ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«من با قلبی ناآرام وارد اینجا شدم. هم از شما میترسیدم هم از خودم البته ترس از خودم بیشتر بود.»
«به همان اندازه که انسانیت صنعتیتر و پرصداتر میشود به همان اندازه آرامش روحی خود را از دست میدهد.»
«ماورای طبیعی شدن عبارت است از دستیابی به آگاهی بیشتری نسبت به خود و اینکه شما در این دنیا چه کسی هستید .»
«اگر به آدم بزرگ هابگویی خانه ای قشنگ با آجرهای قرمز پنجره ای باگل هاشمعدانی و بام خانه پر کبوتر و دیده ای هرگزنظری راجع این خانه ندارند باید حتما به آنها بگویی خانه ای به ارزش صد میلیون دلار دیده ای تا فریاد بزنند :《وای باید چه خانه قشنگی باشد!》»
«خوبی هایش که یادم نمی آید بدی هایش که یادم نمی رود»
«اگر بهطور اتفاقی روزی سیاه داشتید، در بازگشت به خانه به تختخوابی برمیگردید که آن را مرتب کردهاید و این تخت مرتب انگیزهی فردای بهتر را به شما میدهد.»
«اگر نتوانید کارهای کوچک را درست انجام دهید، هرگز نخواهید توانست کارهای بزرگ را انجام دهید.»
««ولی اجازه بدین یه چیزی رو بهتون بگم. اگر کنار بکشین کل زندگیتون بابت این مسئله تأسف میخورین. کنار کشیدن، کارها رو آسونتر نمیکنه.»»
«بدون غلبه بر محدودیتها، بدون سُر خوردن با سر به سمت موانع، بدون نشان دادن جسارت زیاد، هرگز نمیفهمید که واقعاً چه چیزی در زندگیتان امکانپذیر است.»
«زندگی یک جدال است و همواره زمینههای شکست وجود دارد ولی کسانی که با ترس از شکست، سختی یا دردسر زندگی میکنند، هرگز به ظرفیتهای واقعی خود دست نمییابند.»
«مربی از من خواست: «ثابت کن که اشتباه میکنم!»»
«اگر کمی وسعت دیدمان را بیشتر کنیم، متوجه میشویم که همهی ما در زندگی خود به افرادی نیاز داریم تا در لحظات سخت و جانکاه در کنارمان باشند.»
«تو بهتنهایی از عهدهاش برنمیآیی اگر میخوای جهان رو تغییر بدی کسی رو پیدا کن تا برای پارو زدن بهت کمک کنه»
«امید قدرتمندترین نیرو در گیتی است.»
«تغییر هرگز آسان نیست؛ بهویژه برای افرادی که باید تغییر کنند.»
«زندگی عادلانه نیست و هر چقدر زودتر این رو یاد بگیری بهتر میتونی با اون روبهرو بشی»
«باید بهترین خودتون باشین. باید از ترسهاتون، تردیدهاتون و خستگیتون پیشی بگیرین. مهم نیست که چقدر تاریکه، باید مأموریت رو کامل کنین. این همون چیزیه که شما رو از دیگران متفاوت میکنه.»
«زندگی عادلانه نیست ـ به مسیرت ادامه بده!»
«هیچچیز نمیتواند جایگزین قدرت و آرامشِ ایمان یک فرد شود»
«زورگوها مثل کوسهها هستند که ترس را در آب بو میکشند. آنها دور طعمه حلقه میزنند تا ببینند آیا طعمه تقلایی میکند یا نه. ضعیف بودن یا نبودن قربانیشان را بررسی میکنند. اگر شجاعت روبهرو شدن با این وضعیت را نداشته باشید، به شما حمله خواهند کرد.»
«زورگوها قدرت خود را از طریق ترس و ضعف دیگران به دست میآورند.»
«زورگوها همگی مثل هم هستند، چه در محیط مدرسه، چه در محیط کار و یا حکمرانی بر یک کشور با کمک اعمال ترس و وحشت. این افراد بر ترس و ارعاب تکیه دارند.»
