ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«لحظهها را دریاب چشم فردا کور است»
«من مثل دانش آموزی که درس هندسهاش را دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم»
«ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد»
«می روم... اما نمیپرسم ز خویش ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟»
«و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.»
«ما هرچه را که باید ازدست داده باشیم، از دست داده ایم»
«من مثل دانش آموزی که درس هندسهاش را دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم»
«عشق فروغ ناشی از کمبود محبت در محیط خانواده و بخصوص خشونتها و بد اخلاقیهای پدرش بود.»
«از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطرههای الماس است»
«ما هرچه را که باید ازدست داده باشیم، از دست داده ایم»
«چراغهای رابطه تاریک اند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.»
«پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است»
«شناخت علل عادات منفی، برای غلبه بر آن ها مهم است.»
«سفر هر کس مختص خودش است .»
«همه مقتول ها در وجود قاتلان به زندگی خود ادامه می دهند. از هنگامی که قابیل هابیل را کشت، هیچ قاتلی نتوانسته از کشیدن بار امانت قربانی اش رها شود..»
«ازدواج کردن با کسی که خیلی با تو فرق دارد رسما یعنی قمار کردن.»
«در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی آری آری سخن عشق نشانی دارد»
«اگر بخواهی چندین خرگوش را با هم شکار کنی یک خرگوش هم به دست نخواهی آورد.»
«اگر بخواهیم کسی را پیدا کنیم که از هر نظر بیعیب باشد دیگر آدم خوبی باقی نمیماند.»
«و کلاغها گفتند : برف برف»
«در این اوضاع کاملا مغشوش فقط یک چیز مسلم است،اینکه ما منتظر گودو هستیم تا بیاید...»
«آدم ها برای کم کردن دردهاو تنهایی وارد رابطه می شوند نه برای وارد شدن به قفسی دیگر حتی اگر مهر عشق بر سر درقفس خورده باشد»
«دنیا محل رقابت و مقایسه نیست دنیا محل رشد و کمک کردن است»
«سکوت کنیم تافروتنی را بیشتر بیاموزیم سکوت کنیم تا پذیرش آدم ها و دردهارا بیاموزیم سکوت کنیم تابه آدم درونیمان نزدیک تر شویم اومارا نجات خواهد داد»
«هیچ کس حق ندارد دیگری را محکوم کند مگر اینکه خودش کاملا بی گناه باشد .»
«گاهی برای اینکه بفهمیم چطور زندگی کنیم، باید شجاعت روبهروشدن با حقیقتِ فناپذیریمون رو پیدا کنیم.»
«وقتی با حقیقتِ کوتاهبودن زندگی روبهرو میشیم، تازه میفهمیم چقدر از زندگیکردن غافل بودیم.»
«تو فقط یک زندگی داری. وظیفهات این است که تا میتوانی کامل زندگیاش کنی.»
««گاهی کسی که فکر میکنی تمام دنیای توست، فقط بخشی از داستانی است که سرنوشت برایت نوشته است.»»
«آن روز آموختم که اگر کسی بداند دستها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهرهٔ آدمی ــ و حتی بهتر از آن ــ پرده از عواطف و احساسات برمیدارند، زیرا دست چندان به اختیار شخص نیست.»
««اینک احساس میکند که دستانش آلوده است به خون کشتههای پنهانش. در نکوهش عهدشکن از هر سو هر دمی شورشی میشود برپا. سپاه که فرمان میبَرَد از او فرمان میبرد و بس، بیهیچ عشق. اینک او میبیند، نام بلندش چه فراخ افتاده بر اندامش همچون جامهٔ غولی بر تن گورزادی دزد.»»
«"میخواهید کارشان را بسازید؟ برای همیشه؟" جواب داد: "مسئلهٔ مرگ و زندگی است. قدرت تنها به کار فتح میآید و بس، نه به کار ادامهٔ سلطه. برای حفظ حاکمیت بر دیگران ارتش به هیچ نمیارزد و ما این را خوب میدانیم." من سرش فریاد کشیدم: "اما نه به قیمت روحشان! نه به این قیمت!" جواب داد: "روح هرگز نمیمیرد. تجربهٔ گذشته را دارد. باز از خاکستر خود زاده میشود. ما از همین حالا باید برای هزار سال دیگر بنیاد کنیم. پس اول باید ویران کرد."»
