ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«ما همه به گذر "زمان" احتیاج داریم تا کمکم آماده شویم و متوجه شویم انتخابهایمان، آنطور که میخواستیم پیش نرفته است و آدمها آنگونه که ما توقع داشتهایم، رفتار نکردهاند. زمان میخواهیم تا با خودمان به صلح برسیم و تصمیم های جدیدی بگیریم.»
«جهان آینهی درون است و هرآنچه را که در درون داشته باشید، منعکس می کند.عمل بیرونی به دنبال عمل درونی می آید.»
«دیدنش کوتاه بود، شاید هم بلند، بلندتر از تمام سالهای زندگیم...»
«یادت نره نور از تیکه های شکسته قلبت واردمیشه. کی می دونه این قلب توست که به جهان نور میده یا خورشید؟»
«نگاهت رو ازجهان بیرون بردار و به خودت بدوز و با جهانت صلح کن.»
«هر زمانی که با خودت صلح کردی اپیفنی اتفاق میوفته.هیچ چیز در جهان اتفاقی نیست. اپیفنی؛تجلی و ظهور»
«یه جوری زندگی کن که بعدها به خودت بگی این زندگی رو با هیچ چیز نمی تونم عوض کنم.»
«خودت رو پیدا کن و در مسیر پیدا کردن، زندگی رو یاد بگیر.»
«با تو شادم، چون تو آن کسی هستی که میتوانم نشانش دهم چقدر کتاب خواندهام»
«انگار درد داشت اما غر نداشت.درد می کشید اما راضی بود. حس رضایت از درد؛ عجب حس فوق العاده ای!»
«بعضی وقت ها انقدر از گذشته راضی هستیم و بهش افتخار می کنیم و همه حا با خودمون حملش می کنیم که جوری روی شونه هامون سنگینی میکنه که اجازه رشد بیشتر بهمون نمیده. و بعضی وقت ها انقدر از گذشته متنفریم که مثل زنجیزی قفل شده به باله هامون به ما اجازه حرکت به سمت روزهای جدید رو نمیده.»
«دقیقاً وقتی که شریک زندگیمان کم حرف میزند می ترسیم شوکه می شویم و حالمان بد میشود و متوجه میشویم که باید کم کم مراقب باشیم، چراکه ممکن است نشانه مسلم این باشد که به تدریج دروغ بشنویم یا از تصورات طرف مقابل حذف شویم و این حالات یا از سر مهربانی است یا اندکی ترس از دست دادن عشقمان ممکن است به این معنی باشد که ما ناخواسته گوش خود را به روی اطلاعاتی که مطابق خواسته هایمان نیست میبندیم خواسته هایی که بدین وسیله بیشتر در معرض خطر قرار خواهند گرفت.»
«بنظرم مرگ به ما جرات زندگی کردن میده.»
«شاید مثل آدم ها ما هم اونی که می گن نیستیم، اونی هستیم که باورش می کنیم و یا شاید دنیا انقدر بزرگه که ما اونی هستیم ک حتی خودمون هم نمی تونیم بزرگی و قدرتش رو باور کنیم.»
«زندگی شما توسط چیزهایی خیلی بزرگتر و شگفت انگیز تر از آرزوهای رفیع و ناچیز شما کنترل می شود.»
«هر روز به خود یادآوری کنید که راهی برای خوشحالی وجود ندارد ، بلکه خوشحالی خود راه است.»
«ارزش گذاری یک مقام ستیزه جویی را به وجود می آورد. اگر برای مال و منال بیش از حد اررش قایل شوید، مردم شروع به دزدیدن آن میکنند.»
«قدیما فکر می کردم که تو دریا وقتی ماهی ها می جنگن، یکی پیروزه و یکی شکست میخوره اما امروز متوجه شدم جنگ اصلی اینجاست؛ درون افکار خودت. اینجا تو چه ببری چه ببازی، شکست خوردی.»
«یه وقت هایی یکی انقدر داد می زنه که حتی صدای خودش رو هم نمی شنوه.»
«نامی که بتواند نامیده شود نام ابدی نیست. ما باید در شکوه آنچه دیده میشود و حس میشود بیارامیم، جای آن که همیشه در صدد حفظ و طبقه بندی آن باشیم.»
«کمتر قضاوت کرده و بیشتر گوش فرا دهید .»
«آنقدر سعی نکنید که چیزی را وادار به نتیجه بخشی کنید.در واقع به سادگی پذیرا باشید.»

«در حقوق عرفی،احمق ها بر اساس قانون ثابتی،برای رای دادن صلاحیت ندارند،اما افرادی که ذهن ناسالمی دارند میتوانند در زمان سالم بودنشان رای بدهند.»
«رنج عشق نافرجام در مقابل عذاب های ناشی از اینکه مجبور شوی کسی را از خود طرد کنی هیچ نیست.»
««عشق، عادت به دوست داشتنِ کسی نیست؛ عشق، دیدنِ دوباره و دوبارهیِ اوست، طوری که انگار هر بار برای اولینبار است که نگاهش میکنی. من هرگز نمیخواهم که تو برای من “عادت” شوی؛ من میخواهم که هر روز، دوباره تو را کشف کنم.»»
««او در میانِ هیاهویِ ستایشهایِ دروغین، تنها کسی بود که میدانست هیچکس به راستی دوستش ندارد و این ترسناکترین شکلی از تنهایی است که یک انسان میتواند تجربه کند؛ تنهاییِ میانِ هزاران نفر.»»
