ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«✔️اما منِ غریق، دنبالِ پَرِ کاهی می گشتم، که خود را از حلقومِ آبخیز های مرگآور رهایی بخشم. ص ۷۹»
«✔️چند تن از علما، در شاهزاده عبدالعظیم گِرد آمدند و آیت الله خمینی را "امام" خواندند. ص ۷۴»
«✔️روزها در جستجوی رقیه، میانِ کشتگان و زندانیان وول می خوردم. کشتگان را در خندقی در خارجِ شهر ، دور از دسترسِ مردم چال کردند. شنیدم که دو زن هم کشته شده اند . اما نعش های آنها را دیگر نمیشد پیدا کرد. ص ۷۲»
«✔️قصد اعلیحضرت، تبدیلِ ایران به یک کشورِ غیرکمونیستی دنیای آزاد بود و نه آشوب و بلوا. ص ۶۹»
«✔️هر کس صدایش در میآمد، تو سری میخورد... ص ۶۸»
«✔️مردم جَری شده بودند، بگیر و ببند چاره شان نمیشد. همه را هم نمیشد گرفت، زجر داد و تیرباران کرد. اینها دیگر مجاهد و فدایی نبودند که بگوییم در حینِ فرار کشته شدند. یک صدا را خفه میکردیم صد صدا از اروپا و آمریکا در می آمد. ص ۲۷۰»
«✔️باید سر و صدا راه بیفتد. بالاخره باید مردمِ ناراضی را آرام کرد. ص ۲۵۸»
«✔️ + از همه بدتر تورمِ پول است. _ تورم دیگر چیه؟! + والا این را من هم نمیدانم. باید از کارشناس بپرسی. _ پول چطور باد می کند؟! + من که یک جفت کفش می خریدم مثلا بگوییم دویست تومان، با حقوقِ ماهیانه ام میتوانستم صد جفت کفش بخرم. حالا حقوقِ من دو برابر شده و با آن نمی توانم صد جفت کفش بخرم. قیمتِ کفش بیشتر ترقی کرده تا میزانِ حقوقِ من. ص ۲۵۳»
«✔️صحبت از مرگ و زندگی، از نابودیِ یک ملت و ویرانی یک کشور است. همین خشخاش هاست که مانندِ موریانه، بنایی را از درون می خورد و تا تمام ساختمان از هم نپاشد، هیچکس به عمقِ ماجرا پی نمی برد و بعدا هم هیچ کس گناه را بر گردن نمی گیرد. ص ۲۳۲»
«✔️هر فشاری، واکنشی دارد. شما زور میگفتید، آنها هم خود را برای مقابله با شما آماده میکردند. ص ۱۲۷»
«✔️به برادری گفته بودند اگر اقرار نکنی و اسم و رسم یارانت را نگویی خواهرت را لُخت پیش تو میآوریم تا سرِ غیرت بیایی. یکی دیگر از وسایلِ روحی، نمایشِ اعدامِ ساختگی بود، صبحِ زود به قصدِ تیر باران کردن، زندانی را با چشم های بسته به درختی می بستند و جوخهی اعدام تشریفات را به جا می آورد. حکمِ اعدام خوانده می شد، چند ثانیه بیش از شلیکِ تیر، کسی خود را می رساند و فریاد می کند: دستور آمده اعدام به تاخیر بیفتد. ص ۱۱۷»
«✔️به دخترِ شکنجه دیده، لگن های خونی را نشان می دادند که برادرش پس از بیماری قی کرده بود. ص ۱۱۷»
«✔️می دانم که این دخترِ بیست و چند ساله، ماه ها پس از گرفتاریش به تخت آهنی بسته شده بود، او را با شلاق سیمیِ برق دار می زدند و با باتون، جاهای حساسش را می سوزاندند. یک بار کوشیده بود با چنگال گلوی خود را پاره کند و خودش را بُکُشد. با انبر گوشت های تنش را نیشگان می گرفتند و او تن به استنطاق نمی داد. برادرِ کوچکش را که دیوانه شده بود، پیشش آوردند. خم به ابرویش نیامد. مدفوعش را به دهنش گذاشتند و سر و صورتش را آلوده کردند. بالاخره چاره ای ندیدند، جز این که از او دست بردارند و دیوانه اش بخوانند. اتهامِ این دختر این بود که در تحریرِ اعلامیه ها دست داشته و روی دیوارها شعار می نوشته:《یک پا ننهیم قدمی به عقب تا دمِ مرگ.》. ص۱۱۴ و ۱۱۵»
«✔️ما وسایلِ فشارِ روانی داریم، که بسیار موثرتر از شکنجه های قرون وسطایی هستند. ص ۱۱۲»
«✔️ما همه جا آدم لازم داریم، و همه جا باید مامورین ما هوشیار باشند. در اروپا هم باید در هر شهری که سه نفر محصل هستند یکی از آنها آدم ما باشد. ص ۶۴»

«صدها نفر با تن لرزان و رنگ صورت عین میت دیده بودند که نفر قبل آن ها مثل سگ روی تخت جراحی جان کنده بود. صدها نفر که می توانستند بگویند(نه). تمامشان فقط و فقط امید به آزاد شدن داشتند، چون نله به آن ها وعده آزادی داده بود. آزادی! آدم ها چقدر باید عاشق آزادی باشند که حاضرند تن به هرکاری بدهند تا آزادی را به دست آورند. این عشق آنقدر زیاد است که در اردوگاه اشتوت هوف حاضر بودند داوطلبانه پا به آتش دوزخ بگذارند، تا آن طفل حرامزاده آزادی که وعده اش را می دادند در آغوش بگیرند.»