«وقتی احساسات کسی را جریحهدار میکنم، حتی اگر دشمنم باشد، خودم هم آزرده میشوم.»
«فرمانروایی که از عشق مردمانش محروم باشد چیزی نیست جز مترسکی مفلوک. همین...»
«میگويند من باهوش هستم. اما درست نمیفهميدم چهطور صفاتی كه برای يك آدم عادی صفت خوب است میتواند برای يك مجرم تبديل به اتهامی وحشتناك بشود. دستكم مرا به حيرت انداخت.»
«اين عقيدهی مامان بود و عادت داشت مرتب آن را تكرار كند، كه آدم دستآخر به همهچيز عادت میكند.»
«مطمئنم یک ملکه بزرگ از هر مردی بالاتر است!»
«مطمئنم یک ملکه بزرگ از هر مردی بالاتر است!»
«زمانی که ما در درون خود متوجه تغییر قابل توجهی میشویم، مغزمان به آن چیز یا کس بیرونی که سبب این تغییر شده است، توجه میکند و از این تجربه بیرونی عکسی میگیرد. این تعریف یک خاطره است.»
«زمانی رویدادها بهتر به یاد آورده میشوند که بتوانیم احساس شان را به یاد بیاوریم.»
«احساسات، پیامد یا بازخورد شیمیایی تجربیات گذشته هستند .»
«وقتی حواس ما اطلاعات ورودی محیط را ثبت میکند، دستهای از نورونها به صورت شبکه در میآیند. وقتی آنها به صورت الگو درآمدند، مغز ماده ای شیمیایی ایجاد میکند که در تمام بدن پخش میشود. این ماده شیمیایی احساس نام دارد.»
«با این مدرک هایی که ما علیه اون داشتیم ،یه گربه رو نمیشد متهم کرد چه برسه به حکم اعدام یک نفر.....»
«عشق مثل طاعون است...»
«سرزمین ما کجاست ؟ هرکجا که آدم خوش است ، خوش است.»
«دلم میخواهد پاشوم بروم، بروم به جایی که در آن به راستی در جای خودم باشم، جایی که با آن جور در بیایم... اما جای من هیچ کجا نیست؛ من زیادی هستم.»
«گفت ادم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمیفهمد گفتم دنبال چه میگردی ؟ گفت خودم!»
«تناسخ.... تو بسته به آنچه انجام داده ای یا روش زندگی ات در حال حاضر، آنچه را که مستحق آن هستی، بدست می آوزی.تو می توانی عروج یا نزول کنی.»
««در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.»»
«چنان تنهایی وحشتناکی احساس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد. چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که هیچکس، مطلقاً هیچکس، از مرگم متأثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.»
«گاهی اوقات نمیتوانی چیزی را که میبینی باور کنی، ولی ناچاری آنچه را که حس تو به تو میگوید باور کنی و اگر میخواهی اطرافیانت همیشه با اعتماد به تو نگاه کنند، باید این حس را داشته باشی که تو هم میتوانی به آنها اعتماد کنی، حتی زمانی که در شرایط خوبی نیستی، حتی زمانی که در حال افتادن و سقوط کردن هستی.»
«تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید غم هجران تو یا نه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه»
«عشق تنها کار عقلانی و منطقی است.»
«فرهنگ و سنت حاکم بر ما نمیتواند در مردم احساس خوشبختی ایجاد کند.»
«کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را»
«بروضع ما به وشم حقارت نظر مکن ما را به روز تیره محبت نشانده است»
«ارمیا مرز بین خمودهگی و صبر را گم کرده بود.»
«شمس الدین میگوید: من نمازم را آنطور که بخواهم میخوانم، من حتی دعاهای قنوتم را به ترکی میگویم، خدا هم اعتراض نمیکند که چرا با او به زبان ترکی حرف میزنم. خدا فارس و عرب و ترک نیست، به هر زبانی با او سخن بگویی او میشنود و میفهمد و اعتراضی نمیکند؛ خدا حتی مسلمان و یهودی و ترسا نیست. حضرت مصطفی عالیترین تجربه ی عالِم دین است، اما هر انسانی حتی من هم تجربه دینی خود را دارم. تجربه من برایم عزیزتر از تکرارِ بیروحِ تجربه ی دیگران است، حتی اگر آن تجربه، تجربه مصطفی باشد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.