ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«اصلاً مهم نیست، احمقانه است که بپرسند کسی از چه مرد؟ بعد از مدتی علت مرگ فراموش میشود.»
«دختری که عینک دودی داشت گفت از کجا معلوم پدر و مادرم بین این اجساد نباشند، آنوقت من از کنارشان میگذرم و آنها را نمی بینم، زن دکتر گفت گذشتن از کنار اموات و ندیدنشان از رسوم دیرینه است.»
«پیداست که پروردگار نسبت به تشنگی ابر میفرستد»
«زن دکتر پیش خود گفت: گندش بزند، من هرگز نخواهم توانست از این جا بیرون بروم و اصطلاحی را به کار برد که از واژگان مورد استفاده معمولش نبود و یک بار دیگر ثابت کرد که فشار و ماهیت شرایط، تاثیر قابل ملاحظهای در کاربرد زبان دارد.»
«اگر نمیتوانیم مانند انسانها زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم»
«چشم تنها جای بدن است که همیشه به نظر میرسد روحی در آن باقی باشد»
«اگر این زن ها نبودند ومحض خاطر آنها نبود پسر ها چه زود می توانستند مرد بشوند....زنها هی می ترسند ومامرد ها را هم می ترسانند ...»
«آدم باید پل ها را خراب کند تا راه برگشتن نداشته باشد صفحه۱۲۶،سووشون»
«روی تابلویی که بالای میزش بود:زندگی یک قطار است سوار شوید.»
«بابا دیگر بیدار نشد که نشد»
«برای اینکه هنرمند بشوی حتمن باید انسان باشی»
«قصد نداشت مرا فریب بدهد هربار که به من دستوری میداد مرا به خطری که در زندگی ممکن بود رخ دهد متوجه می کرد.اما او هم نمی توانست در یک شیشه ی شیشه گرخانه بیش از حد استقامتش مایع گداخته بریزد.»
«دشوارترین قسمت در راه رسیدن به موفقیت شخصی به خدمت گرفتن طرز فکری نو نیست؛ کار دشوار همان دور انداختن طرز فکر قدیمی است.»
«حس همدردی میتواند سرمایهٔ وجودی یک پرستار باشد ولی برای یک خلبان نظامی ضعفی بزرگ به شمار آید. قدبلند بودن برای بازیکنان بسکتبال نقطهٔ قوت است و برای معدنچیان نقطهٔ ضعف.»
«این امکان را ندارید که در همهچیز عالی باشید. ولی درعینحال چیزهایی که میتوانید در آنها عالی باشید تقریباً بیشمارند»
«رؤسای نهادهای بزرگ معمولاً چشماندازهای بسیار سفتوسختی دارند و یادشان میرود که آدمها چگونهاند، و میکوشند بهجای سازگار کردن سیستم با آدمها، برعکسش را پیاده کنند و آدمها را با سیستم سازگار سازند.»
«این راست است که موفقیت لزوماً به کامیابی نمیانجامد، و نباید از دریافتنش شگفتزده شویم.»
««ما هم مثل شما فهمیدهایم که نمیتوان به آدمهایی که تابع جمع نیستند اعتمادی داشت. باید هرچه زودتر این آدمها را تابع جمع کنیم... اصلاً نباید بهشان مهلت داد. یک سازمان نمیتواند به آدمها اعتماد داشته باشد. این آدمها هستند که باید به سازمان اعتماد کنند.»»
«او هنوز نتوانسته بود جای خودش را در این دنیا پیدا کند»
«نکتهٔ زندگی همهٔ اسبهای تیرهٔ این کتاب همین است که آنها از راه موفقیت به کامیابی نرسیدهاند. بلکه برعکس، آنها از راه کامیابی به موفقیت دست پیدا کردهاند.»
«سرنوشت ربطی به بخت و اقبال ندارد. سرنوشت انتخابی است. چیزی نیست که منتظرش بمانی، باید به دستش بیاوری.»
