ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«کسی که از گرگ میترسد نبايد بهجنگل قدم بگذارد»
«ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدمهای منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.»
«سرکشی بنیاد حقیقی آزادیه ،سرنوشت فرمان بر ها اینه که در نهایت برده بشن.»
«زمانی که تصمیم میگیریم خودمان را حذف کنیم، دیگران هم با ما شبیه یک حذف شده رفتار خواهند کرد. برای خوشبختتر شدن و شادتر شدن دیگران نباید بیش از اندازه خودمان و اولویتهایمان را حذف کنیم. اگر به هر دلیلی بیش از اندازه خودمان را و حق استفاده از زندگیمان را حذف کنیم، روزی بهشدت سرخورده و ناامید خواهیم شد. ناامید از به دست آوردن فرصتی جدید و سرخورده از هجوم حسرتها.»
«هدفت باید این باشه که خودت باشی»
«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده،همیشه شکست میخوری»
«استاد ماکان نقاش بزرگی بود،فقط برای اینکه به کار خود ایمان داشت و مطمئن بود که بوسیله ی هنر نقاشی دارد با ظلم و آزادی کشی مبارزه میکند.»
«بدبخت مملکتی که من استاد آن هستم.در شهر کوران یک چشمی شاه است.»
«جهنم چیزیست که خودت خلقش میکنی.»
«اگر به اندازهٔ کافی پافشاری میکردی معمولاً شانس هم به دنبالش میآمد. خیلی از آدمها نمیتوانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم میشوند.»
«همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگیات نیامده باشد.»
«تاریخ را برندهها مینویسند.»
«این درست زمانی است که میفهمی پیر شدی، وقتی که مینشینی و در شگفتی که همهچیز کجا رفت.»
«کی ممکن است دلش بخواهد صد و دو سال عمر کند؟ هیچکس جز یک احمق.»
«تنها ماندن با خودِ مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود.»
«مردم تمام عمرشان انتظار میکشیدند. انتظار میکشیدند که زندگی کنند، انتظار میکشیدند که بمیرند. توی صف انتظار میکشیدند تا کاغذتوالت بخرند. توی صف برای پول منتظر میماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صفهای درازتر میرفتند. صبر میکردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر میکردی تا بیدار شوی. انتظار میکشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن میشدی. منتظر باران میشدی و بعد هم صبر میکردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن میشدی و وقتی سیر میشدی باز هم صبر میکردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطبِ روانپزشک با بقیهٔ روانیها انتظار میکشیدی و نمیدانستی آیا تو هم جزء آنها هستی یا نه.»
«اغلب بهترین قسمتهای زندگی اوقاتی بودهاند که هیچ کار نکردهای و نشستهای و دربارهٔ زندگی فکر کردهای.»
«من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.»
«مهمترین و بهترین قانون بازی بود. وقتی میمردی، نباید از چیزی میترسیدی.»
«چرا خیلیها راحت میتوانند دربارهٔ آدمفضاییها حرف بزنند اما دربارهٔ مرگ نه. آدمفضاییها فقط سراغ برخی افراد میروند. مرگ به سراغ همه میآید.»
«رابطهٔ آنه با والدینش قدری پیچیده است. وقتی با آنها کار دارند، مارکو همیشه میگوید که رابطه آنه با خانوادهاش عادی نیست. شاید اینطور باشد، اما آنها تنها والدینی هستند که آنه دارد. آنه به آنها نیاز دارد. تمام سعیاش را میکند، هر چند خیلی ساده نیست.»
«مارکو حس میکند در خانهٔ خودش غریبه است.»
«کار همیشه بالا و پایین داره. نباید تسلیم شد، باید مقاومت کرد و بحران رو پشت سر گذاشت.»
«همه نقش کسی را بازی میکنند، هیچکس خودش نیست. همهٔ دنیا بر پایه دروغ و فریب ساخته شده است»
«انگار این اتفاقات برای کسی غیر او افتاده است. حس عجیبی دارد، مثل جدا شدن روح از جسم، انگار هم روی پلهها ایستاده و نگاه میکند و هم صحنه را از بالا و کمی متمایل به چپ تماشا میکند.»
«ترس و اندوه مغز او را از کار انداخته است.»
«وانمود کردن به اینکه حالش خوب است، برایش خستهکننده شده.»
«آنه دیگر هرگز به خانه باز نخواهد گشت. من تنهای تنها هستم.»
«این لحظهٔ حساسی بود که بازگشتی نداشت.»
«فکر میکند زندگی برای پولدارها چقدر آسانتر است.»
«آن روزها فقط عشق را میشناخت؛ اما حالا هیچ کس و هیچ چیز را نمیشناسد.»
««همیشه آسون نیست، باید محکم باشی و روزهای سخت رو پشت سر بذاری.»»
«تقریبآ هر کاری از آدمها برمیآید.»
