ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«رفیق وقتی رفتی بیرون از قول ما آزادی را ببوس!»
«با احساس تازه ای از اندوه و ناامیدی، تمام حواسش را متوجه آن درد کرد.! دردی که دیگر فقط یک ناراحتی گذرا نبود، بلکه نشانه ای از چیزی بسیار جدی تر به نظر میرسید...»
«جوانی ام را گم کرده ام، انگار جوان نشده پیر شده ام!»
«اینکه عصبانیت و رنجش او فقط بیماری اش را بدتر می کرد، باید کاملا برایش آشکار می بود. پس لازم بود یاد بگیرد که از هرگونه ناراحتی و درگیری دوری کند.»
«درد هرگز کمتر نمیشد،! اما ایوان ایلیچ تمام تلاشش را کرد تا خودش را قانع کند حالش رو به بهبود است.»
«تا زمانی که چیزی او را ناراحت نمیکرد، می توانست خودش را فریب دهد و باور کند که حالش رو به بهبودی است..(:»
«پیش از این میتوانست چنین سختی هایی را تحمل کند،چون همیشه امید داشت که اوضاع به زودی بهتر میشود،دوباره موفق خواهد شد و یک بار دیگر با پیروزی کامل از میدان بیرون می آید.»
«اما اکنون کوچک ترین شکست، زمین را زیر پایش خالی میکرد و او را به ورطه ی ناامیدی می کشاند.»
«"من به آرامش ذهنی نیاز دارم، و برای رسیدن به آن، باید هر چیزی را که این آرامش را بر هم می زند، از بین ببرم."»
«او باید با این آگاهی به رختخواب برود؛ همراه با دردی که جسمش را می سوزاند و وحشتی که لحظه به لحظه او را در برمیگیرید.(:»
«در عمق وجودش می دانست که دارد می میرد،اما نه تنها نمیتوانست به این واقعیت عادت کند، بلکه اصلا قادر به درک آن نبود- نمیتوانست و نمی خواست آن را بپذیرد.»
«ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی»
«بدترین چیزی که میتوانم تصور کنم، این است که با تواناییهای دستنخورده از دنیا بروید.»
«آیا تابهحال به این موضوع فکر کردهاید که چه اندازه از زندگی کنونیتان برطبق تصمیمات خودتان بوده و کدام بخشهایش آن چیزی است که دیگران از شما انتظار داشتهاند؟»
«شکست واقعی زمانی اتفاق میافتد که آنقدر از فکرِ شکستخوردن بترسید که نتوانید رو به جلو حرکت کنید. اگر رو به جلو حرکت نکنید، هرگز و هیچوقت نمیتوانید به خط پایان برسید.»
«درنهایت یک مدادابرو خریدم و یاد گرفتم موهایم را اتو کنم. وقتی در اواسط دههٔ بیستسالگیام بودم در نقشبازیکردن ماهر شده بودم، درواقع در شبیه سایر دخترها شدن خیلیخیلی ماهر شده بودم و حتی برایم این سؤال پیش نیامده بود که آیا خودم از انتخابی که کردهام لذت میبرم یا نه. از مسیری که در آن قدم گذاشته بودم خوشم میآمد و آنقدر در این نقش فرورفته بودم که نمیتوانستم به عقب برگردم»
«میخواهیم ببینیم که چطور بعداز شکستخوردن برمیخیزید و ادامه میدهید. میخواهیم شاهد جرئت و جسارت شما باشیم.»
«انسانها خصوصاً زنها نسبت به خودشان بسیار بیرحمند و اغلب حتی قبلاز هرگونه اقدامی خودشان را از انجام اهداف و رؤیاهایشان منع میکنند.»
«تا زمانیکه خواستهتان با عملتان یکی باشد میتوانید به نتیجهای که در ذهن دارید برسید.»
«درواقع، باور دارم که ما میتوانیم دنیا را تغییر دهیم، اما اولازهمه باید ترس از قضاوتشدن بهخاطر خودِ واقعیمان را کنار بگذاریم.»
«ما باید بهدنبال اهداف و رؤیاهایمان برویم، باید جسور باشیم و شجاعت بهخرج دهیم و شرایط را بپذیریم؛ چون شانس زندگی با استفاده از تمام تواناییهایمان، ارزش تمام واکنشها و برخوردهای منفیای را که در مقابل، دریافت خواهیم کرد دارد.»
