ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.

«شبهای روشن ، داستان دو دلداده است که هر کدام حکایت خودشان را روایت می کنندو در موازات با آن، داستان عاشقانه دیگری روایت می شود.»
«آدم ها فکر می کنند اگر احساسات خود را بروز دهند، دیگران بیشتر به آنها بی توجهی می کنند.»
«گاهی آدم های خوشحال چقدر غیر قابل تحمل می شوند!»
«احساسات به خودی خود خوب یا بد نیستند، آن ها فقط واکنش های روانی ما در برابر رخدادهای زندگی هستند.»
«حضور فیزیکی در کنار یک نفر کافی نیست، عنصر اصلی در تخصیص زمان ویژه به همسرتان، توجه متمرکز است؛ آن هم در عصری که عوامل متعددی برای حواس پرتی وجود دارد.»
«کاری کن نور امید حتی برای یکروز در قلب من و ماهی هایی که به آزادی ایمان دارن، زنده بمونه.»
«لطفا برو و با رفتنت نور امید رو زنده نگه دار. جنگیدن همیشه بهترین کار نیست، اینحا اگر فرارکنی، شجاعت به خرج دادی.»
«برای موجوداتی که یاد گرفتن با ترس هاشون زندگی کنن فرار یعنی باقی موندن در همون ترس ها.»
«آگاهی چیزی نیست که بشه نادیدهش گرفت؛ می تونی جهان رو گول بزنی ولی خودت رو هرگز. وقتی بیدار میشی، هرچقدر هم سعی کنی خودت رو به خواب بزنی ، دیگه نمی شه، چون در خواب شدی.»
«ما می تونیم در درون خودمون غریب باشم وقتی نسبتی با روحمون و خواسته هاش نداریم.»
«هرکسی میتونه با خودش و رویاهاش خیلی غریبه باشه؛ حتی زمانی که هرروز صبح تا شب سخت کار میکنه و مدام خودش رو برای بدست آوردن خوشبختی به در و دیوار میکوبه.»
«می نوشتم؛ هیچ کس زیردست نیست، هیچ کس برده نیستو وظیفه نداره برای خواسته های دیگری کار کنه.»
«می نوشتم؛ درسته که زندان هستن ولی زندانی نیستن.»
«معلوم بود دلش میخواد به حرفهام امید داشته باشه، اما رها کردن یه سری باورها که تمام عمر باهاشون زندگی کردی به این راحتی ها هم نیست. در قدم اول باید بپذیری اشتباه کردی و خیلی ها این رو مساوی با هدر رفتن کل زندگیشون میدونن، در صورتی که ارزش دونستن و یک روز مسیر درست رو رفتن می تونه از هزار سالی که فقط گذشته، بیشتر باشه.»
«ما در دنیا زندگی نمی کنیم، بلکه دنیا درون ما قرار دارد .»
«من چطور می تونستم به کسایی کمک کنم که از من کمک نمی خواستن؟»
«اسارت جزئی از هویت ماهی ها شده بود و به این هویت افتخار می کردن.»
«از آن نخستین روز که قدم در شهر نهاد ، همه و همه به او تعلیم دادند که باید دروغ بگوید!»
«اری آنها جانی هستند ولی ما معصوم هستیم !من یک نفر آدم عیاش ، یک موجود پر از فسق و فجور ، یک شخص دروغگو و ریاکار ، و با این همه آن ها که مرا می شناسند با وجود این اخلاق و اوصاف پستی که دارم همه به من احترام می گذارند ! وای بر من! آه اگر خلق آگاه شوند از این تزویرم.»
«عجیب بود، سفره ماهی ها درد کشیدن رو آگاهانه و از روی ترس انتخاب کرده بودن.»
«وقتی مفهمی یکی تصادف کرده، اول از خودش بپرس بعد از ماشینش.»
«اسم زندایی "سودابه" بود. البته اسم شناسنامهایاش "سوسن" بود. بیبی، که هیچوقت هیچیک از این دو اسم یادش نمیآمد، گفت: "نوشابه جان، تو یَم همچی یککم چاق شدیا. ایشاالله از تو یم خَبرمَبریه؟"»
«امتحان را خوب نداده بودم، اما، خیلی هم بد نبود؛ دستکم در قیاس با سعید. به قول آقای اسماعیلی "پیش خر بز قشنگه."»
