ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«رها کن تا مشیت خدا جاری شود.»
«سرپرست جدید گفت: می دانید زمین اصالت دارد، واقعی است.خیالی و رویایی نیست .ابری و بادی و اثیری نیست. جسم دارد. پاها روی جای سفتی قرار می گیرد. نه اینکه همه چیز و همه کس پا در هوا باشد.»
«کار بچه فرشته ها بر روی زمین این بود که در خانه ها را بزنند و ستاره ی هر کس را بسپارند دست خودش و به او بگویند: از حالا دیگر خودت میدانی»
«آلبرکامو به کاسارس: می دانم که هر چقدر هم گذرا باشد هر چقدر هم مخاطره آمیز یا شکننده، خوشبختی برای ما دو تا مهیاست اگر دستمان را سمتش دراز کنیم. حتما اما باید دستمان را دراز کنیم.»
«آلبرکامو به کاسارس من چقدر خوشبختم ماریا ! آیا ممکن است؟ آنچه در وجودم پر می زند از جنس شادی دلدادگی است. اما در عین حال تلخی رفتنت رو می چِشَم. غم چشم هایت را وقت وداع. واقعیت این است که طعم با تو بودن طعمی ست بین اضطراب و خوشبختی.»
«خانم مسیحا دم گفت: می دانی ما دکترها باید به مرگ عادت کنیم.باید از علامتهایش نترسیم ، اما من ترسیدم. انگار یک طوفانی آمد، همه ی سیمهای اعصاب و مغزم را پاره کردو روی هم انداخت و قاطی کرد. دیدم سر دلم یک چیزی شکست و ریخت، اینها خیال می کنند من دیوانه شده ام، اما من دیوانه نیستم، فقط دلم خیلی خیلی تنگ است.»

«عمرم روی عمرتان آقا سَیّد! به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم؛ ولی به واللّه بس است، به گمانم آنقدری که در فاکولتهٔ طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید. بس کنید! به تهران مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید»
«سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی. عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. میدانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دلْ ابریشم است. نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شُلهزرد میرود، نه شوق وسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر»
«دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم وُ گره از زلف وا کنیم وُ بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید وُ درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقصالعقل چه کند.” تصدقت پریدُخت بوسه به پیوست است»
««باید خوشحال باشم که روبان از بین رفته و هنوز زندهام. اما عجیبه، مینا، چرا این حس رو دارم؟ من نیازی ندارم نوار قرمز سرنوشت بهم بگه که اگه تو بمیری، من هم میمیرم.»»
«دوستت دارم. منتظرم بمون اونجا که خشکی به دریا میپیونده»
«تو دیوانه اي شجاعی و تنها شجاعت آن داري که اندیشه ات را با روزگارِ تباهت هم ساز کنی.»
«تشابه بین خبرنگاران و والدین در این است که هر دو به یک اندازه کنجکاوی میکنند؛ و تشابه بین سیاستمداران و کودکان در این است که همیشه با سوالاتی که جواب دادن به آنها آسان نیست بمباران میشوند.»
«دانشجویان پزشکی اغلب تمایل دارن بیماریهای خیالی رو توی خودشون یا اطرافیانشون جستجو کنن؛ بنابراین اونا سعی میکنن که علائم رو خیلی موشکافانه بررسی کنن. این به همون اندازه طبیعیه که برای دانشجویان الهیات، شک در وجود خدا و برای دانشجویان حقوق نگاهی انتقادی به قوانین کشورشون طبیعیه.»
«عاقبت منزلِ ما وادیِ خاموشان است حالیا غُلغُله در گنبدِ افلاک انداز ...»
«اون جوابی بهم نداد، فقط دستمو سفت فشار داد، انگار توی فضا معلق بودیم. احساس بیوزنی میکردم. انگار که شیر بین کهکشان راه شیری رو مینوشیدیم و جهان رو متعلق به خودمان میکردیم.»
