ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«زندگیدر همه چیز وجود دارد. تمام کائنات از زندگی درخشان است.»

«… طبیعی است که آدم، نسبت به کسی که همه چیز را برای خودش میخواهد حس خوشایندی نداشته باشد.»
«"بودا" چیزی خارح از ما نیست، بلکه انرژی ای درون ماست.»
«منبیش از حد فکر میکنم، پس نیستم که زندگی کنم»
«خالی بودن به معنای هیچ چیز بودن نیست.بدین معناست که باید وجود داشته باشیم تا بتوانیم از خودی ابدی و محزا خالی شویم»
«وقتی به گل مینگریم، می بینیم که سرشار از زندگی است. این گل پر است از خاک و باران و آفتاب.»
«دیدگاه پادشاه این بود که: مردم باید حق انتخاب داشته باشند.باید در تعیین سرنوشت و اداره امور خود مشارکت کنند. این حق طبیعی و مسلم مردم است که هر کس را دوستتر دارند یا شایستهتر میشمارند -از میان فرزندان پادشاه- انتخاب کنند.»
«یکی بالای سرش گفت:《تمام کرد!》 ایوان ایلیچ گفتهی او را شنید و آن را در روح خود تکرار کرد. در دل گفت:《مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست.》🥲»
«اگر میتوانی ببینی، نگاه کن؛ اگر میتوانی نگاه کنی، مشاهده کن.»
«حالش مثل وقتی بود که گاهی در قطار راهآهن برایش پیش میآمد. نشستهای و خیال میکنی که پیش میروی حال آنکه قطار وا پس میرود و ناگهان راستای راستین حرکت را درمییابی.»
«عشق، چیزی نیست که آدم بتواند از آن فرار کند؛ عشق میآید و آدم را با خودش میبرد.»
«وقتی دروغ میگویی، چیزی را از خودت میدزدی.»
«تمام آنچه برایش زندگی کردهای و میکنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان میدارد.»
«...و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. 《یعنی چه؟ آیا به راستی باید مرد؟》و ندای درونش جواب میداد:《بله، حقیقت است و باید مرد.》»

«بالا رفتن سن پایان همه چیز نیست، بلکه تازه طلوع خرد در ذهن آدمی است»
«آینده، نتیجه افکار دائمی شما در ذهنتان است.مگر اینکه با دعا کردن بخواهید آن را تغییر دهید.»
«راهنمایی و نشانه از سمت ضمیر ناخودآگاه، یک احساس، یک آگاهی درونی یا یکالهام قوی است که به موحب آن شما چیزی که میخواهید بدانید را متوجه می شوید.»
«ناخودآگاه شما ننبع حافظه است ودر ضمیر ناخودآگاه شما تمام اتفاقات زندگیتان از دوران کودکی ثبت شده است.»
«خداوند مشرق و مغرب است. پس به هر طرف رو بیاوری مقصد، خود اوست .....»
«گفت: «آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمیفهمد.»»
«بی بی بعضی وقتا یادش میرفت غذا روی گاز است و ضخامت ته دیگ از حجم غذا بیشتر میشد،یکبار هم برایمان فرنی درست کرد که به جای شیر دوغ ریخته بود😅»
«بی بی سر سفره هفت سین چادرش را جلوی صورتش گرفت که به قول خودش علی جان و عروس کبری و ملیحه دلشان هوس نکند»
«و در دل او احساس جدیدی پیدا شده بود و ملاحضه کرد که عاقبت نیروی عشق قوی ترین نیرو هاست.»
«_ مسئول کیست؟ هیچ کس آقا!هیچ کس! الان بروید با دادستان صحبت کنید او خواهد گفت ، حاکم مقصر است. از آنجا بروید نزد حاکم با او حرف بزنید خواهد گفت ، دادستان گناه کار است.بنابراین هیچ کس مسئول نیست...»
