ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«اگرچه حقیقت مرگ ما را از بین می برد اما فکر مرگ مارا نجات می دهد. به عبارت دیگر،آگاهی مان نسبت به مرگمی تواند چشم انداز متفاوتی از زندگی ایجاد کند و موجب شود در اولویت های زندگیتجدید نظر کنیم.»
«هرقدر زندگی ناموفقتر، یا استعداد های شکوفا نشده بیش تر باشد، ترس از مرگ بیش تر است.»
«خوب کاری نمی توان کرد . تقصیر از من نیست. اما اکنون دیگر هر چیز باید از جاده نوینی طی طریق کند. این حرف احمقانه ای است چنانچه بپنداربم که زندگانی اجازه نخواهد داد و یا گذشته از این کار مانع خواهد شد. انسان باید مبارزه کند تا زندگانی به مراتب بهتری داشته باشد...»
«قبل از همه، وی تصمیم گرفت که از آن روز به بعد دیگر نباید به دورنمای یک سعادت فوق العاده ناشی از ازدواج امید ببنددو در این صورت زندگانی کنونی اش را به آن اندازه ناقابل و پوچ نخواهد پنداشت.»
«قلب خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس می دهد. اگر ذره یی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانه یی محبت نشاندی، خرمن ها برخواهی داشت...»
«این لحظه ای که حوصله انجام کاری را ندارید؟ لحظه دست کشیدن از آن نیست. این لحظه نیز به اندازه هر لحظه دیگری بخشی از زندگی شماست. آن را طوری خرج کنید که باعث افتخارتان شود.»
«زندگی تعادلی ثابت میان تسلیم شدن و غلبه بر درد نظم و انضباط است. اغراق نیست اگر بگوییم که زندگی و هویت ما در همین تعادل ظریف تعریف شده است. اگر زندگی صدها هزار نبرد روزانه و تصمیمات کوچک ما برای درگیر شدن یا رها کردن هر مسئولیتی نیست، پس چیست؟»
«هر فکری که به ذهنتان خطور می کند را یک پیشنهاد در نظر بگیرید، نه یک دستور .»
«به او بگویید انسان موقعی می میرد که بتواند بمیرد، نه موقعی که باید بمیرد.»
«مغز انسان برای حفظ انگیزه به تجسم پیشرفت ما نیاز دارد. در هر زمینه ای باید راهی برای اندازهگیری میزان پیشرفتتان پیدا کنید. مغز ما باید بردهایمان را با چشم ببیند.»
«قانون طلایی میگوید: وقتی انسانها روی وظایفی کار میکنند که بر لبه توانایی های فعلی شان استوار است، اوج انگیزه را تجربه میکنند. وقتی شرایط خیلی سخت نیست، خیلی هم آسان نیست.»
«ریسک کنید، شروع کنید و کاری انجام دهید. برای تیمتان، خانواده تان، شغلتان، جامعه. مهم نیست که شماره یک جهان شوید یا نه. فقط یک کاری کنید. شجاعت و جسارت شروع مهمتر از هر موفقیتی است، زیرا کسانی که برای شروع هر کاری پیش قدم میشوند تنها کسانی هستند که میتوانند آن را به پایان برسانند. بدون شروع هیچ پایانی میسر نیست، بدون شروع هیچ پیشرفتی میسر نیست، بدون شروع هیچ موفقیتی هم میسر نیست.»
«شروع ناقص همیشه وقت کافی برای بهبود و پیشرفت دارد. اما وسواس برای یک برنامه عالی و شروع کامل، هرگز شما را به جایی نمی رساند.»
«اگر مدام در پی آموختن بیشتر و شروع کامل باشید، همیشه از حرکت در جهت اهداف مهمتان جا می مانید .»
«گفت که تا ابد، عاشقم خواهد بود. ولی مزخرف است. اگر واقعاً کسی را دوست داشته باشید، به او آسیب نمیزنید»
«تصمیم گرفتم این بار با او رودررو شوم. او کسی بود که باید همه چیز را برای من و جولز توضیح میداد. او کسی بود که باید حالش بد میشد. در اولین برخورد، اجازه دادم او برنده شود. اینبار، نشانش میدادم.»
