ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«همهیِ ما، به نوعی دیوانهایم.»
«اگر قرار است هماکنون بمیری، پس با قلبی سرشار از عشق بمیر.»»
«خسرو دست گردن مادرش انداخت گفت:《مادر خوشگل خودم هستی》»
«زندگی همین است گاهی باید خورد،حالانوبت کتک خوردن توست.دعوا اشکنک داره سر شکستنک داره.»
«اگر بخواهی چیزی از آب دربیایی،نباید از میدان دربروی.مُلا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل.»
«آهیی کشید آرام به شانه بابازد .گفت:《زندگی می گذرد》»
«تمام خرد بشری در این دو کلمه خلاصه میشود؛ صبر کن و امیدوار باش.»
«همیشه ،در یک گوشهای از جهان ، برای یک نفر غروب است و همیشه یک نفر در این زمان ترسیده است..»
«ای جان بر لب آمده لبهای دوست را آرامتر ببوس که این غنچه نورس است»
«آشفته خاطرش مکن ای پیک و بازگرد حتی مگو که نامه به خط فلان کس است»
«قدر شادیها و غمها را بدان، این لحظهها آخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتها...»
«راه چاره را نباید و نمیتوان انتخاب کرد راه چاره را باید اختراع کرد.»
«زندانی امیدم و میدانم این قفس هر قدر هم بزرگ شود باز محبس است»
«اوقات تلخ و وضع خراب و هوا پس است من تاب قهر یار ندارم بگو بس است»
«زری توضیح داد :(( اول بار که درخت گیسو را دیدم از دور خیال کردم درخت مراد است. و لته کهنه ی سیاه و زرد و قهوه ای به ان آویزان کرده اند. نزدیک که رفتم دیدم نه، گیسهای بافته شده به درخت آویزان کرده اند. گیس زنهای جوانی که شوهرانشان، جوانمرگ شده بودند....یا پسرهایشان، یا برادرهایشان،...))»
«زری از یوسف می پرسد: ((تو می دانی سووشون چیست؟)) یوسف می گوید: (( یک نوع عزاداری است ))»
«زندگی بدون اسنرس مانند نشستن در ماشینی بدون بنزین است،به جایی نخواهید رسید.»
«نوشتن داستانی که قهرمان آن در دوران مقاومت فرانسه زندگی می کرده است و برای آزادی جان داده است کار دشواری نیست ،دشوار نوشتن داستانی است که قهرمان آن در عصر حاضر زندگی میکند و در برابر مسائل چند جانبه و پیچیده امروز تصمیم بگیرد»
«نکتهٔ طلایی، مردن نیست بلکه بهره بردن کامل از زندگی با حضور مرگ است»
«مرگ جزیی از زندگی است. نادیده گرفتن و ناآگاهی نسبت به آن، از دست دادن یکی از ماجراهای بزرگ زندگی است»
«اغلب ما با غرق کردن خودمان در وظایف بزرگسالی، آگاهی خودمان از مرگ را از بین میبریم»
«سرانجام یک خدا لازم است و بدون آن نمیتوان جنگید.»
«من نویسندهام و مامان نمیتواند بخواند. با این حال هنوز هم برای معنا بخشیدن به ماحصل زندگیام به او متوسل میشوم»
«به گفتهٔ نیچه ما به هنر، نیاز داریم تا حقیقت نابودمان نکند.»
«هر کودک یک هنرمند است. مشکل این است که وقتی بزرگ شد چگونه باید هنرمند باقی بماند... (پابلو پیکاسو)»
«((علمی که تو را از تو نرهاند،از جهل هم کمتر است))»
«ما پرندهی موهومی هستیم که در عدم پرواز میکنیم.»
«اما روح همیشه مسافر من چگونه میتوانست جایی منزل کند و از رفتن و رفتن و باز هم رفتن باز ایستد؟ من ساحل نیستم؛ موجم. هستم اگر میروم ، گر نروم نیستم.»
«کشف کودک درون در واقع کشف دریچه ای رو به روح است 🌱»
«مَثَل من چون مَثَل دریاست که نه اعماقش میداست،نه آغازش و نه پایانش. عرش منم.کرسی منم.ابراهیم،موسی و عیسی منم.جبرائیل و میکائیل منم.اسرافیل و عزائیل منم.»
«صبحت فقط بر سر این است که مرگ کی سر میرسد. چند هفته یا چند روز دیگر، و چهبسا همین الان. تا حالا روشنایی بود و یکدفعه تاریکی میآید. تا حالا اینجا بودم اما میروم آنجا. ولی کجا؟»
«صحبت از زندگی... و مرگ است.پیش از این زندگی بود، ولی دارد میرود. میرود و من نمیتوانم نگهش دارم.»
«ملامت هایی که به معشوقمان روا میداریم معنای بخصوصی ندارند. چنین حرفهای ناعادلانه ای را به هیچ کس دیگری روی این کره خاکی نخواهیم گفت. اما پورشهای وحشيانه ما مصداق عجیبی است از صمیمیت و اطمینان نشانه ای از خود عشق و در نوع خود مانیفستی است نامعقول از تعهد ما قادریم به هر غریبه ای حرف هایی معقول و مؤدبانه بزنیم اما تنها در حضور معشوق است که با تمام وجودمان معتقدیم میتوانیم به خودمان جرئت دهیم که بیش از حد و بی حد و حصر نامعقول باشیم.»