«اگر اخلاق زیر پا گذاشته شود و آسیب رساندن به دیگران مهم نباشد، خیلی راحتتر میشود پولدار شد.»
«تا به حال اینقدر خوشحال نبوده است که الان هست. میخواهد این لحظه را نگه دارد و برای همیشه به خاطر بسپارد.»
«هیچکس تا ابد در سن بیست و دو سالگی نمیماند. آدم بزرگ میشود و همه چیز تغییر میکند.»
«شاید این یه جور قدرت باشه که بتونی وانمود کنی از کسی نرنجیدی.»
«چه کارها که نکرده ام تا بتوانم با ماشین تحریرم زندگی ای فراخور یک انسان برای خودم درست کنم؛ ولی درآمدم حتی اندازه یک روستایی بدبخت هم نشد. پشت سر هم باید کارهام را نیمه کاره می گذاشتم،پشت سر هم امیدهام رو از دست می دادم. کتاب سوظن صفحه ۷۷»
«دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردت که راز پنهان خواهد شد آشکارا»
«وقتی دو قلب برای یک سرنوشت میجنگند، هیچ پیروزیای بیهزینه نیست.»
««آنچه برای محافظت از خودت پنهان میکنی، ممکن است روزی همان چیزی باشد که نجاتت میدهد.»»
««هیچکس نمیتواند برای همیشه از سرنوشت خودش فرار کند.»»
«تاج میتواند روی سر هر کسی قرار بگیرد؛ اما ملکه شدن چیز دیگری است.»
«گاهی حقیقت آنقدر ترسناک است که ترجیح میدهی به دروغ ایمان بیاوری.»
«آنها با یک خون متولد شدند، اما دنیا از آنها دو ملکه ساخت.»
«اگر قرار باشد بین قلبت و وظیفهات یکی را انتخاب کنی، کدام را قربانی میکنی؟»
«قدرت واقعی همیشه در داشتن تاج نیست؛ گاهی در انتخاب نکردن آن است.»
«دو خواهر، یک تاج و سرنوشتی که هیچکدام برایش آماده نبودند.»
««گاهی بزرگترین دشمن تو، کسی نیست که روبهرویت ایستاده؛ کسی است که نمیشناسی.»»
«با گفتن «خدانگهدارتون» لبخند تشکرآمیز زیبایی زد؛ حتی زیباتر از لبخند کسانی که فکر میکنند خیلی زیبا هستند، اما میروند با پیرمردهای فرتوتِ پیرِ چاقِ طماعِ قاچاقچیِ نزولخور ازدواج میکنند»
«راستی، خودت چرا برای تعیین سطح سؤال نمپرسی؟ ــ من که زبانم خیلی خوب نیست. ــ خا از بچهها سؤال کن. هر کی نفهمید داری چی مپرسی، بذارش سطح مبتدی. هر کی یَم جواب داد و خودت نفهمیدی چی مگه، بذارش پیشرفته»
««با پولام مخوام کتِ تک بگیرم. الان خیلی مُده. اگه یک روز قرار شد برم خواستگاری، به جای کت شلوار با همون کت فقط مرم.» آقا جان گفت: «کت بدون شلوار؟ نکنه فکر کردهٔ تا مری خواستگاری بهت جواب مدن و شلوار لازمت نمشه!»»
«از خوشحالی احساس میکردم روی همان ابرها هستم و مثل همانها قرار است ببارم. اتفاقاً آنقدر چای خورده بودم که به طرف سرویس بهداشتی دانشکده رفتم تا ببارم»
«صدای ضبط را بلند کردم: ــ امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام ... حبیبم اگر خوابه ... ابی غلتی زد و گفت: «چی خوشاشتهایه! معلوم نیست مهتابِ مخواد، حبیبِ مخواد، طبیبِ مخواد، مریضِ مخواد ... بهش فشار آمده. هر کس سر راهش باشه رِ مخواد.»»
«وقتی دیدم آقا جان با صبوری میخواهد بین آن دو آشتی برقرار کند دلم میخواست پیشانیاش را ببوسم و بگویم: «آقا جان، متانی بینِ من و رفیقم هم پادرمیانی کنی؟ پسر خوبیه. ولی یک مشکلی که داره اینه که تازه فهمیده توی این همه سال هر چی بهش توجه کردهم برای خواهرش بوده!»»
«پرسیدم: «آقا قدرت چی مگی؟» ــ خدایی فکر بد نکن! دارم برای تو مگردم. ولی وقتی مبینم بعضیا انقدر قشنگان، زیر لب با خودم مگم فتبارک الله احسن الخالقین. فقط نمدانم اونا چرا تا منِ مبینن هی روشانِ برمگردانن! ــ خا برای اینکه اونا یَم دارن مگن اعوذ بالله من الشیطان رجیم»
«آرزو هم آغاز و هم زمینه بی آرزویی است. در حالی که خواستن هم آغاز و هم زمینه پذیرش است.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.