«حس میکردم لهجهام با دمپایی ملایی شلوار لی پوشیده است.»
«مادر نیستی که بدانی چی مکشم. مار باش مادر نباش!»
«خیلی تلاش کردم تا تحویلش نگیرم. اما او، بدون هیچگونه تلاشی، داشت من را تحویل نمیگرفت»
«بدیِ سالِ کنکور این است که هر کاری که میخواهی بکنی همه میگویند: "مگه تو کنکور نداری؟" ولی خوبیاش هم این است که برای هر کاری که دیگران به تو میگویند انجام بده و حوصلهاش را نداری میتوانی بگویی: "من کنکور دارم."»
«به این نتیجه رسیدم که "زندگی یک نامردآدمیه!" یعنی اگر قرار است چیزی به تو بدهد، چیزی هم از تو میگیرد. گاهی هم اگر قرار است چیزی به تو بدهد، دو تا چیزِ همزمان میدهد تا در زمانی که ماندهای کدام را انتخاب کنی هر دو را از تو بگیرد.»
«همین خرخوانا زندگی همه رِ خراب کردهان. قبول داری یا نه؟»
«همهٔ ما مِگیم اگه توی کربلا بودیم، نمذاشتیم عاشورا اتفاق بیفته. ولی خا همهش حرفه. هر روز جلوی چشم همه صد تا علیاصغر قربانی مِشن و کک هیشکی یَم نمگزه ...»
«"عاشق شدن چیزِ بدی نیست. ولی کسی که زیاد عاشق مشه یعنی که هنوز عاشق نشده."»
«کاش یک شغلی بود که آدم چرتوپرت مگفت و پول درمیآورد.»
«این روزها آدمیزاد هم از فهمیدن زبان آدمیزاد عاجز شده»
«صدای قلب موجودات برای من مهمتر از صدای تمجیدشون بود.»
«مردم دربارهٔ دو چیز هیچوقت حرف راست نمیزنند. پول و درسخوان بودن بچههاشان.»
«چون در آنجا اصلاً نباید میخندیدیم، همهچیز بیشتر خندهدار شد.»
«فکر اشتباهی است که آدم برای اینکه گرسنه نشود، سحری زیاد بخورد و غذا را در کوهانهایش ذخیره کند. البته این نظریه مال بعد از خوردن سحری است و قبل از خوردن سحری، دوباره اعتبارش را از دست میدهد.»

«من از خودم فرار می کردم؛ خودی که مجبور بودم در این سفر باهاش همسفر باشم. اصلا نمی دونم این سفری بود با خودم به خودم یا از خودم به خودم؟»
«طبق قانون چهارم نَوۀ مفتخورِ نیوتون، مفتخور هیچوقت از رو نمیرود بلکه فقط از خانهای به خانۀ دیگر خودش را میاندازد»
«من نمدانم این خانهتکانی چی رسمیه که بهجای اینکه خانه مرتب بشه، همه چی غیب مشه!»
«هنوز خودم سرحالم و مِتانم همۀ کارامِ به بقیه بگم برام انجام بِدن.»»
«بعضیها وقتی بهجایی نرسیدهاند آدمهای خوبی هستند؛ اما وقتی بهجایی میرسند، عوض میشوند.»
«سعید توی امتحان علوم در جواب دبیرمان که پرسیده بود «جِرم چیست؟» نوشته بود: «به کثیفی یقۀ لباس و گچِ داخل کتری، سماور و لولههای آب، جِرم میگویند.»»
«سیماخانم مدام از پسرش تعریف میکرد؛ اما وقتی مامان، داییاکبر را مهندس خطاب کرد و به بقیه گفت که او در کیش کار میکرده است، سیماخانم هم یک جمله از پسرش تعریف میکرد و دو جمله از دخترش. میخواست داییاکبر را در تله بیندازد؛ اما خبر نداشت دایی خودش یک تله است!»
«آدم عاشق نباید از چیزی بترسد؛ چه رسد به من که عاشق دو نفرم!»
«توی این زمانه بری تو سیاست یا باید مثل رابینهود باشی که از بالا بگیره به پایینیا بده یا مثل داروغه باشی که از پایینیا بگیره به بالا بده. جفتشم عاقبت نداره!»
