ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«هر روز صبح که از خواب بلند میشیم، یه کمی متولد میشیم، هر شب که میخوابیم یک درجه به مرگ نزدیکتر میشیم.»
«آدمها برای مردهها اهمیت بیشتر، توجه بیشتر، پول بیشتر، اشک بیشتر و ارزش بیشتر روا میداشتند.»
«حالا هم همه چیز خاطره شده. تمام حادثهها بعد از مدتی خاطره میشوند... بعد هیچی... ولی آدم پوستکلفت و قوی میشود. کسانی که رنج بردهاند و خوب شدهاند، قویترند.»
«دلم می خواهد بدانم فایده ی درست کاری چیست ! اینک این مرد این قدر خوشبخت و راحت است و من با همه ی درستی گرفتار هزار رنج و محنت!»
«هر قدر که گیاهان نورس را از ریشه در آوردند و هوا را با نفت و ذغال آلوده سازند و شاخه های درختان را ببرند،جانوران و پرندگان را از پیرامون خود دور سازند ؛با همه ی این ها حتی درون شهر های بزرگ باز بهار همان بهار است که بود.»
«تمام چیزهایی که تو به آنها شکست میگویی، تمام چیزهایی که درباره خودت دوست نداری، همگی بزرگ ترین دارایی های تو هستند. تنها بیش از حد تقویت شدهاند و صدای بیش از حد بلند هستند. کافی است صدا را اندکی کم کنی. خیلی زود تو و هر شخص دیگری میبینی که ضعفهایت همان قدرتهایت هستند و منفیهایت به مثبتهایت تبدیل میشوند.»
«این همه کتاب چیدم تو قفسه ی اتاق پشتی بالاخانه تا بخوانم و آدمتان کنم،هیچ چیزی نشدید،یکی افیونی شد،یکی نعش شد،یکی بی مرام شد،کتاب تو قفسه فایده ندارد،کتاب باید برود توی رگ و پی این عمارت بلکه آدم شوید.»
«آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعدش هم پشیمان شده باشد مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده.»
«عمیق ترین ترس ما آن نیست که ناتوان هستیم، بلکه از آن است که بیش از حد توانا هستیم. این تاریکی ما نیست که ما را بیش از همه میترساند، بلکه روشنایی ماست.»
«هنگامی که جنبه ای در خود را نپذیرید، آن جنبه زندگی شما را اداره خواهد کرد.»
«من هدیه گران بهایی بدست آوردم که دستیابی به آن فقط با گذر از تاریکیممکن بود.»
«احساس درماندگی به این دلیل است که میان خود و خدا فاصله احساس می کنید.»
«گمان میکنیم از پدر و مادرمان عصبانی هستیم که در آغاز زندگی، ما را سرکوب کردند، اما در واقع از خود خشمگین هستیم که این روند واپسرانی را تداوم بخشیدیم.»
«اگر طالب عشق بیشتری هستید، به خود بیشتر عشق بورزید. اگر خواهان پذیرفته شدن هستید، خود را بپذیرید...»
«هنگامی که بتوانیم خود را بپذیریم و ببخشیم، خود به خود میتوانیم دیگران را نیز بپذیریم و ببخشیم.»
«بسیاری از ما میترسیم به درون خود بنگریم و این ترس، ما را وادار کرده است چنان دیوارهای قطوری بنا کنیم که دیگر به یاد نمیآوریم، در اصل چه کسی هستیم.»
«دیوانگی یعنی: "تکرار یک عمل با امید دستیابی به نتایج متفاوت."»
«یونگ میگوید: «من ترجیح میدهم کامل باشم تا خوب!»»
«رفتار آدمها و انتخابهای آنان درست شبیه قمار است. اینکه زندگی در کل شبیه قمار است و شما هرگز نمیدانید چه چیزی در انتظارتان است. از بین گزینههای مختلف یکی را انتخاب میکنیم چون احساس میکنیم درست است و به موفقیت میانجامد.»
«توهینی که این دستگاه به ما می کند ، مانند لگدی است که خر به صاحب خود می زند.»
«تحمل هر مصیبتی از نزدیک ، حتی مرگ ، به درجات آسان تر از تصور آن از دور است.»
«یک شعر برای من گفته بود که همیشه وقتی سرم به کار گرم بود با آهنگ مرغ سحر میخواندمش. گفت: «حیف که دیگر آن حالتها را ندارم. وگرنه روزی یک شعر برات میگفتم.» مرا به آسمانی با چهل خورشید تشبیه کرده بود. خودش را به شبی که ماه ندارد. مرا به یک درخت پر شاخ و برگ که سایه دارد، خودش را به درختی که ریشهاش پوسیده. مرا به قله سفید سبلان، خودش را به ویرانههایی که هیچگاه مهمان نداشته است»
«دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود.»