«قيدی نداشت، هرجا میخواست میرفت. کسی نبود زنجيرش را بکشد. خودش زنجير خود را میکشيد. از لوطيش فرار کرده بود که آزاد باشد. به سوی دنيای ديگری میرفت که نمیدانست کجاست؛ اما حس میکرد همينقدر که لوطی نداشته باشد آزاد است»
«صبح دميده بود، اما باران به همان شدت سحر میباريد. آسمان سخت گرفته بود. حالا ديگر درخشش ريگهای کف باغ در هوای گرگ و ميش بامداد ديده میشد. سطح حوض مثل ديگ آبجوش غلغل میجوشيد و دانههای فراوان باران را میبلعيد.»
«برلاخ خطاب به فورچینگ: شما جوری رفتار می کنید که انگار خجالت می کشید هنوز این کشور را دوست دارید. نباید از عشق خجالت کشید و عشق به وطن هنوز هم یکی از بهترین عشق هاست. بنابراین باید هر وقت به کثافتی و یه لکه ای بر می خوریم، برویم سراغ آب و جارو ولی این که فورا تمام خانه را نیست و نابود کنیم نه معنی دارد و نه عاقلانه است. خیلی مشکل است که در این دنیای از پای بست ویران خانه ای بنا کرد.»
«او کارش تمام شده بود و حال وقت رفتن بود»
«می گویند چشم دریچه روح است»
«میتوانید حس گربه ی ترسویی تصویر داشته باشید اما 5-4-3-2-1 و شجاعانه عمل کنید. در قلب شجاعت هر روزه انتخابی هست. هر بار در پنج ثانیه تصمیم میگیرید چیزی را که واقعا برایتان مهم است انجام دهید.اعتماد به نفس اینطوری رشد میکند؛ با هر بار یک حرکت کوچک و شجاعانه.»
«همین که بفهمید احساساتتان مشکل ساز هستند، دیگر توانایی شکست دادن آنها را دارید .»
«چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.»
«انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.»
«چیزی رنجآور که نمیتوان عزیزش داشت. که ندیده نمیتوانش گرفت. زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو نه میتوانی زخم را قلبت وا بکنی، و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکهای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلب هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور میاندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.»
«من میخواهم ماه را داشته باشم، یا همانقدر که ممکن است، خوشبختی را.»
«قلب حافظهی بدی دارد و بهترین خاطرات را نگه میدارد.»
«عشق، وقتی سالها از کنارش میگذرند، یا عمیقتر میشود یا دیگر عشق نیست.»
«هیچچیز به اندازهی عشق، انسان را در برابر گذر زمان بیدفاع نمیکند.»
«سالها گذشتند، اما برای بعضی عشقها، زمان فقط فاصلهایست میان دو دیدار.»
«تنها راه یاد گرفتن ،زندگی کردنه»
«همهی اينها اکنون مثل خواب و خيالی گذشته است ـ حتی عشق من، گرچه بسيار قوی و صميمی بود، ولی... آخر چه شد؟ راستی اکنون چيزی از آن باقی نمانده است.»
«بهاين پيرزن احمقی که من هستم سخت نگير. من حالا ديگر جوانها را بهخاطر سبکسریهاشان سرزنش نخواهم کرد.»
«در طول اين بازی، اين اولين بار بود که وحشت و ترس سراپايم را گرفت. و درنتيجه دستهايم و پاهايم شروع بهلرزيدن کرد. من حتی اکنون نيز معنايی را که باختن در آن موقع برايم داشت با هول و هراس درک میکنم و در نظر میآورم. تمام زندگی و حياتم را بهقمار گذاشته بودم!»
«گاهی در نگاه بيمارِ آدمی عفيف و پاک دامن، چه چيزهای زيادی را میشود خواند! آدم عفيفی که حاضر است زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچکترين نشانهای از احساسات او در نگاهش خودنمايی نکند و بهکسی روشن نشود.»
«من پول را برای خودم احتياج دارم و مايل نيستم که فقط برای خدمت بهسرمايه زنده باشم.»
«و اين نمونههای نجابت و درستکاری همهی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت میکنند و همهی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير میکنند.»
«ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدمهای منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.»
«خيال میکردم مرا مانند مسيح انتظار میکشند، ولی اشتباه میکردم.»
«راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده میشود. اين حقيقتی است قديمی که همهی مردان بافکر از آن اطلاع داشتهاند.»
«آيا اين يک ايدهآل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش بهقربان گاه میرود؟»
«میگويند که نبايد دو بار سر يک ميز بهدنبال بخت و اقبال رفت و گذشته از اين، هامبورگ پايتخت قمار است.»
«ـ آه! خارجه خارجه برای من هيچ چيز خوبی نداشت. آيا میتوانيم خانممان را زود بهمسکوی خودمان برسانيم؟ در آن جا چه نداريم؟ گلهايی که عطر میپراکنند، و اينجاها مثل آنها پيدا نمیشود. آنجا، حالا وقتی است که سيبها دارند میرسند، آنجا هوا هست، فضا هست... ولی نه، میبايست همهی اينها را برای خارجه ترک میکرديم! آه...»
«امروز يک بار ديگر از خود پرسيدم: «آيا او را دوست دارم؟» و باز يک بار ديگر نمیدانستم چه جوابی بدهم»
«تمام زندگی و حياتم را بهقمار گذاشته بودم!»
«آقای ژنرال، يک فرد را برای افتضاحی که هنوز بهبار نياورده است نمیشود بازداشت کرد.»
«من نه تنها از هرگونه ظاهرسازی بهدورم، بلکه از هرگونه شايستگی و لياقت نيز عاریام.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.