«به خاطر داشته باشید... کار امروز را به فردا نگذارید. کسی را پیدا کنید تا در زندگی به شما کمک کند. به همه احترام بگذارید. بدانید که زندگی همیشه بر وفق مرادتان نیست و گاهی اوقات شکست میخورید. ولی ریسک کنید، در مقابله با دشواری قوی باشید، با زورگوییها مقابله کنید، شکستخوردهها را بالا بکشید و هرگز تسلیم نشوید- اگر این کارها را انجام دهید در این صورت میتوانید زندگی خود را به شکلی بهتر تغییر دهید... و شاید حتی دنیا را!»
«شکست هم برای خودش قیمتی دارد.»
«اگر روز خود را با تأسفهای بیشمار پر کنید، تأسف بهخاطر رفتاری که با شما شده، گلایه از سهمتان در زندگی و سرزنش شرایط خودتان نسبت به دیگران یا محیط اطراف، در این صورت زندگی برای شما طولانی و دشوار خواهد شد. از سوی دیگر، اگر از برآورده کردن رؤیاهایتان دست نکشید و در برابر دشواریها بایستید، در این صورت زندگی همان چیزی میشود که آن را میسازید و مطمئن باشید که میتوانید آن را عالی بسازید.»
«اگر کنار بکشین کل زندگیتون بابت این مسئله تأسف میخورین. کنار کشیدن، کارها رو آسونتر نمیکنه.»
«اگر میخواهید دنیا را تغییر دهید، باید در تاریکترین لحظات، بهترینِ خود باشید.»
«کار امروز به فردا مگذار اگر میخوای جهان رو تغییر بدی از تختخوابت شروع کن»
«بدون شجاعت، دیگران مسیر شما را مشخص میکنند.»
«آنطور که فهمیدم، تغییر هرگز آسان نیست؛ بهویژه برای افرادی که باید تغییر کنند.»
«به آسمان که نگاه میکنم قطرههای باران از همیشه بیرحمانهتر بر صورتم میکوبند... تو پشت چشمانم پنهانی مبادا همراه اشکهایم تنهایم بگذاری!»
«باز هم باران مرا به یادت انداخته باز هم پنجره/باران/من/یاد تو... عطرت... چهره افروختهات جلو چشمانم است لبخندهایی همراه با اخم تو تنها کسی هستی که لبخندش در ذهنم نقش بسته شاید واقعا دوستت داشتم...»
«پنجره را باز میکنم باد بیرحمانه سیلیهای محکمی به صورتم میزند... هوای سرد بینیام را میسوزاند با این حال نفس عمیقی میکشم دوباره در هوای تو غرقم هوای تو هم سرد بود...»
«والی پاسخ داد:ما نمی توانیم از مردم محافظت کنیم، تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که آنان را دوست داشته باشیم.»
«فرشته گفت:خیلی سخت است وقتی بخواهی از کسی محافظت کنی، ولی توانایی اش را نداشته باشی.»
«آیدین گفت:توی این مملکت پیش از اینکه به سی سالگی برسیم تباه می شویم ،تو یک جور،من یک جور، آیدا هم یک جور دیگر.»
«بزرگ ترین چالش زندگی ما این است که تا ابد تنها خواهیم ماند و همه کارهای ما فقط تلاشی هستند برای فرار از این تنهایی.»
«رازی که بین آنان وجود داشت، فضایی صمیمی بینشان ایجاد کرده بود.»
«من مدتى نسبتاً طولانى آن جا ايستادم و به درخت خيره شدم. جه قدر قوى و جه قدر زيبا بود. درست از وسط آسيب ديده بود اما زنده وسرِ حال بود. سى بهآرامى شانهام را لمس كرد. فرانك؟ بله؟ راه بيفت برادر، بيا به خانه برويم.»