«وقتهایی که امتحان داشتم، حتی تماشای برنامۀ تلویزیونی جهاد سازندگی هم خوش میآمد.»
«آدم یک دانه دختر داشته باشه، صد تا پسر نداشته باشه.»
«ببین پسرجان، درسته که مجردی خوبیهایی داره که متأهلی نداره؛ ولی متأهلی هم عیبایی داره که مجردی نداره.»
«بعد ازدواج، علاقه کمکم خودش پیدا مِشه.» مامان در تأیید حرف محمد گفت: «ها خداییش منم اول ازدواج زیاد از علی خوشم نمیآمد؛ ولی بچههام که یکییکی به دنیا آمدن، دیگه ازش بدم نیامد.» آقاجان که جا خورده بود، بهتزده به مامان نگاه کرد و گفت: «مخوای سه چار تا دیگهیم بیاریم که دیگه کاملاً عاشقم بشی، ها؟»»
«گاهی آدمها به هزار دلیل میخواهند دوباره با ما وارد رابطه شوند، حواسمان باشد آدمها مثل ما آدم هستند. سخت تغییر میکنند و گاهی فقط شکل آزارشان تغییر میکند اما درنهایت اگر ناسازگاری عمیقی در رابطه باشد احتمال اینکه تکرار شود زیاد است. اگر آزار دیدهاید و احساس امنیت نمیکنید به سرعت وارد رابطه نشوید. صبر کنید و با خودتان این جمله را تکرار کنید: ( ما یکبار ناخواسته اشتباه میکنیم و بار دیگر تصمیم میگیریم و با آگاهی اشتباه را تکرار میکنیم. )»
«اعتراف نمیکرد که آسیب پذیر است. او فقط وانمود میکرد که قوی است.»
«چند نفر از ما خودمان را فروختهایم تا بتوانیم خوب باشیم؟ یا توسط دیگران پذیرفته شویم؟ یا دوست داشته شویم؟»

«دیگر باید حرف میزد، حرف میزد تا معلوم میشد باز توی سرش با او حرف نمیزند. فقط اینطوری همهی آن روزها و ماهها از توی سرش میریختند بیرون.»
«روزی که از تلاشهایمان برای بهدست آوردن دیگران خسته شویم، روز مهمی است. حواسمان به آن روز باشد، روزی که خسته میشویم را جشن بگیریم. چون آن روز به کسی نزدیک میشویم که احتمالا سالها پیش گمش کرده بودیم. به خودمان، به بخشی از خودمان که در درونمان همیشه منتظر برگشتمان بوده است، منتظر روزی که دوباره آن را پیدا کنیم و از او محافظت کنیم.»

«خورشید راه افتاد و گردونه دار پیر غرغرکنان به سراغ پستوی آسمانی رفت زیر لب می گفت نسلشان را از روی زمین بردار و همه راخلاص کن اینها که آدم بشو نیستند حیف آن جرقه هایی که از آتش دل خودت در سینه ایشان ودیعه گذاشتی !جان به جانشان بکنی تخم و ترکه های آن عنتر حرف نشنو هستند خودت که بالاسرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر در نیاورند حالا می خواهی افسارشان را دست خودشان بدهی؟ چقد رلی لی به لالایشان می گذاری!چقدربه ابن وروجک های زمینی رو می دهی؟از وقتی روی دوپایشان ایستادند ذوق زده شدی .هی از نژاد شریف انسان حرف زدی .نژاد شریف انسانیت را می شناسم. این طور که شنیده ام غیر از کشت وکشتار و ضعیف چزانی هنری ندارد....»
«خورشید تاخیر داشت وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می کشید»
«قاعده هشتم: هیچ گاه نومید مشو. اگر همه ی درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز میکند. حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی، …»
«✔️بله، تقصیرِ ماست. کارِ هر بُز نیست خرمن کوفتن، گاوِ نَر می خواهد و مردِ کهن، حیف.... بقیه ی حرفش را نزد ، می خواست بگوید: بختیار رفت و نماند. اگر او بود این روزها را نمیدیدیم. ص ۸۱»
«✔️اما منِ غریق، دنبالِ پَرِ کاهی می گشتم، که خود را از حلقومِ آبخیز های مرگآور رهایی بخشم. ص ۷۹»