«موفقیت شخصی یعنی زیستن در زندگی سرشار از کامیابی و سرآمدی.»
«در کارهایی که برایتان بیشترین اهمیت را دارند، بهتر شوید.»
«چکیدهٔ شعار موفقیت نظام استاندارد همین پنج واژهٔ ساده است: مثل بقیه باشید، ولی بهتر.»
«تو اگر یک روز یک نفر را دوست داشته باشی،تمام خوشی های دنیا را برایتان آرزو میکنم.»
«زندگی من سرگذشتی نداشته، چون جدا از همه زندگی کردهام. کاملاً تنها. تنهای تنها. میدانی ـ تنها ـ یعنی چه؟»
«من خودم دانشمندم و هیچ تنفری از علم ندارم اما دیدگاهی عرفانی و فلسفی نسبت به جهان دارم»
«به من نگو طبیعت معجزه نیست. به من نگو دنیا افسانه نیست. کسانی که اینو درک نکرده باشن، شاید هیچ وقت دیگه هم درکش نکنن؛ تا اینکه روزی ببینن فرصتی براشون باقی نمونده و افسانه شون رو به پایانه.»

«خدا می دهد و خدا می گیرد ویکتور، اما نه همیشه. گاهی باید خودمان این کار را بکنیم. یادت باشد.»
«چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست»
«ساحل جواب سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت، سزای سبکسریست»
«به دنیا نگاه کن، جورج. قبل از اینکه مغزت رو زیادی با فیزیک و شیمی پر کنی به دنیا نگاه کن.»
«ما هرچه دویدیم، به جایی نرسیدیم ای باد سرانجام تو هم گوشهنشینیست»
«به نظرت دنیا یه افسانه عظیم نیست؟»
««دوستی داشتم که صوفی بود. البته نه از اونهایی که صبح تا شب هو هو میکنند و ذکر میگن. اما خوب یه جورایی صوفی بود. یعنی روحش صوفی بود. اسمش... اسمش... اسمش خاطرم نیست. میگفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن میمونه. میگفت مرگ رو درست کردهاند تا باهاش ما رو بترسونند. عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشکها درست میکنند. خوب، مگه تو گنجشکی؟ گنجشکی؟»»
«ـ «گفت دوست داره همه، همهٔ مردم دنیا، دختره رو دوست داشته باشند. گفت از این که فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت میکنه. گفت پروین بزرگتر از اونه که تنها یه نفر عاشقش باشه.»»
«درماندگی. درماندگی. و درماندگی در برابر چیزی که نمیبینی اما سخت به آن محتاجی. چیزی که هستیات عمیقاً به آن وابسته است و این را نمیدانی مگر آن که از تو دریغ شود»
«یعنی عاشق هرکس که شدی دیگه نمیتونی فراموشش کنی. واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا. تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه میآد سراغت. واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه. من که از عاشق شدن مثل هیولا میترسم. تو نمیترسی؟»»
«خوب میدانم که گریههای بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا میدانم. یعنی سالهاست که میدانم. از یادآوریاش به وحشت میافتم اما هیچ روزی را بدون فکرکردن به آن نگذراندهام. اگر طوبی ـ خواهرم ـ بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانههای من از گریه برگور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطهاش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطهاش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند»
«داشتم فکرمیکردم ـ یعنی حس میکردم ـ که این انگشتها به خاطرظرافت و زیبایی و انحناهای نرم و معصومیتِ تا مرز تقدسشان شایستهٔ دوستداشتناند. همان لحظه بود که عاشقش شدم. قسممیخورم.»
««زندگی هدیهٔ خداست. ما مجاز نیستیم با دست خودمون اون رو از خودمون بگیریم. تصمیم گیری در مورد مرگ و زندگی به عهدهٔ ما نیست. اونه که تصمیم می گیره! خدا می ده و خدا پس می گیره، هیچکسِ دیگه فقط اون.»»