«برای ربیع سالها طول خواهد کشید و چندین جستار در باب عشق نیاز خواهد بود تا به نتایجی متفاوت برسد تا متوجه شود که درست همان چیزی که روزی رمانتیک می انگاشت اعم از شم درونی بیان نا پذیر تمایلات آنی اعتماد به معشوق، دقیقاً مانعی است بر سر راه یادگیری چگونگی حفظ روابط او به این نتیجه میرسد که عشق تا زمانی دوام می آورد که شخص به نخستین جاه طلبیهای افسون کننده عشق وفا نکند؛ و به این نتیجه میرسد که برای بهبود روابطش باید بر احساساتی که در وهله اول او را به سمت آن روابط سوق داده غلبه کند باید بیاموزد که عشق تنها شور و شوق نیست بلکه مهارت است.»
«بله! حتی مهربانی او نسبت به من ، از شادی ملاقات با دیگری سرچشمه می گرفت، از این رو شادی اش را با من قسمت کرد.»
«زمانی که ما خودمان ناراحت هستیم، نسبت به غم و اندوه دیگران حساس تر می شویم.»
«آن وقت بوسیدش پیشانیش را،روی چشمهایش را،بناگوشش را و گفت حالا بخواب»
«اما اسم من میرزا حسن نیست .اینها به دزد می گویند میرزا حسن»
«میگن وختی که خدا این دنیا رو ساخت و جونورا رو توش ول کرد، دلش خواس تو هر شهری یه شیطون بذاره تا ایمون مردم رو امتحان کنه. جبرئیل رو صدا کرد و یک گونی پر از شیطون، ازون شیطونای ناتو و ناقلا، بش داد و گفت تو شهرای خیلی گنُده مِثِ تهرون و شیراز و بوشهر و اسپاهون، دو، سه تا شیطون بنداز. اما شهرای کوچک، مِثِ کازرون و برازگون، فقط یک دونه شیطون بیشتر ننداز. جبرئیل شیطونا رو گرفت رو کولش و بال زد و اومد بالای سر هر شهری که گنده بود و بیشتر آدم توش بود یکی، دو، سه تا شیطون از بالای آسمون انداخت توش. وختی رسید بالای کازرون، دید اینجا خیلی کوچیکه و پیش خودش گفت اینجا یه شیطونم براش زیاده و دسّش رو تو کیسه کرد که یه شیطون بندازه تو کازرون؛ اما حواسش پرت شد و دسّش دررفت و یهو گونی سرش واز شد و هرچی شیطون تو گونی بود شُری ریخت تو کازرون و همه شیطونا دویدن رفتن تو «باغ نظر» لای درختای نارنج قایم شدن. جبرئیل خیلی خُلقش تنگ شد. گفت حالا جواب خدارو چی بدم؟ اینکه خیلی بد شد. اما دیگه کاری از دسّش ساخته نبود. دیگه نمیتونس شیطونا رو جعم کنه. برگشت بِره عرش و خدا رو خبر بده که چه دسّه گُلی به آب داده.»
«تو زندگی هیچچیز نیس که به قدّ شرف و حیثیت آدم برابر باشه؛ حتی جون آدم. حتی زن و بچه آدم. دُرُسّه که چشمشون به دَسِّ ماسّ و ما باید به فکرشون باشیم و زیر پر و بال خودمون بزرگشون کنیم، اما نه با بیآبرویی. این خوبه که فردا که بچههامون بزرگ شدن مردم بِشون بگن، باباتون نامرد بود و زیر بار زور رفت؟»
«اِبی با این همه خلوص نیت و پرهیز از هرگونه ارتباطی با دخترهای دانشگاه حتی در حد نگاه یا سلام، چیزهایی از تصوراتش از بهشت و انگیزهاش برای حضور در آنجا میگفت که اگر حوریها میشنیدند، از دستش به اتوبوس ما پناه میآوردند.»
«یادم هست یکبار آقای اشرفی از انارهای حیاط خانهشان برای ما آورد و به آقاجان گفت «انارها که کوچیکن ولی به بزرگی خودتان، یعنی بزرگی دل خودتان ببخشید» حالا من هم باید به آقای خلیلی میگفتم «شلوارم تنگه ولی به گشادی خودتان، یعنی گشادی شلوار خودتان ببخشید»»
«کمی داریوش گوش کردم تا حالم بهتر شود اما حس کردم الان خودِ خواننده بیشتر به کمک من احتیاج دارد»
«بهصورت کمرنگی مخالفت کردم اما از آن مخالفتهای مبهمی که اگر جواب داد، یعنی که من نگفته بودم مخالفم و اگر بد شد، بگویم «من که گفته بودم نه که.»»
«تنهایی گاهی در حضور کامل دیگران اتفاق میافتد و گاهی هم زمانی که کسی را داری اما از حضورش در کنارت ناامیدی.»
«یکی از عجیب ترین و ژرف ترین درسهای دل شکستگی این است که در نهایت در می یابیم کانون تمرکز عشق ما در واقع یک فرد خاص نبوده است بلکه مجموعه ای از خوبی ها بوده است که - خدا را شکر - ملک طلق یک فرد خاص نیستند بلکه میتوان آنها را در بسیاری افراد دیگر هم یافت که می توانند شریک زندگی ما باشند؛ کسانی که به انتظارمان نشسته اند تا زمانی که به قدر کافی قوی شده باشیم و آماده ی ملاقات آنها باشیم.»
