ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«منی که از نظر ریاکاری دیگر بزرگ شده بودم، کاری را می کردم که همه مان، در بزرگسالی، دربرابر ظلم و رنج کشی می کنیم : از دیدنشان رو برمی گرداندم.»
«آدم را افکارش میسازد؛ تعداد افکار خیلی کمتر از تعداد آدمهاست، در نتیجه همه آدمهایی که فکر واحدی دارند مثل هم اند.»
«در پس ظاهر شیرینترین نزدیکیها چه مایه سرخوردگی نهفته است، و چه اندازه دوریم از آنان که دوست میداریم، در لحظهای که به نظر میآید با دراز کردن دستی میتوان نگاهشان داشت.»
«مفهوم واژهها در طول چندین قرن آنچنان تغییر نمیکند که مفهوم نامها برای ما، در چند سالی. یاد و دل آدمی آن اندازه گنجایش ندارد که دیر زمانی وفادار بماند.»
«آیا فکرم هم پناهگاه دیگری نبود که در کنج آن خود را پنهان حس میکردم، حتی برای این که آنچه را که در بیرون میگذشت تماشا کنم ؟»
«معیار داوری آدمها کدام است؟ درنهایت، در میان همه ی آدمهایی که می شناخت حتی یکنفر نبود که توانایی کار زشتی را نداشته باشد. آیا باید از همه می برید؟»
«از سنّى به بعد عشقها و معشوقههايمان فرزندانِ اضطرابهاىِ خودماناند؛ گذشتهمان و زخمهاىِ جسمانى كه نشانِ گذشته را دارند آيندهمان را تعيين می کنند.»
«"من تو را بیش از آن می ستایم که در حضور دیگران از تو تعریف کنم، چون بنظرم حرمت شکنی می آید که از آنچه در ژرفای دل نهفته دارم با صدا بلند ستایش کنم."»
«عادت! سازنده ی کارساز اما کُند، که در آغاز ذهن ما را وامیگذارد تا هفتهها در جایگاهی موقت رنج بکشد. با این همه ذهن از آن خرسند است زیرا بدون عادت و تنها با توانایی های خود نمی تواند جایی را برای ما نشستنی کند.»
«مرا چنان که میوه ای که فقط درونش خوردنی است از پوست بیرون کشید، برهنه کرد...»
«منزلت و مقام رسمی با گذشت زمان فراهم میآید. دوم اینکه، میشود آدم بیسواد باشد، شوخیهای احمقانه بکند، اما مهارت ویژهای داشته باشد که هیچ فرهنگ عمومی نتواند جای آن را بگیرد، مثلا سردار بزرگ یا پزشک بزرگی باشد.»
«معمولا از آنچه شبیه خودمان است متنفریم و منزجریم از این که عیبهای خودمان را از بیرون ببینیم. و این چه نفرتآورتر است هنگامی که آدم سنی را که عیبهایش را سادهلوحانه بیان میکند پشت سر گذاشته است.»
«نمیشود آدم هزار سال استبداد را در خونش داشته باشد و بتواند ناگهان مفهوم کامل آزادی را درک کند.»
«این هم درست است که آدم گاهی برای مُردهها کارهایی میکند، که برای زندهها نمیکند.»
«برای درک اینکه پیرزنی چه اندازه زیبا بوده است، باید خطوط چهره اش را نه تنها تماشا که ترجمه کرد.»
«در این زندگی که بیگمان تنها یکبار از آن برخورداریم، بیعقلی است اگر به دلیل ملاحظهای سهم خود از خوشی را از دست بدهیم.»
«به من چه که بقیه چه فکر میکنند؟ خیلی مسخره است که دربارهٔ مسائل احساسی آدم ببیند مردم چه میگویند. آدم باید برای خودش حس کند، نه برای مردم.»
«گونهاش را چون نان مقدسی برای عشاء آرامش پیش میآورد تا لبهای من از حضورِ تنِ او بهره بگیرد و توان خفتن بیابد. »
«آرزوهای ما درهم میدوند و، در آشوب زندگی، کمتر خوشیای است که درست با همان آرزویی که میطلبیدش جفت شود.»
«بهار با همه شکوفههایش میآید، اما هیچچیز نمیتواند عشقی را که در زمستان گم شده، بازگرداند.»
«در حافظه هرچه بخواهی هست، حافظه نوعی داروخانه یا آزمایشگاه شیمی است، که در آن اتفاقی دستت گاه به دارویی آرامبخش و گاه به زهری خطرناک میرسد!»
«گاهی شنیدن واقعیت، چنان سخت است که سادهتر میدانیم یک احمق انگاشته شویم.»
«در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنیشان میپنداشتم نابود شدهاند، و چیزهایی تازه سربرکشیدهاند و از آنها رنجها و شادیهای تازهای زاده میشود.»
«شاید دلسوزی برای شوربختی کسی چندان درست و دقیق نباشد. چون ما با تخیل خود دردی را در نظر میآوریم که خود آنکس، با اجباری که به مبارزه با آن درد دارد، به فکر دلسوزی درباره آن نمیافتاد، شاید بدجنسی هم در ذهن خود آدم بدجنس، آن بیرحمی خالص را نداشته باشد که تجسمش ما را ناگوار میآید.»
«افراد عصبی، که برای هیچ و پوچ به خشم میآیند، برعکس همین که کسی علیهشان تعرضی بکند بیآزار میشوند، و پاشیدن سطل آبی به صورتشان بهتر آرامشان میکند تا کوشش برای اثبات این که خشم و آزردگیشان بی اساس است.»