«همیشه فکر میکردهام ــ و حالا هم فکر میکنم ــ که دردها، انگار هیولاهایی، در گوشه گوشهٔ بدن آدمها خوابیدهاند و تنها کافی است چیزی آنها را بیدار کند. بیدار که شدند دیگر کسی نمیتواند در برابرشان تاب بیاورد»
««من از این که یکی از شما هستم از همهٔ سنگها و درختها و حیوونها خجالت میکشم. شما اگه یه جو عقل داشتید، اگه یه جو شعور داشتید از سنگها و درختها خیلی چیزها یاد میگرفتید. صدام رو میشنفید؟»»
««اوایل فکر میکردم بدترین کار کشتن آدمها است اما حالا میبینم چیزهای زیادی هست که از کشتن آدمها بدتره»
«از این فکر که ته این زندگی چیست؟ از این فکر که زندگی میکنی و زندگی میکنی و زندگی میکنی و وقتی که حسابی داری زندگی میکنی و زندگیات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی میآید وسط و تو دوپایی میزنی روی ترمز و همه چیز متوقف میشود»
««منتظر کسی نیستم.» مدتها است که منتظر کسی نیستم.»
«وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفهشو و بازی کن.»
«میخوام استعفا بدم. از آدم بودن. از این که مثل شما دو تا دست و دوتا پا و دو تا گوش دارم از خودم متنفرم. کاش میشد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی خاک باغچه. کاش میشد هرچیز دیگهای بود به جز شما عوضیهای دو پای بوگندو»
«بدی سعی داشت با کسی که خوبی می کرد مبارزه کند. اما حالا به نظر می رسید طور دیگری هم ممکن بود. هر کسی کار خوبی می کرد، باید با بدی هم مبارزه می کرد. این برای او بینش جدیدی بود. او را به فکر انداخته بود، به شک افتاده بود.»
«در های بسته ی سینما را حتی با چکش هم می شد شکست و مردم را نجات داد اما وقتی برای نجات بچههایم فریاد می زدم یک نفر با چوب مرا از حادثه دور کرد....»
«همه به سمت سینما که به گوری بزرگ تبدیل شده بود میدویدند. بوی گوشت سوخته در تمام شهر پیچیده بود. صدای ناله و گریه و همهمه ها به هم آمیخته شده بود. بعضی از جسد ها را از باقی مانده ی لباس و ساعت شناسایی کردند...»
«سینما فقط یک در ورود و خروج داشت که متاسفانه هنگام وقوع حادثه قفل و سه در کوچک دیگر هم که سالن نمایش را به سالن انتظار مرتبط می کرد بسته بودند. سالن پخش فیلم تنها یک در اضطراری داشت که فقط چند نفر با بدن نیمه سوخته توانسته بودند آن را پیدا کنند و از مهلکه جان به در ببرند. آبادان در بهت و حیرت و ترس فرو رفته بود. «تمام شهر عزادار و داغدار شده بود.»»
«همه ی ما به یک دلیل به این دنیا قدم گذاشته ایم و اون عشق ورزیدنه💕»
«تلاش برای درک جهان شاید با چیدن یه پازل بزرگ قابل مقایسه باشه. منظورم یه پازل غیرفیزیکی و ذهنیه؛ اما حقیقت اینه که ما تمام تکههای این پازل رو پیش خودمون داریم. ما بخشی از جهان هستیم. ما خود جهان هستیم.»
«همه ی این کثافت کاری ها زیر سر این لچک به سر هاست.هر چی لحاف و تشک روی سرشون می اندازن تا کچلی سرشون رو بپوشونن بازم رسوا می شن، این همه کلاه فرنگی های شیک و جورواجور و..»
«شاید اونجا، پشت کهکشانها، پاسخی برای خلقت انسانها وجود داشته باشه.»
«اما آدمیزاد چیه، جورج؟ چقدر ارزش داره؟ آیا ما چیزی نیستیم جز گرد و غباری که همراه باد اینور و اونور میریم؟»
«به خودت احترام بگذار،خدا هم مانند تو در وجود تو ساکن است.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.