ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«به پیرسوک (پرستو) گفتند چرا زمستان نمی آیی؟ گفت : مگر تابستان چه گلی به سرم زدید ؟»
«حالا تابلویی که آن دیوانه ، در دیوانه خانه کشیده بود پیش چشمش مجسم می شد.آن تابلو دکان قصابی را نشان می داد.حتی شمایل حضرت علی و جوانمرد قصاب با دست بریده به دیوار دکان نمایان بود و بعد دکان پر بود از چنگکهای قصابی، تاچشم کار می کرد. منتها به جای لاشه ی گوسفند، آدمها از پاها به چنگک ها آویزان بودند و از گلویشان خون می چکید.»
«((هیچ عقابی را نمیابی که پرواز کردن را بلد نباشد))»
«تولد من انتخاب اونا بوده اما این دلیل نمیشه من برم دنبال نقشه هایی که اونا برام کشیدن اونا دائم میزنن تو سرم که یه روزی پشیمون میشی اما حتی اگه پشیمون بشم، خوشحالم که لااقل دنبال انتخاب خودم رفتم.»
«تمام رویدادهای منفی، در حقیقت رحمت هایی هستند که چهره خود را تغییر دادهاند. بعضی از ما انتخاب میکنیم که تحت این توهم باشیم که بدون هیچ دلیل خوبی، اتفاقهای بد برای ما رخ میدهند، اما درد همیشه دلیلی دارد و ما را آموزش میدهد و به سطحهای بالاتری از آگاهی، هدایت میکند.»
«اگر یک جنبه درون ما باشد که آن را نپذیرفته باشیم، مرتبا انسان هایی را به زندگی مان جذب می کنیم که روی آن جنبه رفتار میکنند .»
«دنیا آینه ای عظیم است که همیشه بخش های وجودی ما را منعکس میکند. هر جنبه ای در زندگی، برای دلیلی در آنجا است و همه ویژگی ها با روش خودشان، منحصر به فرد هستند .»
«وقتی این حقیقت را بپذیریم که هر کدام از ما تجسم کاملی از همه ویژگیهای جهان هستیم، میتوانیم وانمود کردن به چیزی که نیستیم را متوقف کنیم.»
«جنگ که نباید شرافت را از بین ببرد تازه شرافت را می طلبد.حتی بیشتر از زمان صلح»
«زری دراز کشید و خوابید و خواب دید درخت عجیبی در باغشان روییده و غلام با آبپاش کوچکی دارد خون پای درخت می ریزد.»
«عمه نفرین کرد. نفرین کرد و گفت : خدایا چرا مرا لچک بسر آفریدی ؟ اگر مرد بودم ، نشان همه می دادم که مردانگی یعنی چه؟»
«زری چشم بر هم گذارده بود و احساس میکرد که مثل یک انار مکیده، همه ی شیره ی جانش را از تنش بیرون کشیده اند.حس میکرد یک ماری آمد و از گلوی او پایین رفت و روی قلبش چنبره زد و نشست و سرش را شق کرد تا او را نیش بزند و می دانست که در تمام عمر این مار همان جا روی قلبش چنبره زنان خواهد ماند و هر وقت به یاد شوهرش بیفتد، آن مار نیش خود را به سینه اش فرو خواهد کرد.»
«شاه کلید هوشیاری در سنین بالا انگشتان شماست.از انگشتان تا مغز و از مغز تا انگشتانتان.اگر انگشتانتان را فعال نگه دارید ،صد سالگی تان را خواهید دید.»
«راز عمر طولانی این است که «نگران نباشید » و قلبتان را جوان نگه دارید،نگذارید پیر شود.دریچه قلبتان را روی افرادی بگشایید که لبخند بر چهره دارند.»
«هر فرد دارای ذات یا مابویی است.مابویی روح و منبع زندگی ماست.این روح جاویدان به ما میفهماند که فردی زنده هستیم.گاهی اوقات مابویی شخصی که از دنیا رفته در بدن فرد دیگری به دام افتاده است.»