«تنها لحظه ای که در دنیا وجود دارد، اکنون است .»
«من اینجا،جایی میون آسمون، رها می کنم هرچیزی رو که زمانی منو رها نمی کرد.»
«مهم نیست که قهرمان یک شهر یا قهرمان کل اقیانوس ها باشی،چون تا زمانی که در قلب خودت، قهرمان خودت نباشی یا حداقل با چیزی که هستی به صلح نرسیده باشی، تمام این مدال ها بی فایدهست. جنگ اصلی اونجاست، صلح اصلی هم اونجاست و در نهایت کافیه قهرمان قلب خودت باشی.»
«گفت: "نترس، به قلبت گوش کن!ما همه بال داریم، بپر، وقتی بپری بال هات باز میشه، بهم اعنماد کن."»
«به نظرن قضاوت کشنده ترین اتفاق دریاست.ماهی ها از بی آبی نمی میرن یا اگرم بمیرن مرگ جسم یه اتفاقه، یه حادثه، اما ذره ذره توی قضاوت هاشون خفه می شن و می میرن»
«برای دوست داشتن خودمان ابتدا باید بخواهیم نورمان به درخشش کامل برسد. و باید هر روز تمام کارهایی خوبی که کرده ایم را برای خود یادآوری کنیم و گنجینه زندگی مان را برداریم و به خاطر مشارکت هایمان در دنیا، برای خود دست بزنیم. و وقتی به نور خود اجازه درخشش دادیم، به دیگران نیز نشان میدهیم که آن ها نیز می توانند بدرخشند.»
«باز دقیقهها در پی هم میگذشتند و ساعتها در پی هم روان بودند و همهچیز مثل گذشته بود و هیچ پایانی نداشت و پیوسته مرگ ناگزیر در پیش بود و مدام خوفانگیزتر میشد.»
«همهاش همان و همان! همهاش همین روزها و شبهای بیانتها! ای کاش زودتر تمام میشد. خوب، وقتی تمام شد بعد چه؟ بعد مرگ است و تاریکی، نه، نه، هرچه باشد بهتر از مرگ است!»
«مردم هنگامی بیمارِ روانی میشوند که بخواهند از زندگانیِ عادی فرار کنند.»
«ما میتوانیم هر نوع اشتباهی را در زندگی مرتکب شویم به جز اشتباهی که ما را نابود میسازد.»
«زدکا، لحظهای اندیشید، ماجرا را به او بگوید که بلافاصله نظرش را تغییر داد، زیرا گفتهها به آدمها چیزی نمیآموزند مگر خود به تجربه دریابند.»
«والدین او، به شکل ممکن، علاقه خود را از وی دریغ نمیکردند. ولی او، از ترسِ جریحهدار کردنشان، شهامت پرداختنِ به امیال خود را نداشت.»
«با من مثل یک بچه رفتار نکن، من یک دیوانهیِ رام نیستم که از همه چیز بترسد»
«نخستین سئوالی را که از تو کردم به یاد داری؟ ـ دیوانه کیست؟ ـ دقیقا این بار بی آن که تحریف کنم، جوابت را میدهم: دیوانگی، ناتوانی در ایجاد ارتباط با انگارهها است. همانند، وقتی که خود را در سرزمینی ناآشنا میبینی. میتوانی همه چیز را ببینی، رویدادهای پیرامونت را درک کنی، ولی نمیتوانی خواست خود را بیان کنی و در یاری طلبیدن هم ناتوانی، چون زبان آن سرزمین را نمیدانی. ـ همهیِ ما روزی، چنین پدیدهای را حس کردهایم ـ... همهیِ ما، به نوعی دیوانهایم.»
«چه، خداوند در تمامی بیشهها، جنگلهای جهان، حتی یک برگ مشابه دیگر برگ نیافرید. ولی، شما خیال میکنید متفاوت بودن نوعی بیماری است»
««هیچ رویدادی در این جهان، اتفاقی نیست».»