«باید خیلی پوستکلفت باشید که بتوانید به توهینها و حرفهای نامربوطی که مردم در اینترنت میزنند بیتوجه باشید و اهمیت ندهید»
«دیگر حتی یک ثانیه هم به اینکه بقیه دربارهام چه فکر میکنند اهمیت نمیدهم.»
«ایکاش جرئت دنبالکردن رؤیاهایشان را داشته باشند.»
«تردید نسبت به شکست، رؤیاهای بیشتری را از بین میبرد. اما باورداشتن به خود باعث میشود قدرت دوبارهودوباره برخاستن را پیدا کنید.»
«۱. بهانههایی را که مانع پیشرفتم بودند دور ریختم؛ ۲. عادتها و رفتارهای مناسبی که مرا بهسمت موفقیت پیش میبردند پذیرفتم؛ ۳. مهارتهایی را برای پیشرفتکردن کسب کردم.»
«اگر میخواهید چیزی را داشته باشید که هرگز نداشتهاید، باید کاری را بکنید که هرگز نکردهاید.»
«در نبود تجربه یا دانش، اراده میتواند تفاوت بزرگی در جایی که هستید و جایی که دوست دارید باشید ایجاد کند!»
«من حتی ذرهای به آنچه مردم میگویند اهمیت نمیدهم»
«درست مانند آن صحنه از فیلم عروس دریایی کوچک که عروس دریایی موفق شد روی خشکی قدم بگذارد»
«برای منحصربهفردبودن و خصوصیتهای درونیتان ارزش قائل شوید.»
«ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم، خاکسترم آتش گرفت چشم وا کردم سکوتم آب شد چشم بستم بسترم آتش گرفت»
«من شغلم را کاملاً بیاهمیت جلوه میدادم. اوه، من اصلاً کار خاصی انجام نمیدم. من تمام دستاوردهایم را پنهان میکردم و دربارهٔ رؤیاهای بزرگم حتی با خودم هم صحبت نمیکردم»
«پذیرفتن این باور که میتوانید کاری را بهخاطر خودتان انجام دهید، حتی اگر هیچکس دلیلتان را درک نکند، قدرتمندترین و دلنشینترین احساس دنیاست.»
«از درنظرگرفتن احتمالات وحشت نکنید. در ابتدای راه ممکن است هدفتان دستنیافتنی بهنظر برسد. یادتان باشد چطور باید وحشتتان را از بین ببرید؛ کمکم و بهآرامی.»
«وقتی طوری زندگی میکنید که دیگران را راضی نگهدارید معلوم است که خودِ واقعیتان را فراموش میکنید.»
«شما میتوانید چیزهای بیشتری برای خودتان بخواهید و برای این کار نیاز به هیچ دلیلی جز اینکه ازتهدل خوشحالتان میکند ندارید.»
«اکبر جان تو از همین حس نمیکنی چیزی شده مامان آرام چیزی در گوش دایی گفت که دایی سرخ شد و یه دفعه گفت هیااااا»
«یک ضربالمثل فوقالعادهٔ چینی هست که میگوید «بهترین زمان برای کاشت یک درخت بیست سال پیش بوده؛ بهترین زمان بعدی همینالآن است.» میتوانید همچنان برای انجامندادن کاری عذر و بهانه بیاورید یا اینکه باور کنید رؤیاهایتان از عذر و بهانههایی که میآورید قدرتمندترند»
«مامان گفت اکبر بیا، حس کردم مامان با صدا زدن دایی میخواهد از زیر ظرف شستن فرار کند»
«ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل»
«آن ها دیگر به موجود دو پا ، ارباب نمی گفتند و همه با هم برابر بودند و همین کافی بود .»
«زندگی نه بهتر می شود و نه بدتر . گرسنگی و عذاب همزاد همیشگی زندگی است .»
«تا امروز بهترین خصوصیاتم را دیده ای و دوست داشته ای. شاید این اسمش دوست داشتن نباشد . شاید دوست داشتنت واقعی نباشد مگر وقتی که مرا با تمام ضعف ها و خطاهایم دوست بداری. اما تا کی؟ سخت شکوهمند اما هولناک است که باید یکدیگر را وقت تردید و مخاطره هم دوست بداریم ، در قعر دنیایی که فرو می پاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمی ارزد.»
«کامو به ماریا: حاصل این روزهای سخت که با هم ازشان گذشته ایم اعتمادم به تو بود.»
«آلبرکامو به ماریا: آخ عزیزم ! خیلی زود بیا تا همه این ها پایان بگیرد. امروز نیروی لازم را در وجودم دارم برای غلبه بر هر چه بتواند جدایمان کند. پس کنارم بیا، دستت را به من بده ، تنهایم نگذار. امروز منتظرت می مانم؛ خوشحال و مطمئن.»