«او یک سانتیمتر مربع از پوست ران خودش را بریده بود و سلول های زنده را در محیط های مختلف کشت داده بود.»
«رکس به فکر ماری افتاده بود که شروع به گاز گرفتن دم خودش می کند و تا جایی می بلعد که بالاخره چیزی باقی نمی ماند. از نظر منطقی معنا نداشت اما عملاً غیر ممکن بود. وقتی رکس در یک کلاس ژنتیک درس می داد ، معمولاً برای نشان دادن تفاوت بین مذهب و دانش، مار را مثال می زد.»
«دایی علی همه چیز را از پنجره دیده بود، دلش به حال بز ها نسوخت . پیش خود گفت: خوب شد. جزای عملشان را دیدند.»
«- کلاغ سیاهه شاید زمانی آزاری به آنها رسانده ای، ها؟ - البته که نه. ذات انسان ها بداست. همه شان از من متنفرند. مو طلایی دلش به حال او سوخت، او در این دنیای بزرگ کسی را نداشت که دوستش داشته باشد. او زندگی سختی داشت.»
«- توی قفس چه کار میکردی؟ -آواز میخواندم من صدای خوبی دارم. - کمی برای من بخوان تا ببینم!»
«ـ ترسو ها به من گوش کنید! به من نگاه کنید! می خواهم به شما چیزی نشان دهم که تاکنون ندیده اید. من...من....من.... نتوانست حرف دیگری بزند. انگار لاف زن کوچولو زبانش را بلعیده بود. گرگ خاکستری را دیده بود که به روی او زل زده.»
«اما اگر واقعاً عاشق کسی هستی وظیفه داری که پیشش بمانی؟ به او کمک کنی تا از افسردگی و غم عبور کند؟ در بیماری یا سلامتی، در همهٔ شرایط؟»
«هیچ وقت خرگوشی به دنیا نیامده بود که از چیزی نترسد. یکی پرسید: نگاه کن ببینم درازگوش، تو ازگرگ هم نمیترسی؟»
«(من به این عقیده رسیده بودم که خداوند، خدای مهربان، درد و رنجهای ما را میفهمد و گناهان ما را میبخشد.)»
«چه حیوان بی حیایی! جایی که مال تو نیست بیایی و صدها موجود معصوم را بکشی و بعد شیرین بخوابی!»
«در نهایت، زندگی در ارتفاعات هنوز تنها راهی است که از طریق آن می توان دیده شد و تحسین شد توسط بیشترین تعداد ممکن.»
«به نظر من، هیچ کس در زیرزمین ها یا سلول های زندان نمی تواند به تفکر عمیق بپردازد( مگر اینکه در برج هایی با دید وسیع قرار داشته باشند)، در غیر این صورت آدم تنها در آن جا کپک می زند.»
«آدمهایی که استقامت زیادی دارند از جنس متفاوتی ساخته نشدهاند،فرقشان این است که هدف واضحی در ذهنشان دارند و یقین دارند که میخواهند به هدفشان برسند استقامت برای متمرکز ماندن درزندگی پر از حواس پرتی ضروری است. استقامت یعنی توانایی ادامه دادن کار،وقتی ظرفیت بدن و ذهن شما پر شده استقامت یعنی سرتان را پایین نگه دارید در خط خودتان شنا کنید به اطراف نگاه نکنید و نگران نباشید چه کسی ممکن استاز شما جلو بزند»
«عشق پاداش قدردانی از شم درونی معشوق نسبت به روان مغشوش و متلاطم ماست»
«عشق یعنی ستایش ویژگیهایی از معشوق که نوید جبران ضعف ها و کمبودهای ما را می دهد؛ عشق کاوشی است برای کامل شدن»
«تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان انتظار همه را نیز به آخر برسان همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان»
«همیشه از ثروت دیگران برای خودتان نقطه قوت بسازیدو بابت موقفیت خوبی که دارند خوشحال باشید، تا شما هم در چنین شرایطی قرار بگیرید.»