«هیچ کس نباید به چیزی عادت کند.»
««چگونه میتوانم از کسی متنفر باشم که به من چیزی به جز عشق نداد؟»»
«میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط، و در بهار گل میفروشد و بارها از کنار هم گذشتیم بی آن که حالش را جویا شده باشم، حرف بزنم.»
«اگر زنی با اندک زمانی که از عمرش باقی مانده بخواهد وقت خود را در مقابل یک تخت به نگاه کردن مردی خفته بگذراند، در آن احساسی به جز احساس عشق نمیتوان دید.»
««نمیتوانم فکر کنم، باید چنان عمل کنم که انگار همه چیز به خوبی پیش میرود و... پیش خواهد رفت.»»
«ـ چه انگیزهای سبب میشود انسان از خود متنفر شود. ـ شاید بزدلی، یا ترس جانکاه از فریبکاری، از ناتوانی در انجام عملی که دیگران انتظار دارند، دقایقی پیش، بی غم بودم و مرگ خود را از یاد برده بودم و هنگامی که به خود آمدم، ترسیدم.»
«آه! اگر، هر کس توان آن داشت، دیوانگیِ درون خویش را باز شناسد و با آن زندگی کند. آیا دنیا بدتر از این میشد؟ نه! انسانها بیش از پیش منصف و شاد میشدند.»
«چنین قضاوتی را که ملتی، به خاطر اراجیف تعدادی هذیانگو، جنایتکار شمرده شود، بی عدالتی میدانست»
«ذهن خود را تهی ساخت، «اندیشیدن» را بس کرد و از «زیستن» خوشنود شد.»
«دیوانه باشید ولی رفتار عاقلان پیش گیرید. به استقبال خطر روید تا متفاوت جلوه کنید ولی، شیوهی آن را چنان بیاموزید که جلبِ توجه نکنید»
«مفهوم «نهایت دیوانگی» برای زنان و مردانی که قادرند به آن برسند دقیقا «عشق» است.»
«به همین علت گریستم، هنگامی که قرصها را بلعیدم، در واقع، میخواستم کسی را بکشم که از او متنفر بودم. غافل از این که در درونِ من، ورونیکاهای دیگری وجود داشتند که میتوانستم دوستشان بدارم.»
«در مقابل یک روانپزشک، افراد آشکارتر از خود سخن میگویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمیتواند با حربهیِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.»
«نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. میدید جوانیاش بیتب و تاب میگذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانههایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز میشود، دوستان از دست میروند و با ادامهیِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزونتر، عایدش نمیشود.»
««از جان من چه میخواهید؟ با وجودی که میدانید مردنی هستم، چرا [کمی] زهر به من تزریق نمیکنید؟ رحم و مروّت شما کجاست؟»»
«ـ این شیوهیِ درمان، یک جنایت است. سهامدار پاسخ داد: ـ امّا، ارزان و سریع است... وانگهی چه کسی، به حقوق دیوانگان اهمیت میدهد؟ هیچ کس شکایت نخواهد کرد! با وجود این، تعدادی از پزشکان هنوز چنین روشی را، وسیلهای مؤثر برای درمان افسردگی میشناسند.»
«روشن است که ورونیکا، میتوانست از بالای یکی از معدود بناهای مرتفع لوبلیانا خود را به پایین اندازد. در این صورت، چه رنجِ دردآوری پدر و مادر وی را در خود میتنید؟ میبایست نه تنها سنگینیِ دردِ مرگ دختر خود را تحمل کنند که ناگزیر بودند جسدی به هم ریخته را نیز شناسایی و هویت آن را معلوم سازند.»
«در مقابل یک روانپزشک، افراد آشکارتر از خود سخن میگویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمیتواند با حربهیِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.»
«صورت تو تصویری بود که به وقتِ مردن میل داشتم تماشا کنم»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.