«آلبرکامو به ماریا: منتظرت می مانم هر چقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بی نهایت صبورم.»
«آلبرکامو به ماریا: از همه چیز مهم تر این است که تو بیایی! من و تو، ما، تا امروز در تب و بی قراری و خطر با هم دیدار کرده ایم و به هم عشق ورزیده ایم. آخ،عزیزم! دوری از او که دوستش می داریم چقدر طاقت فرساست. از چهره ات محرومم و در این جهان چیزی از آن عزیزتر ندارم.»
«از پنج شنبه شب به این طرف دارم با تو زندگی می کنم. خیال می کردم که از تو بد جدا شده ام و تحمل این فراق وسط این همه تردید، زیر آسمانی چنین مخاطره آمیز، سخت است. امیدم به این است که تو می آیی.»
«خدا زبان را ننگرد، روان را بنگرد.»
«درست است که خدا را با گشتن نمی توان پیدا کرد، اما خدا را فقط کسانی پیدا می کنند که به دنبالش می گردند.»
«زبان سرچشمه ی همه ی سوتفاهم هاست»
«در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این قدر غمگین بمانم ؛بی درنگ برای من بنویسید که او بازگشته است»
«وقتی دو چیز به هم میپیوندند، همواره متصل میمانند؛ حال چه ارتباط فیزیکی میانشان باقی بماند و چه نماند..»
«از مکتب زدم به چاک، یعنی که تقصیر خودم نبود، تقصیر حمدالله مفو بود. گفت علی تو مکتب چی بهت میدن؟ گفتم هیچ ! گفت خیاری،خربوزهای! گفتم دل خوش داری حمدو، تو مکتب کف دستی میدن، اونم با ترکۀ خیس خوردۀ انار! گفت په به چه درد میخوره؟ گفتم هیچ ! زدم به چاک و رفتم باغ نمکی کاهو دزدی، شکار گنجشک ـ چه میدونم، دوچرخه سواری.»
«از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمیدم که اوضاعِ همهچیز در دنیا روبهراه است!»
«امروز روز من نبود. حتی میتوانم بگویم که این هفته هم هفتهی من نبود. شاید بهتر است بگویم ماه و حتی سال هم سال من نبود. یا بهتر است بگویم این زندگی هم زندگی من نیست.»
««دختر بهدنیا آوردن بدبختی بزرگی است.» شاید وقتی سخت افسرده میشود میگوید، آه! کاش مرد بهدنیا آمده بودم، البته من حرفهایش را قبول ندارم. دنیای ما بهدست مردها و برای خود مردها ساخته شده است و زورگویی و استبداد مطلق، در کردار و نهادشان ریشهای عمیق و کهن دارد. این را در اسطوره خلقت نیز میبینی. افسانههائی که مردها برای توجیه زندگی، از خود ساختهاند. اولین موجود انسانی، آقایی است بهنام «آدم»، موجود دوم «حوا» است که برای اینکه آدم را از تنهایی بهدر آورده و برایش گرفتاری و ناراحتی درست کند، میباشد. در تصویرهایی که بر در و دیوار کلیساها آویزان است، خدا نیز، بهصورت پیرمردی است که ریش و پشم دارد نه پیرزن. قهرمانها نیز همه مرد هستند. حضرت مسیح هم که پسر خداست و تکلیفش معلوم. و گویا که مادرش یک روح مقدس و پاک است. با این همه زن بودن زیبا و لطیف است. ماجرائی است که، شجاعتی بیپایان و استقامتی فناناپذیر دارد. اگر دختر متولد شدی، خیلی چیزها باید به تو یاد بدهم. اول اینکه: اگر خدایی وجود داشته باشد، این خدا میتواند، پیرزن سفیدمویی، نیز باشد. یا دختری متین و طناز.»
« کدام یک خائنتر است؟ آن کسی که در آغوش تو، میل آغوش دیگری را در سر میپروراند؟! یا آن که صادقانه از به بنبست رسیدنِ علاقهاش و امیالاش، با تو سخن میراند؟! غیر از این نیست که: گاهی شنیدن واقعیت، چنان سخت است که سادهتر میدانیم یک احمق انگاشته شویم !»
«در جاهای تازه ای که عادت هنوز احساسها را فرسوده نکرده است، درد جان می گیرد و سر بر میآورد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.