«عمه آهی کشید وگفت :«حالا باید برویم زیر در خت چکنم بنشینیم»
«بیاموزید که چرا دنیا در تلاطم است و این حرکت برای چیست؟این تنها چیزی است که ذهن هرگز از آن خسته نمی شود،هرگز با آن بیگانه نمی شود،هرگز با آن شکنجه نمی شود،هرگز نمیترسد و بی اعتماد نمیشود،و هرگز از رویاپردازی درباره آن پشیمان نمیشود.»
«شاید سنتان بالا برود و چهار ستون بدنتان به لرزه بیافتد،ممکن است شبی در حالی که دراز کشیده اید صدای ناهماهنگ تپش قلبتان را بشنوید،ممکن است تنها عشق خود را از دست بدهید،شاید ببینید که دنیایتان به دست دیوانه ای شیطان صفت ویران شده است یا غرورتان در فاضلاب ذهن های فرومایه لگد مال شده است،پس فقط یک راه مانده است؛بیاموزید.»
«امروز روز قشنگی است .هیچ هیولایی هم درکار نیست.»
«چندان غرق در خود که بیرون از خود را پنداری از یاد برده است.»
«شب به جایی رسیده بود که شیب به صبح داشت. کوچهها و خانهها و خرابهها و جغدها، همه از صدا افتاده و سر و گوش انداخته بودند. تنها باد بود که در ناودانها و بادگیرها میپیچید و تن به در و دیوار میکوفت. چیزی به خروسخوان مانده بود.»
«دور که شدم یادم آمد که پشیمانم. پشیمان از کاری که نکردهام.»
«پروردگارا، به تو میسپارمش! آخرین تسلّا و آخرین کلامی که توان به کسی گفت.»
«من چیزهای زیادی نداشتم، اما یک چیز داشتم. همان یکی را هم دارند از من میگیرند. من عاشق بودم. من عاشق زنم بودم»
«کدام چشماندازی دلشکنتر از تاشدن مرد؟ نمد برای تاشدن است، نه مرد!»
«میدانی من آدمی نبودم که پیش هر کس رو بیندازم. اما امسال برای ما سال خوبی نیست.»
«عشق، اگر چه میسوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظهها را رنگین میکند. سرخ. خون را داغ میکند.»
«عشق مثل همین بادهای کویریست. مگر نیاید! وقتی آمد چشمها را کور میکند.»
«قلچماق و دلپاک و سر براه و دل به کار بود. مرد را همین بس»
«چه حالی داشت، بلقیس؟ نگرانِ کدامسوی بود؟ چرا نمیخفت؟ خیال که برش کنده بود؟ یادِ کی؟ یادِ چی؟»
«آدم غریب اگر همکلام نداشته باشد دلش زود میگیرد.»
«غمی نیست. زمانی درمیآیم از این قفس.»
«تو ثقیلتر، کاریتر و تواناتر از آنی که وانهی زندگانیات به گونه روزهایی تهی، چون باد بیابان از کنارت بگریزند. تو خود میباید زندگانیات را فرا چنگ آوری. نباید، سنگواره، بر جای بمانی و گریز زندگانیات را نظاره کنی.»
«چرت. خواب. آفتاب. خاموشی. فراموشی. جهان را گو که بچرخد!»
«تپش قلب مادر، چه به شوق و چه به هراس، آهنگی دیگر دارد»
«فاصله میان خواستن و توانستن، بسیار دور است. بر زخم دلت آهک پاشیدهاند.»
«تا تو در باد دنیایی مردی یافت نمیشود که نگاه چپ به من کند!»
«خاک این سرزمین، در همه روزگارها، با خون ما مردم آبیاریشده.»
«درد از همین نقطه پیدا میشود. گنگی زبان و گستردگی جان.»
«شکم نان میخواهد. گفتگو که حالیاش نمیشود. جای نان چاخان هم نمیشود تحویلش داد.»