«و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند كسي راز مرا داند كه از اينرو به آنرويم بگرداند و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم و شب شط جليلي بود پر مهتاب ...»
«بازی مهیج زندگی جایی برای فکر کردن نداره. آدم باید فقط سرگرم زندگی باشه.»
«او داشت لبخند میزد. لبخندش به گرمای مدیترانه بود، مثل بادی که از صحرا میوزید.»
«به یاد یک بیت از شعر پیت هاین شاعر دانمارکی افتادم: آن کس که در لحظه زندگی نمیکند، اصلاً زندگی نمیکند. تو چگونه زندگی میکنی؟»
«چون دلارام میزند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم...»
«کاملا مشخص بود که غافلگیر شده، یا حداقل اینطور وانمود میکرد. هیچ وقت نمیشه این چیزا رو درست فهمید. لبخند ملایمی زد. شبیه جاسوسها نبود. شبیه دختری بود که من حاضر بودم هر کاری بکنم تا بیشتر در موردش بدونم.»
«ملیحه بعد از دیدن کارت عروسی برای چند دقیقه با بهت به دیوار خیره شد،عروس ،زهرا همان هم اتاقی دانشگاهش بود»
«رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ، آب در حوض نبود .»
«زمین باران را صدا می زند ، من تو را»
«و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.»
««شنیدم قراره برای بچهها گیتار بزنی. ممنوع نیست؟» - دم انتخابات همه چی آزاده همیشه»
«مثل همه مادرهایی که بچههایشان را به طور مساوی دوستدارند اما بعضی پسرهایشان را مساویتر.»
«محسن تو که دانشجویی هیچ معلوم کردی چرا اولش آدم هر کار مکنه لیف کف نمکنه، ولی بعد که مخوای بشوریش هر کار مکنی کفش نمره؟»
«حس خوبم مثل ادکلنهایی که دم پاساژها میفروشند و عطرش دو دقیقه هم نمیماند، کلا پرید.»
«گفتم از لج او بروم شام ستاد ناطق را بخورم اما به خاتمی رای بدهم.»
««هیچوقت بر اساس ظاهر دیگران قضاوت نکن.»»
«اِبی با این همه خلوص نیت و پرهیز از هرگونه ارتباطی با دخترهای دانشگاه حتی در حد نگاه یا سلام، چیزهایی از تصوراتش از بهشت و انگیزهاش برای حضور در آنجا میگفت که اگر حوریها میشنیدند، از دستش به اتوبوس ما پناه میآوردند.»
«کتاب فیزیکم را هم برداشتم که با نخواندنش، میهمانی بیشتر خوش بگذرد.»
«خانم شهریاری با صدایی لرزان و گرفته برای اینکه نشان دهد چه خانواده تحصیلکرده و حسابی دارد، گفت: - من بابام متخصص گوشه مامانم متخصص تغذیه - منم داییم متخصص گوشته خودم متخصص اغذیه»
«به قول آقای جاجرمی خدابیامرز، اگر آدم زیاد عاشق شود، یعنی که عاشق نشده»
«زندگی قانونهای خاص خودش را دارد. یعنی دقیقا در روزی که حسابی ناراحتی و حالت گرفته است، یکدفعه خبری به تو میرسد که از این رو به آن رو میکندت آنهم روزی که اصلا رویش حساب نمیکنی.»
«مخی که زدنی باشه، یعنی اصلا مخ نیست»
«بدی فیزیک این بود که توی درس به تو میگفت فنر اینجوری است که اگر آن را بکشی، دوباره به جای اول برمیگردد اما توی مسالهها یا خودت را توی همان فنر میگذاشت و فشار میداد، یا بالعکس.»
«کمی داریوش گوش کردم تا حالم بهتر شود اما حس کردم الان خودِ خواننده بیشتر به کمک من احتیاج دارد.»
