.»
«شاید فقط عاشق بداند «او» چرا تنهاست: کاملترین معنا برای عشق تنهاییست.»
«کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به من «آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است»
«یک جامعه، هیچ فرصت موفقیتی نصیبش نمی شود، مگر آن که زنانش باسواد باشند لیلا، هیچ فرصتی!»
«بنور زنی بود عمیقا غمگین و با این که برای فرار از تنهایی ازدواج کرده بود تنها مانده بود.»
«((برای عده ای آمدن چاره کار است و برای عده ای دیگر،رفتن. چشم هایت را باز کن و خوب دقت کن و ببین چاره کار تو رفتن است یا آمدن،.)) مولانا☘️»
«قلب یک زن به سان هزارتویی پیچیده است، که روح مرد را به ستیز فرا می خواند.اگر به راستی می خواهید زنی را به دست آوردید،نخستین کاری که باید انجام دهید این است که روحش را تسخیر کنید.»
«مرا بعنوان قهرمانی مشتاق ترسیم نکن باید میرفتم اما هراس داشتم»
«((در میان باش و تنها باش!)) شمس☘️»
«((خاصیت عشق آن است که عیب معشوق را را هنر بدانیم)) مولانا☘️»
«((کسی که مرا بشناسد مرا میخواهد. کسی که مرا بخواهد به دنبالم میگردد.کسی که به دنبالم بگردد،پیدایم میکند. کسی که پیدایم کند جز من کس دیگری را برنخواهد گزید.)) شمس☘️»
«((خطاطی سه گونه خط مینوشت، خط اول را خودش میخواند،اما دیگران نمیتوانستند بخوانند. خط دوم را هم خودش میخواند و هم دیگران میخواندند. خط سوم را نه خودش میتوانست بخواند،و نه کسی دیگر. آن خط سوم ،منم،)) شمس»
«تصاویر زندگی اش یکی پس از دیگری در ذهنش زنده می شدند. این روند همیشه از نزديکترین خاطرات آغاز می شد و سپس به عقب بر میگشت، تا دور دستترین لحظات، تا کودکی اش؛ و آنجا موفق می شد.(:»
«اما رنج روحی او از این درد جسمانی بسیار هولناک تر بود.! این، بزرگترین عذابش بود.»
«همه ی این ها اشتباه است! هر آنچه بر اساسش زندگی کرده ای و هنوز هم به آن چنگ زده ای، دروغی پیش نیست. یک فریب، که زندگی و مرگ را از تو پنهان کرده است.»
«سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی ((مولانا))»
«آنچه مانع عبور او می شد،اصرارش بر این بود که زندگی اش خوب و درست بوده است.»
«او حس میکرد که تمام دردش از این است که به زور به درون آن تاریکی کشیده می شود،و از همه بدتر، اینکه نمیتواند از آن عبور کند...»
«تنهایی بخشی از وجود آدمی در این دنیای بی معناست»
«او دیگر نابود شده بود! هیج راه بازگشتی وجود نداشت. پایان رسیده بود... پایان مطلق.»
«عشق از بین نمیرود، عاطفه جزو سرنوشت آدم است....»
«همه ما شکست رو تجربه میکنیم، اما کسانی که سیسوی درونی خود رو شناختهاند، میدانند که شکست فقط یک اتفاق است، نه بخشی از هویت آنها. (سیسو از استقامت هم عمیق تر است. سیسو نوعی سرسختی ذهنی است)»
«سیسو نوعی سرسختی ذهنی است که به شما اجازه میدهد, بار مسئولیت خود را با اراده و استقامتی شکستناپذیر به دوش بکشید. سیسو یعنی مبارزه، سیسو چیزی فراتر از پشتکار است. سیسو همان چیزی است که وقتی امیدتان از همه جا ناامید میشود و احساس میکنید چیزی برایتان باقی نمانده، به آن تکیه میکنید.»