«اغلب کودکی که احساس میکند توسط والدینش طرد شده است بهدنبال پدر و مادرش میگردد تا در کنار آنها باشد.کودک میخواهد والدینش مثل سایه به دنبال او بوده و هر لحظه زندگی اش در کنارش باشند.و اگر فردی از بیرون به رابطه چنین کودکی با والدینش بنگرد فکر میکند که چه رابطهی قوی میان آنها حاکم است.اما حقیقت چیز دیگریست.و هیچ گونه ارتباط قوی میان کودک و والدین وجود ندارد.»
«" زنده بودن زمان می برد از همه چیز بریدن هم زمان می برد مسئله اینکه فردا دوباره باید به زندگی ادامه بدهد"»
«" و پیوسته همین بود گاهی شرار امیدی در دلش می درخشید گاهی دریای آشفته ناامیدی بود"»
«"ترجیح میدهد بجای بیان حقیقت آنچه را دیگران دوست دارند بشنوند، به آنها بگوید"»
«اما این باردیگر مادر نبود. مادر در گورستان قدیمی شهر در کنار پدر زیر خروار هاخاک و برف خفته بود.»
«لحظه ای امید درخشان. قطره ای کوچک از آسودگی، اما بلافاصله پس از آن ،دریایی خروشان از نا امیدی که همه ی وجودش را در برمیگرفت.»
«گاهی عشق؛یعنی رها کردن معشوقه...»
«او احساس میکرد که دروغ هایی او را احاطه کرده اند، آنقدر درهم و پیچیده شده اند که دیگر حتی نمی تواند آن ها را درک کند.»
«دقایق یکی پس از دیگری میگذشت.! سپس ساعت ها، اما اوضاع تغییری نمیکرد- همه چیز بی پایان بود، و پایان گریزناپذیر،بیش از پیش وحشتناک به نظر می رسید.»
«ناگهان تمام توجهش به چیزی جلب شد- گویی به صدایی گوش می داد که نه کلمه بود و نه زمزمه.،بلکه چیزی بود که از عمق روحش بر می خاست؛ افکاری که در ذهنش جاری می شدند.»
«گریه میکرد.. از شدت ناتوانی اش، از تنهایی اش، از بی رحمی دیگران،از بی رحمی خدا و از نبودن خدا...!(:»
«ازدواج... یک اتفاق تصادفی.. و چه سرخوردگی بزرگی!»
«انگار تمام این مدت، به جای بالا رفتن، در سراشیبی سقوط می کرده ام. در نگاه دیگران من در مسیر پیشرفت بودم،اما در همان اندازه زندگی از دستم می گریخت... حالا همه چیز تمام شده است. چیزی نمانده جز مرگ!»
«هربار که این فکر در ذهنش شکل میگرفت- و بار ها به سراغش می آمد: که شاید این همه درد و رنج به این دلیل باشد که زندگی را به اشتباه گذارنده است...»
«ما هردو نیاز به فراموشی داریم، هردو نیاز داریم اندکی استراحت کنیم، پیش از آنکه چمدان های خود را ببندیم و به سمت پوچی عمیق تری حرکت کنیم.هردو موجوداتی شکست خورده ایم که بر تنهایی مان تکیه کرده ایم...»
«تقاضای تحمل ناکامی از دیگران چندان فایدهای ندارد، با این حال این حقیقتی است که همه باید آن را یاد بگیرند.»
«کله شقی، زندگی را به طرز خاصی شیرین و دردناک میکند؛اما گذشته از مزه ی زندگی، به آن مفهوم می دهد، رنگ می دهد، و شکل قابل قبول و ستایش می دهد»
«آموزش باید دانش آموزان را از نظر اقتصادی مسئولیت پذیر و مستقل سازد.»
«آموزش باید به دانش آموزان قدرت درک و ارزیابی فرهنگ خودشان را بدهد و احترام به تفاوت های فرهنگی دیگران را به آن ها بیاموزد.»
«آموزش باید از جوان ها شهروندانی فعال و دل رحم بسازد.»
«بازی برای یادگیری کاملا ضروری است: میوه طبیعی کنجکاوی و تخیل است.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.