«او خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد. وقتی از در خانهٔ مامان وارد شد و برای اولین بار یکدیگر را دیدیم، شاید یک ثانیه شوکه شد؛ در حدی که احتمالاً فقط من متوجه شدم. پلکهایش را به هم زد و فکش کمی قفل شد. در همین حد. خیلی خوب واکنشش را مخفی کرد، خیلی وارد بود.»
«افرادی که بیش از بقیه به قوانین احترام میگذارند از نقض آنها نیز بیشترین لذت را میبرند.»
«اگر واقعاً کسی را دوست داشته باشید، به او آسیب نمیزنید.»
«او دروغ نگفت. فقط اشارهای به حقیقت نکرد»
«مثل یک احمق آنجا میایستم و حس میکنم به جمعشان تعلق ندارم. در واقع، هیچ وقت یکی از آنها نبودم.»
«من بهخودیخود، به مد علاقهای ندارم، ولی به قدرت لباس در خلق دیدگاه مناسب احترام میگذارم.»
«هیچ کدام از ما درست نفهمیدیم که او چقدر شکننده بود. او همیشه خیلی توانمند به نظر میرسید و همیشه کنترل اوضاع در دستش بود. نمرات خیلی خوبی میگرفت، عضو تیمهای ورزشی بود، وارد دانشگاه شد و هیچ فرصتی را از دست نداد. ولی زیر این ظاهر، تودهٔ ژولیدهای از اضطراب قرار داشت که او را بهسمت موفقیت میکشاند و هیچ کدام از ما آن را ندیدیم. تا اینکه خیلی دیر شد.»
«رو به من لبخند میزند. ولی دیدهاید که حس لبخند بعضی آدمها در نگاهشان نیست؟ لبخند جولز هم همینطور است.»
«بهعلاوه، به این نتیجه رسیدهام که بخش زیادی از مراسم عروسی تظاهر است. باید تلاش کنیم همه چیز خوب و فرخنده به نظر برسد...»
«چه حسی دارد که آدم آنقدر پول داشته باشد که با آن بتواند همه چیز را طبق سلیقهاش پیش ببرد؟»
«اگر نتوانم بهشت را جابهجا کنم، پس، جهنم را میآورم.»
«یادم نمیآمد چطور باید لبخند بزنم.»
«زندگی بینظم و شلوغ است. همه این را میدانیم. در زندگی، اتفاقهای وحشتناکی میافتند. این نکته را زمانی یاد گرفتم که هنوز بچه بودم. ولی هر چه که بشود، زندگی مجموعهای از روزهاست. آدم فقط میتواند یک روزش را کنترل کند، فقط یکی. بیستوچهار ساعت را میتوان سازماندهی کرد.»
«شاید ما راهی برای کنترل احساساتمان پیدا کردهایم، ولی این مسئله به این معنا نیست که عاطفه نداریم.»
«اگر واقعاً کسی را دوست داشته باشید، به او آسیب نمیزنید.»
«حس لبخند بعضی آدمها در نگاهشان نیست؟»
«رسانههای اجتماعی باید پاسخگوی خیلی چیزها باشن.»
«بعد، گیلاسش را بالا میبرد و ادامه میدهد: «پس، بهسلامتی شانس. بهامید اینکه شانس خودمون رو بسازیم... یا موقع لزوم، یهکم کمکش کنیم.»»
«یاد گرفتم که گاهی، کوچکترین موج، از همه قویتر است.»
«زندگی مجموعهای از روزهاست. آدم فقط میتواند یک روزش را کنترل کند، فقط یکی. بیستوچهار ساعت را میتوان سازماندهی کرد.»
«وقتی آدم قلبش رو به کسی میده، حتی برَد پیت هم دیگه به چشمش نمیآد...»
«دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه»
«من بهخودیخود، به مد علاقهای ندارم، ولی به قدرت لباس در خلق دیدگاه مناسب احترام میگذارم.»
«همیشه بهترین کار اینه که آدم خودش رو خالی کنه، حتی اگه خجالتآور باشه، حتی اگه حس کنی بقیه نمیفهمن.»