«برای داشتن روابط خوب نیازی نیست دائماً عاقلانه رفتار کنیم؛ تمام مهارتی که نیاز داریم این است که چند وقت یک بار بتوانیم با روی گشوده اقرار کنیم که شاید یکی دو جا احمقانه رفتار کرده ایم.»
«بازگرداندن احساسات یکی از پیچیده ترین و ضروری ترین وظایف عشق به نظر میرسد»
«چو به من به خنده گفتی که همیشگی ست عشق به خودم به گریه گفتم چه دروغ آشنایی»
«به هرجا پر زدم با سر زمین خوردم،نفهمیدم که سقفی شیشه ای بین من است و آرزوهایم»
«اگر چه پیچ و خم راه جانکاه است هنوز سخت ترین راه بهترین راه است چگونه شرح دهم مقصد و مسیری را که از تصور آن دست عقل کوتاه است»
«کوهی که تن به تیشه معدنچیان سپرد یاقوت سرخ داشت دل داغدار داشت»
«ما را چنان باید و شاید کسی ندید روز ازل هم آیینه ما غبار داشت»
«با رودخانه پای درختی قرار داشت سیبی که فکر خودکشی از شاخسار داشت»
«مطمئن باش برای تو و من هم جایی همدمی خواسته و همنفسی ساخته اند»
«از تو تندیس هوا و هوسی ساخته اند بدل از اصل تو ای عشق بسی ساخته اند»
«مگر چه بود سرانجام آفرینش من که در برابر من آه می کشید خدا»
«در آفرینش آدم مگر چه دید خدا؟ که قبل خلقت او دوزخ آفرید خدا»
«رازت را به باد بگو، اما ملامتش نکن که با درختها در میانش میگذارد.»
«چرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی یه چراغ روشن نمیکنی؟»
«از کجا معلوم شاید گذشته با تمام خاطراتش خوابی بیشتر نبوده و آینده و تمام ترس هاش و امیدهاش چیزی جز یک توهم نباشه.تنها چیزط ک بهش میشه مطمئن بود، همین لحظهست، همین حالا»
«فکر می کردم میشه از جایی جز خودم یرلی زخم های درونیم مرهم پیدا کنم دریغ از اینکه درد و درمان هردو یک جا هستن.»
«منو حبس تنهایی و سکوت نکن، من اگه حبس بشم به در و دیوار قلبت پنجه می کشم. با من باش، منی که تمام توام. اگه منو نشناسی، خودت رو نشناختی.»
«هر قطره جدا از دریا یک قطرهست ولی وقتی به دریا می ریزه دیگه نمی تونی پیداش کنی، دیگه میشه دریا. انگار برای دریا شدن باید هیچ بشی، باید در خودت حل بشی، باید تمام نقاط تاریک و روشن وجودت رو به یکمیزان دوست داشته باشی.»
«هر کس برای یک بار هم ک شده باید به شهر خودش سفر کنه،شهری که در اون هیچ کس جز خودش نیست.»
«چیزی در وجود من تغییر کرده بود، یا بهتر بگم انگار چیزی درون من پیدا شده بود.»
«نیایش عبارت است از تجلی دغدغه و اضطراب انسانی زندانی مانده در خویش که به زندانی بودن خویش آگاهی یافتهست و آرزوی نجات و عشق به رستگاری او را بیتاب کردهست، نیایش تجلی روح تنها و تنهایی است.»
«انسان به میزان برخورداریهایی که در زندگی دارد، انسان نیست، بلکه درست به اندازهی نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است.»
«چقدر می لولند! شاید چشمهایشان رفته کله ی سرشان.نه. مردها که چشمهایشان زیر ابروهایشان بود. اما زنها بس که خودشان را در چادرها پیچیده اند معلوم نیست. چشمهایشان کجا هست؟»
«مردهایی که روی پشت بام بودند ریپ، ریپ، ریپ از پشت بام ها پایین می آیندو یکی یک طشت روی سرشان است. طشتها را روی زمین می گذارند. در هر طشتی یک سر بریده است که از آن خون می چکد.چقدر سر و صدا می کنند!»
«سحر است و مردم قالیچه به کول دارند می ایند باغ تخت. زنها چادر سرشان است و دوبند زده اند یا چادرهای کلوش و پیچه دارند و مردها چهار دست و پا راه می روند. خدایا انگار عقل از سر مردم شهر پریده»
«به پیرسوک (پرستو) گفتند چرا زمستان نمی آیی؟ گفت : مگر تابستان چه گلی به سرم زدید ؟»
«حالا تابلویی که آن دیوانه ، در دیوانه خانه کشیده بود پیش چشمش مجسم می شد.آن تابلو دکان قصابی را نشان می داد.حتی شمایل حضرت علی و جوانمرد قصاب با دست بریده به دیوار دکان نمایان بود و بعد دکان پر بود از چنگکهای قصابی، تاچشم کار می کرد. منتها به جای لاشه ی گوسفند، آدمها از پاها به چنگک ها آویزان بودند و از گلویشان خون می چکید.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.