«انتخاب ها و سازش های به ظاهر بی اهمیت و تغییرات کوچک و تقریبا نامحسوس در طول زمان به مشکل بسیار بزرگی تبدیل میشوند»
«موانع رسیدن به ثروت در ذهن شماست. این انسداد ذهنی را با ایحاد ذهنیت و نگرش مثبت از بین ببرید»
«حسادت؛ تنها احساسی است که عامل کمبود ثروت در زندگی خیلی هاست»
«سریع ترین راهی که می توان کاری کرد که پول بال دربیاورد و از چنگتان در برود، انتقاد و زیر سوال بردن دیگرانی است که نسبت به شما اموال و دارایی بیشتری دارند.»
«ضمیر ناخودآگاه شما هرآن چیزی را که به آن وارد می کنید، چند برابر و بزرگتر می کند.»
«خیال میکردم که از جسمش،از این سنگ،دور باشم حالم بهتر میشه ولی فایده ای نداشت؛حال من هیچ وقت بهتر نشد...»
«کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زائیده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند.قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟»
«سخن در دورهی سکوت پرورش مییابد.»
«اگر هر چیزی را که تاکنون برایمان رخ داده است با همان وضوح و شفافیتی به خاطر می آوردیم که نخستین بار برایمان رخ داده بود بار عظیمی از اضطرابها و اندوه ها بر دوشمان می ماند؛ مدام در وحشت به سر میبردیم و همواره غرق در حزن میبودیم؛ با هر رفتار پستی که روبه رو میشدیم با هر حماقتی که از ما سر میزد و با آن همه زیبایی ها و خوبی ها که از دستشان داده ایم غرق نومیدی میشدیم اینکه حافظه ی ضعیفی داریم در بسیاری زمینه ها مایه ی بقای ماست.»
«باید اطمینان حاصل کنیم که میتوانیم لایه ی ضخیمی از رویدادهای نو را بین خودمان و آن گذشته بکشیم خلاصه اینکه نیاز داریم اتفاقات جدیدی در زندگی مان رخ دهند. این نکته به خصوص پس از یک جدایی سخت صدق میکند؛ وقتی که مکانهایی خاص اوقات خاصی از روز و برخی کارها کماکان ما را به گذشته وصل میکنند و مدام به شکلی دردآور یاد گذشته را در ما زنده می کنند باید چیزهای محیط زندگیمان را از دست خاطرات کسی که دلمان را شکسته است دوباره پس بگیریم. آن هنگام که آن پیتزا فروشی را آخر آن خیابان می بینیم با درد تمام یاد آن عصرهای دوست داشتنی یکشنبه ها می افتیم که هنوز باهم بودیم.»
«اگر بیشتر از اینکه به خودمان عشق بورزیم، به دیگران عشق بورزیم روزی غمگین خواهیم شد.»
«آدم ها حق انتخاب دارند.ادم ها می توانند تصمیم بگیرند که نباشند.»
«آدم ها دیوار های نامرئی را زمانی درست می کنند که به شدت زخمی شده اند.»
«آدم های موفق در روابط طولانی سعی می کنند نارضایتی هایشان را ببینند ، وسوسه ها را بشنوند و باز هم برای تکرار صمیمیت تلاش کنند.»
«هیچ تپش قلبی در اول رابطه تضمین کننده ی بقای رابطه نیست.»
«ما در مقابل رابطه و احساس های فرد مقابلمان مسئول هستیم.بیایید آدم ها را بیشتر از آنچه تنها هستند، تنها نکنیم.»
«باید روزی یاد بگیریم که اگر رابطه ای نمی تواند به ما چیزی اضافه کنو، حد اقل ما تنها تر نکند.»
«درست است که تنهایی بخشی از هستی است ما ناگزیر با آن مواجه می شویم اما قرار نیست مدام در معرض تنهایی قرار بگیریم.»
«خودمان را برای آنچه در رابطه هایمان تجربه کرده ایم، سرزنش نکنیم.سرزنش باعث می شود که ما با آدم ها در ذهنمان گیر کنیم و نتوانیم آنها را پشت سر بگذاریم.»
«احترام به خودتان در هر شرایطی برای آدم های اطرافتان مرز می کشد و آنها نمی توانند از مرز شما جلوتر بیایند مگر اینکه بتوانند اعتماد شما را جلب کنند.»
«ما نمی توانیم از آدم ها توقع داشته باشیم همیشه کنارمان باشند و همیشه حمایت گر باشند.»
«هر زمان که ما با از دست دادن ها و فاصله ها مواجه شویم، قطعا تنهایی را حس خواهیم کرد.»
«رشد همین است : از دست دادن گذشته و به دست آوردن اکنون.»
«والدین ما قبل از اینکه نقش پدر و مادر داشته باشند ، 《انسان 》هستند فارغ از تمام ویژگی هایی که از آن ها انتظار داریم.»