«نوجوونها فکر میکنن عاشق شدن، در حالی که فقط هورمونهاشون زده بالا.»
«اگر واقعاً کسی را دوست داشته باشید، به او آسیب نمیزنید.»
«افرادی که بیش از بقیه به قوانین احترام میگذارند از نقض آنها نیز بیشترین لذت را میبرند.»
«جاذبهٔ میان دو نفر هیچ وقت واقعاً از بین نمیرود»
«وقتی شما حالت آسودگی درونی تان را حفظ می کنید حتی در میان هرج و مرج، شما زندگی تان را تغییر داده اید.»
«تمرین کنید تمامی منفی ها را با عشق جایگزین کنید.»
«هر فردی گنجایش ارثی برای جرقه زدن به تغییری عظیم را داراست. که به آرامش، هماهنگی، صلح که میراث ما هستند، هدایت شود.»
«باید یاد بگیریم چیزهایی را که دوست داریم، به حال خود گذاریم.»
«اگر آدم تن به اهلی شدن داده باشد باید گریه کردن راهم به جان بخرد»
«این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیب هستند»
«لوازم منزل هم براى اتاق خواهرها در خانهى شوهرانشان زیادى بود و دیگر کسى آنها را نمىخواست؛ آنقدر قدیمى و دستوپاگیر بودند که بهتر بود فراموششان مىکردند. فقط مادربزرگ از اتاقى که دوران تازهعروسىاش را آنجا سر کرده بود لوازمى برداشت تا عین همان اتاق را در خیابان جوزپه مانّو درست کند.»
«مالکان جدید ورودى اصلى قوسىشکل را برداشته و بهجایش دروازهى آهنى نصب کرده بودند. ستوننماهاى چوبى و دیوار کوتاه حایل بین ایوان و حیاط را خراب کرده و ایوان را با پنجرههاى آلومینیومى مسدود کرده بودند. نیمطبقهى کمارتفاع بالایى را، که به سقف ایوان مشرف بود و براى انبار علوفه استفاده مىشد، به اتاق زیرشیروانى تبدیل کرده بودند، شبیه همانهایى که توى کارتپستالهاى آلپ هست»
«با رفتن یکى از خواهرها، اوضاع براى آن دو خواهرى که در روستا زندگى مىکردند راحتتر شد. مادربزرگ خیلى ناراحت شد و حتى نرفت به سان گاوینو براى بدرقهى خواهر و شوهرخواهر و خواهرزادههایش که با قطار به پورتو تورس مىرفتند.»

«ترس از مرگ همیشه در افرادی که احساس می کنند زندگی غنی و کاملی نداشته اند،بیشتر است.»
«به گفتهى پدربزرگ، چون به ابتکار اهالى شبهجزیره و با بودجهى دولتى آغاز شده بود، دردى از اهالى ساردینى دوا نمىکرد؛ در عوض، آیندهى ساردنى در تولید قرار داشت که باید با اتکا به منابع موجود بنا مىشد.»
«خانهى روستا را براى کمک به خواهرها فروخته بودند و پدربزرگ و مادربزرگ هم از سهمشان گذشته بودند، اما باز هم درآمد زراعت در زمینى کمتر از بیست هکتار کفاف سه خانواده را نمىداد.»
«کتاب زندگی زنی که از بیماری جسمی و روان رنج میبرد و از دیدگاه اطرافیان غیر عادی و کم عقل به نظر ماید ولی او عشق را خوب درک میکند با اینکه معشوقه اش خیالی است و رنج را به خاطر تنها فرزندش و زندگی تحمل میکند و نویسنده این ماجرا داستان را زمان بعداز جنگ و مشکلات اقتصادی بسیار شیوا و روان بیان کرده»
«خودداری از قرض گرفتن از زندگی، برای اجتناب از بدهکار شدن به مرگ»
«رابطه شفابخش است، رابطه درمان می کند.»
«"درد" او را مجبور می کرد که به آن خیره شود،هیچ نگوید، تنها بنشیند و رنجی بی پایان و غیر قابل وصف را تحمل کند...!»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.