«اینکه دروغ گفته بودم، نه تنها ناراحت نبودم بلکه از خودم هم تشکر کردم و به پدر و مادر و جامعه و آموزش و پرورش و دانشگاه هم افتخار کردم که چنین فرد دروغگویی تربیت کردهاند که در مواقع حساس میتواند جان خودش را نجات دهد.»
«بچهها قرار گذاشته بودند که هفته آخر نرویم کلاس. باز هم یکی دو نخاله بودند که دور و بر کلاس میچرخیدند تا شاید استاد آنها را ببیند و بداند که آنها حاضرند.»
«از اینکه با او مشورت کردم، پشیمان شدم. نفهمیده بود آدم وقتی با کسی مشورت میکند تایید میخواهد نه نظر واقعی»
«آدم به اولین نفری که رازش را بگوید، ترسش از افشای راز میریزد و به بعدیها زودتر میگوید.»
«روزهای آخر ترم رسیده بود و هر کس که جزوه نداشت، مثل گدای سامرا دنبال جزوه بود و هرکس که جزوه کامل داشت، جوری قیافه میگرفت که انگار کلیددار کعبه است.»
«بهصورت کمرنگی مخالفت کردم اما از آن مخالفتهای مبهمی که اگر جواب داد، یعنی که من نگفته بودم مخالفم و اگر بد شد، بگویم «من که گفته بودم نه که.»»
«چه آدمهایی پیدا میشوند که به بدبختی دیگران میخندند»
«ذات درس این است که از قرص خوابآور هم خوابآورتر است و ربطی به استاد و مخاطب ندارد.»
«اگر همه آدمهای دنیا عاشق بودند چقدر خوب میشد چون همه مهربان میشدند.»
«نفهمیده بود آدم وقتی با کسی مشورت میکند تایید میخواهد نه نظر واقعی.»
«اون درخت رو میبینی؟ - بله - بیشتر از شاخ و برگش که دیده میشه، توی زمین ریشه داره. شمام باید اونقدر بخونین که بیشتر از چیزی که توی جزوه میاد، بیشتر از چیزی که توی امتحان میاد، توی مغزتون علم و دانش داشته باشین. نه اینکه تازه همون شاخ و برگتون رو هم از بقیه پیوند زده باشین.»
«همه آدمها هرجور که باشند، بخشی از وجودشان زلال است.»
«روزهای آخر ترم رسیده بود و هر کس که جزوه نداشت، مثل گدای سامرا دنبال جزوه بود و هرکس که جزوه کامل داشت، جوری قیافه میگرفت که انگار کلیددار کعبه است.»
«گاهی یک روز کافی است تا کسی را پیدا کنی که باعث شود تمام روزهای زندگیات ارزشمند به نظر برسند.»
«شاید مهمترین چیزی که میتوانیم به کسی بدهیم، زمانمان باشد؛ چون وقتی آن را میدهیم، بخشی از زندگیمان را به او بخشیدهایم.»
«آدمها قرار نیست برای همیشه بمونن؛ مهم اینه که وقتی هستن، کاری کنن نبودنشون احساس بشه.»
«سروان گفت: ما همه به مقررات اعتقاد داریم اما آدم باید راه تفسیر کردنشونو بلد باشه. مهمتر از همه، ما نظامیها باید واقعبین باشیم. وقتی واقعیت با قانون تطبیق پیدا نمیکنه، قضیه رو برعکسش کن، یعنی قانونو با واقعیت تطبیق بده!»
«انجیل متی؛ فکر شما خلاق است و فکری که با حس همراه باشد، تبدیل به یک ایمان و باور ذهنی می شود و طبق باور شما، به شما داده می شود.»
«بی بی همیشه میگفت تو هوشت به من رفته قیافه ات به داییت،با این حرف منو تخریب و دایی رو رسما ترور میکرد»
«هیچ چیز خوب یا بد مطلقی وجود ندارد، این دیدگاه شماست که خوب یا بد را در ذهنتان می سازد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.