«مردم احتمالاً تمام عمر تظاهر به دوست داشتن خانواده، دوستان، همسایگان و همکارانشان میکنند و بیست سال واقعاً فریب عظمایی نیست.»
«وقتی هدفی در دلت می افتد، راه رسیدن به آن هم فراهم می شود.»
«وقتی پول را محکوم کنید آن را از دست می دهید.شما نمی توانید چیزی را ک از آن ایراد میگیرید به سوی خودتان جذب کنید.»
«هر چند استطاعت ما زیادنباشد،ولی شایسته است در هنگام استفاده از آنچه متعلق به دیگران است و نه ما،اعتماد بنفس و خونسردی داشته باشیم وبه یاد بیاوریم که همیشه کسانی هستند که کمتر از ما داشته باشند.»
«در فقر هیچ فضیلتی وجود ندارد»
«راز سعادت و فضیلت در همین است ،دوست داشتن آنچه باید انجام دهید.»
«هیچ چیز ، نه خوب ونه بد جاودان نیست .»
«چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند، بیآنکه چیزی بگویند و چه کمند کسانی که حرف نمیزنند، اما بسیار میگویند.»
«اما روزگار وقتی دست به یک بازی نغز میزند که ناگهان در برابر روحی مینشاندت که احساس میکنی یک حادثه است . حادثهای که میتوانست اتفاق نیافتد. ممکن بود هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشویکه چنین چیزهایی، چنین اوجهاو رنگها و گرماها و جلوهها و پروازها و تکانهایی هم در دنیا هست. در همان راهی که در آن متولد شدهای ، همین جور بروی و بروی تا پیر شوی و بعد هم همچون گاو مثنوی در بغداد، فوت کنی!»

«تو هرگز زیباتر از آن شبی نبودی که گفتی خوشحالی کتاب خطاب به عشق (دفتر اول)»
«میتونی در شهر خودت غریب باشی و روزی کیلومترعا دورتر از خونه با موجود آشنایی ملاقات کنی»
«فرقی ندارد چه کسی هستید یا در کجا زندگی می کنید و یا موقعیت شما چیست،درهرحال معجزه شکرگزاری تمام زندگی شما را دچار تغییر خواهدکرد…»
«مرگ تنها پایان مشترک ماست؛اما اگر در زمان درستش اتفاق بیفتد نور علی نور میشود.»
«یک مکان در عین حال میتونه هم زیبا باشه هم زشت، هم دلگیر باشه هم دلگشا، هم ترسناک باشه هم امن و این بستگی به درون هرکس داره»
«چه فایده وقتی زندگیت رو به شکمِ سیر فروخته باشی!!!»
«اگر چیزی را باور نکنی، هیچکس نمیتواند آن را برایت واقعی کند.»
«کتابها برای یادآوریِ آنچه احمقها و نادانها میخواهند فراموش کنیم، وجود دارند.»
«همهچیز را نمیتوان با چشم دید؛ بعضی چیزها را باید با ذهن فهمید.»
«شاید من تمام چیزهایی که گفتن و باور کردم، نیستم.»
«شاید حقیقت چیزی که دربازه خودم فکرمیکنم نیست بلکه اون چیزیه که حتی نمی تونم فکرش رو بکنم.»
«من خودم رو سپرده بودم به تقدیر و کاری جز نگاه کردن نداشتم.»
«عشق کامل نسبت به احساسات, همانند سفید کامل نسبت به رنگ ها است. بسیاری فکر میکنند سفید به معنی نداشتن هیچ رنگی در خود است، اما اینطور نیست و درون آن همه رنگها وجود دارند. بنابراین عشق نیز به معنی نداشتن احساساتی مانند تنفر، خشم، شهوت، حسادت و مخفی کاری نیست، بلکه جمع همه احساسات ما است که روی هم انباشته شدهاند، یعنی همه چیز.»
«یاد گرفتن درد است. بیماری درد است. عشق درد است. خواستن درد است. پیر شدن درد است. مردن درد است. داشتن درد است. نداشتن درد است. دیدن و ندیدن آدمها درد است. آویختن به زندگی درد است.»
«هر روز صبح که از خواب بلند میشیم، یه کمی متولد میشیم، هر شب که میخوابیم یک درجه به مرگ نزدیکتر میشیم.»
«آدمها برای مردهها اهمیت بیشتر، توجه بیشتر، پول بیشتر، اشک بیشتر و ارزش بیشتر روا میداشتند.»
«حالا هم همه چیز خاطره شده. تمام حادثهها بعد از مدتی خاطره میشوند... بعد هیچی... ولی آدم پوستکلفت و قوی میشود. کسانی که رنج بردهاند و خوب شدهاند، قویترند.»
«دلم می خواهد بدانم فایده ی درست کاری چیست ! اینک این مرد این قدر خوشبخت و راحت است و من با همه ی درستی گرفتار هزار رنج و محنت!»