«هیچ میدانید، آقا، هیچ میدانید وقتی آدم پناهی نداشته باشد یعنی چه؟»
«اگر چیز بهتری ندارید که عرضه کنید، هیچ گاه هیچ چیز را دور نریزید»
«✔️تو این دنیا فقط یه چیز مسلمه، و اون اینه که کسی حق نداره تو زندگیِ یکی دیگه دخالت کنه و قروقاطیش کنه. شاید بد نباشه بهش کمک کنه، اما حق نداره بهش بگه باید چیکار کنه. هر کس بارِ گناهِ خودش رو از زمین بر میداره. ص ۳۰۷»
«✔️هیچ مردی حق ندارد امشب با یک دختر سَر کُند و شبِ دیگر با دیگری. زیرا این کار دنیاها را به خطر می اندازد. ص۲۶۷»
«✔️ شاید به دویست نفر احتیاج داشته باشه، اما با پونصد نفر صحبت میکنه و اونا به بقیه هم میگن و وقتی میری اونجا می بینی هزار نفر وایسادن. و همون آدم میگه: من ساعتی بیست سنت میدم، و شاید نصف آدما راه میفتن و میرن. اما هنوزم پونصد تای دیگه موندن که اونقد گشنن که فقط واسه نون کار کنن. حالا متوجه شدی هر چه آدم بیشتری گیر بیاره ، هرچه گشنه تر، در نتیجه مزدِ کمتری میده. و اگه بتونه اونایی رو گیر میاره که اهل و عیال داشته باشن. ص ۲۶۰»
«✔️مردِ ژنده پوش آهسته گفت: من، من دارم برمی گردم ، من اونجا بودم. کالیفرنیا بودم، اونجا هیچ خبری نیست. ص ۲۵۸»
«✔️بابا گفت: خیلی سخته آدم از خانواده اش جدا شه، راهشو بگیره و بره. آدمایی مثل ما که خونه ای داشتیم. ما که از زیر بُته در نیومدیم، تا اون وقت که ما رو به زور تراکتور از خونمون بیرون نکرده بودن ، زمین و مزرعه داشتیم. ص ۲۵۷»
«✔️تام گفت: سی روز عیبی نداره، صدو هشتاد روزم عیبی نداره، اما از یه سال بیشتر نمیدونم. تو یه سال یه چیزیه که تو هیچ چیزِ دیگه ی دنیا نیست، یه چیزِ ناراحت کننده ، یه چیزِ ناراحت کننده ای که تو دلِ همه ی اونایی که توی بند و زنجیرن وجود داره. ص ۲۴۲»
«✔️چشمانِ نگران، هرگز آرامش نمی یابند. و دهانِ عبوس هیچ وقت خوشحال و شاد نیست. ص ۲۱۲»
«✔️ "من غذا کم دارم"، "من هیچی ندارم". اگر این مساله به این نتیجه برسد که ( ما ) غذا کم داریم. همه چیز رو به راه می شود و جنبش، سیرِ حرکتش را می یابد. ص۲۰۶»
«✔️بترس از وقتی که اعتصاب ها پایان پذیرند ،ولی مالکانِ بزرگ هنوز زنده باشند. زیرا هر اعتصابِ شکست خورده دلیل بر این است که گامی برداشته شده است. ص ۲۰۵»
«وقتی من نباشم چه چیز خواهد بود؟ هیچ چیز نخواهد بود. من کجا خواهم بود یعنی مرگ همین است؟ نه نمیخواهم!»
«وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود می جست و آن را نمی یافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود!»
«پیوسته همان رنج تحلیلناپذیر را بهتنهایی تحمل میکرد و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. «یعنی چه؟ آیا به راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب میداد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.»
«و راستی راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا میرفتم، اما به همان نسبت زندگی از من کناره میگرفت. و حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی راستی کل زندگی ام غلط بوده باشد.»
«دیگر خودداری نکرد و مثل طفلی به گریه افتاد. بر درماندگی خود میگریست و بر تنهایی سیاه خود و از سنگدلی آدمها و از بیرحمی خدا که رهایش کرده بود. »
«تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانوادههای فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین... »
«یکی دیگر از نتایج حاصل از تلهزندگی،طردشدگی آشفتگی روان است.»
«افرادی که توسط تلهزندگی طردشدگی صید شدهاند،به دلیل نداشتن باور به برگشت مجدد دیگران دچار احساس عدم امنیتت،تنهایی و طرد شدگی میشوند.»
«صد خرگوش یک اسب نمیشود و صد سوءظن نمیتواند یک مدرک واقعی محسوب شود.»
«رویاها تکهها و بریدههایی از دنیاهای دیگر است.»
«همیشه لحظهای که بیشترین جا را اشغال میکردم، غایب بودم.»
«دیدم آدمبزرگها موقعی که از عشق حرف میزنند چقدر مثل بچهها فکر میکنند»
«مردم شتاب به خرج میدهند راجعبه دیگران قضاوت کنند تا خودشان قضاوت نشوند.»
«همه به حکم صادر شده معترضایم! هرکس میخواهد به هر قیمت شده بیگناه قلمداد شود، حتی اگر لازم باشد، برای نیل به مقصود انگشت اتهام را به سوی کل بشریت و آسمان بگیرد.»
«تنها امید است که آدمی را با رشتهای باریک، به روزهای از راه نرسیده متصل میکند.»
«همیشه برخی از افراد هستند که از بیچارگی و عذاب دیگران سود میبرند و برخی هم از گرسنگی دیگران سیر میشوند.»
«زندگی را نمیتوان به طور نامحدود به عقب انداخت.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.