«گاهی اوقات،زمانی که (کار کردن روی خود ) نتیجه نمیدهد،دلیلش این نیست که به اندازه کافی تلاش نکردهاید؛ بلکه به این خاطر است که به اندازهی کافی احساس ایمنی نمیکنید.»

«هلیا میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام میگوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز مینشینند، چای میخورند، میگویند و میخندند. شما را به تو، تو را به هیچ بدل میکنند. آنها میخواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. مینشینند تا بنای تو فرو بریزد. مینشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا رسندهی نجاتبخش هستند. آنچه بخواهی برای تو میآورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد،و سوگند میخورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چایسرد، کم رنج است. تو را نگین میکنند در میان حلقهی گذشتههایشان. جامه هایشان را میفروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند_ و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.»
«همه چیز رو نمیشه در قالب کلمات بازگو کرد»
«ما نمیتونیم گذشته همدیگه باشیم؛ اما سوال اینه که میتونیم آیندهی هم باشیم؟»
«اما اگه دو نفر کار دیگهای جز اینکه دنبال هم بگردن نداشته باشن، خیلی تعجبی نداره اگه اتفاقی به هم بر بخورن»
«دوست داشتن که عیب نیست باباجان، دوست داشتن دل آدم را روشن می کند .اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند.»
«به پروانه اشاره کردم و گفتم:« من چطوری باید یک کرم ابریشم رو که حالا تبدیل به یه پروانه زیبا شده بشناسم؟»»
«شهر من ، مملکت من همین خانه است ، اما آنها جنگ را به خانه من هم می کشانند سو وشون صفحه ۱۹»
«گفتم سرزمینی ساخته اید خالی از قهرمان ،گفتم شهر را کرده اید عین گورستان ، پر جنب وجوش ترین محله اش محله ی مردستان است»
«اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی .حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی وقتی دروغ میگویی حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی وقتی تقلب میکنی حق انصاف را می دزدی میفهمی؟»
«مرا با شیر گاو آموخته کردند ز اقبال بدم گوساله هم مرد کبوتر بچه بودم مادرم مرد مرا بر دایه دادند دایه هم مرد»
«اورابه شوخی 《شاهزاده خانوم من 》خطاب می کرد»
«آدم که توی دل مردم نیست . سو وشون صفحه ۱۱»
«کودکان بیشتر به یک الگو نیاز دارند تا منتقد.»
«والدینی که سعی می کنند بیش از اندازه حامی و محافظ باشند، اغلب خودشان یک کودک درون رها شده و وحشت زده دارند.»
«مرا لازم نیست ببخشی. من لایق آن نیستم.من باید مسولیت را خودم پذیرفته بودم، اما هرگز این کار را نکردم. چنین چیزی بخشیدنی نیست.»
«ویکتور، درون هر فردی نیروهای پنهانی وجود دارد که از نیروی اراده و عقلش فراتر است .باید بیشتر کارها را به درستی انجام دهی ، عاقبت هم باید جریمه بدی هایی که مرتکب شده ای بپردازی. برای همین فقط خوبی کردن کافی نیست. با بدی هم باید بستیزی. و این کار را من خیلی کم کرده ام. افسوس، راه برگشتی وجود ندارد.»
«در هر رابطهای که ما بیشتر از طرف مقابل برای بقای رابطه تلاش کنیم، تعادل رابطه به هم میخورد و هم خودمان خسته میشویم و هم طرف مقابل دچار سوء برداشت میشود. تمام رابطههای صمیمانه احتیاج به تلاش دارند، اما تا این تلاشها مساوی نباشند رابطه نمیتواند محکم و واضح جلو برود و حرکت کند. وقتی تلاشهای ما زیادی باشد طرف مقابل ممکن است دو پاسخ به ما بدهد: یا هر روز بیشتر از مسئولیت خودش در رابطه فرار کند و منفعل شود و یا هر روز پر توقعتر شود و تلاشهای ما را وظیفه ببیند.»
«موفقیت یعنی زندگیموفق داشتن. زمانی که شما آرامو شاد باشید و کاری که دوست دارید انجامدهید، موفق هستید.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.