«ناامیدی شبیه دارویی تلخ است که بعدترها اثرات آن دیده می شود»
«اما نمی خواهیم قبول کنیم که این جمله برای همه چیز صدق می کند شادی هم تمام می شود روزهای خوب هم تمام می شود همه چیز موقت و نا پایدار است و این حقیقت تلخ اما آرامش بخش است»
«جهان باتلاقی گندیده ومرگبار است که نباید دست وپا زد ،باید آرام آرام زندگی کرد و مرد ورفت سال بلوا صفحه۲۹۴»
«هیچ چیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می کند دلبستگی هایی به آن دارد سال بلوا صفحه۲۶۶»
«بعضی انتخابها را با دل میکنیم، اما تاوانشان را یک عمر با عقل میدهیم.»»
«عشق همیشه آن چیزی نیست که در خیالمان میسازیم؛ گاهی حقیقت، بهای سنگینی از رؤیاهایمان میگیرد.»
«همه عشقها نباید تا ابد ادامه پیدا کنند؛ گاهی عشق واقعی یعنی جرئتِ تمام کردن.»
«هستی، شامل حرکت ابدی مارپیچ رو به بالایی از موفقیت است و فقط به اراده بستگی دارد.»
«از دست دادن والدین یا یک دوست قدیمی از دست دادن گذشته است؛ شخصی که فوت می کند ممکن است تنها شاهد زنده ی دیگری برای رویداد های طلایی خیلی وقت پیش باشد. اما از دست دادنفرزند از دست دادن آینده است؛ چیزی که از دست میرود کمتر ازطرح و برنانه زندگی شخص نیست، چیزی که انسان برای آن زنده است.»
«بنظرم مسئله این بود که اندوه، به فروپاشی نهایی سرعت بخشید.»
«اگر قرار است زندگی با مردگان را بیاموزیم، ابتدا باید زندگی با زندگان را یاد بگیریم.»
«آدم نمی تواندبه همان راحتی که کلید را روشن و خاموش می کند، مرگ فرزندش را هم فراموش کند»
«در برابر جهانی که هیچ پاسخی به پرسشهای ما نمیدهد، شاید تنها آزادیِ واقعی این باشد که از وانمود کردن دست برداریم.»
«شاید تنهایی همون فاصلهای باشه که بین چیزی که درون ما میگذره و چیزی که دیگران از ما میفهمن، وجود داره.»
«بدترین شکل تنهایی اینه که آدم حتی خاطراتی رو که هویتش رو ساختن، از یاد ببره»
«انگار هیچکس نمیتونه از سرنوشتی که نسلهای قبل براش ساختن، فرار کنه.»
«آدمها نه از نبودن دیگران، بلکه از ناتوانی در برقراری ارتباط با آنها تنهاتر میشن.»
«اگر به حکم حرفه یا علاقه، خیلی راجعبه انسان تأمل کرده باشیم، پیش میآید دلتنگ آدمیان نخستین بشویم. حداقل این است که پس زمینهی ذهنی ندارند.»
«آنچه را که باید شکست، یکبار برای همیشه بشکن و رنج را از خود بگیر.»
«درد و رنج همیشه برای یک هوش بزرگ و یک قلب عمیق اجتنابناپذیر است.»
«محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ می گوید یا میاندیشد که اگر مجبور می شد بر فراز بلندی یا صخره ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش در آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاه ها. اقیانوس و سیاهی ابدی. تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ضرع فضا تمام عمر هزار سال. برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح می داد زنده بماند تا اینکه فورا بمیرد.»
«با وجودی که سم شکافته اش او را آزار میداد ولی به روی خودش نمی آورد و اجازه نمیداد این مسئله باعث ناراحتی دیگران شود. اما شبها در طویله با کلور درد و دل میکرد و از درد سمش مینالید.»
«وظیفه شما این است که به جای نادیده گرفتن اهدافتان، آنها را در آغوش بگیرید. وظیفه شما این است که به جای مانع تراشی برای خودتان، اهدافتان را دنبال کنید. وظیفه شما این است که به جای نه گفتن به خودتان، بله بگویید.»
«وظیفه شما این نیست که به خودتان نه بگویید. وظیفه شما این نیست که فرصتهای بیشمار پیش رویتان را از خودتان دریغ کنید. وظیفه شما این نیست که مانع پیشرفت خودتان شوید. تا دلتان بخواهد دیگران این کارها را برایتان انجام میدهند.»
«با اولین نه تسلیم نشوید .»
«انگیزه جانوری قدرتمند و در عین حال فریبنده است. گاهی اوقات به سادگی سرشار از انگیزه میشوید و خودتان را در گردبادی از هیجان میبینید. گاهی اوقات به قدری از انگیزه و اراده دور هستید که انگار در یک مارپیچ مرگ از اهمال کاری گرفتار شدهاید. هر دقیقه بیشتر به کام آن فرو میروید.»
«انگیزه یک جانور بی ثبات است .»
«بیشتر عادات منفی ما ناشی از دو مسئله هستند … استرس و کسالت .»
«از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطرههای الماس است»
«من دلم میخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ»
«عشق چون در سینهام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم، من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم»
«می سوزم از این دوروئی و نیرنگ یکرنگی کودکانه میخواهم»
«اگر بسویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو»
«می خزم در سکوت بستر خویش»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.