ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«دست از تلاش برای تغییر برداشتن به معنای طرد کردن و قطع کردن رابطه و بی تفاوتی نیست.روزی که تلاش برای دیگران را متوقف کنید ، روز پذیرش حقیقت هایی است که نمی خواهید باورشان کنید، آن روز بر می گردید و درون خودتان را سامان می دهید.»
«اگر می دانستیم چقدر درد هایمان شبیه به یک دیگر است ، بیشتر هم دیگر را درک می کردیم و کمتر حمله می کردیم.»
«عاشق هر که باشد و هر چه انجام دهد،قرار نیست مسئولیت خوشحال کردن مدام شما ،راضی نگه داشتن مدام شما ، اطاعت کردن و بیرون کشیدن رنج از بدنتان و روبه رو شدن با سختی های زندگی شما را داشته باشد.»
«رفتار ما با آدم ها باید به سبک خودمان باشد نه شبیه رفتار آنها با ما.»
«ما یکبار ناخواسته اشتباه میکنیم و بار دیگر تصمیم میگیریم و با آگاهی اشتباه را تکرار میکنیم.»
«ترس می تواند شور و شوق را بگیرد»
«بستر مناسب بقای رابطه های طولانی مدت ، در صمیمت هایی ناپایدار اما تکرار شونده است.»
«یادمان نرود هر تغییر رفتار و ویژگی به عشق و ملایمت احتیاج دارد نه سرزنش و کتک.»
«احساس خوشبختی جوششی از درون است؛مبهم و غیر قابل تعریف اما عمیق و در عین حال موقت است.»
«خوشبختی یعنی پذیرفتن و زندگی کردن همه ی احساس هایی که انسان در زندگی می تواند داشته باشد.هر اتفاقی در زندگی در کنار احساس های خوبی که به ما می دهد احساس های دردناکی هم به ما می دهد.»
«احساس ها برای حس شدن به وجود آمده اند نه سرکوب و فرار.»
«به قبرستان گذر کردم کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش نه درویش بی کفن در خاک رفته نه دولتمند برد از یک کفن بیش»
«آدم خوب! به چه کسانی میگوییم ؟ به آدمهایی که فقط به درد دامادی میخورند و تشکیل خانواده و سر و سامانی شسته رفته و راحت و نقلی ؛ کسی که هم به حرف طبیعت میکند و هم به حرف همهی آدمها. آدم خوب، یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمیآید . یعنی چه !»
«فاجعه این است که محافظت از خود از طریق بی تفاوتی،زره پوشی عاطفی،فرار یا کناره گیری در واقع به کودک درون و به ویژه جنبه آسیب پذیر او آسیب می رساند.»
«خوب بودن! کلمهی هیجان آوری نیست. خوبی، در فارسی ، شکوه و عظمت خارقالعاده ندارد. با متوسط بودن و بیبو و خاصیت بودن هم صفت است. خوب بودن در نظر ما ، یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی است!»
«محافظ درون نگهبانی است که وظیفه اش حفظ بقای فرد است.»
«کویر؛ این هیچستان پراسراری که در آن ، دنیا و آخرت روی در رویِ همند.»
«اما علاوهبراین افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را میشنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید میآورد. خوشحالی از اینکه او مرد و من نمردم.»
«خیال این تنها پرندهی نامرئی که آزاد و رها ، همه جا در کویر جولان دارد..»
«کویر، زادگاه خیال و افسون و افسانه! سرزمین نه آب ، سراب. ساکت ، نه از آرامی ، از هراس.»
«تاریخ را کتاب به کتاب، ورق به ورق، سطر به سطر بجورید و بخوانید و ببینید آنقدر که ایرانی از خودش یا هموطنش ضربه خورده و کشیده است آیا از حمله دشمن خارجی این همه آسیب دیده؟ ضمن این که مسبب اکثر حمله های خارجی هم خودش بوده، یعنی دشمن را خودش تشویق به حمله کرده. تاریخ را دقیقتر بخوانید منظورم را خودتان متوجه خواهید شد.»
«(من) و (تو) و (او) میگذریم و نابود میشویم؛ هیچچیز برجای نمیماند؛ همهچیز تغییر میپذیرد؛ ولی کلمه میماند؛ نقاشی میماند.»
«عشق زمین نمیزند؛ که برپا میدارد. اسیر نمیکند؛ که قفس میگشاید. گاه جدایی که رسید، او که عاشقتر است، رهاتر بال میگشاید، و بالاتر پرواز میکند. آتش فراق؟ بله، هست. اصلا باید باشد. اما نه در بال؛ که بر دل.»
«یادم بیاور برایت بنویسم عشق را باید بیحساب اندوخت، اما باحساب خرج کرد. و برایت بنویسم که هی بر این طبل پرصدا اما تو خالی "بیحساب دوست داشتن" نکوبی. که دوست داشتن حساب و کتاب دارد. دوست داشتن حد و مرز میشناسد. -حساب و کتابش؟ ظرفیت خودت. که اگر میتوانی ظرفت را بزرگتر، ظرفیتت را بیشتر کن. اگر نمیتوانی اما اندازه نگهدار. -حد و مرزش؟ عزت خودت، کرامت خودت، شخصیت خودت. دوست داشتن که نباید تو را بیعزت، بیکرامت، بیشخصیت کند.»
«اگر روزگار بیپولی و بیپناهی و بیدست و پاییشان به نام توست و زمانهی خوشی و خوشحالیشان به کام دیگران، تویی که باختهای. کاسب خوب کسی نیست که به عالمی بدهکار باشد و از عالمی دیگر طلبکار؛ که دنبال طلبهایش هم نرود. کاسب خوب آنی است که حسابش با دنیای اطرافش، با اطرافیان دنیایش صاف باشد. که ورشکست نشود؛ که ورشکستگیاش، خودش و اطرافیانش را خانه خراب نکند. و بله -خانم! آقا!- خودت را گول نزن؛ دنیا محل کسب است، و هیچکس سرمایه لایتناهی ندارد که بیحساب خرج کند و باکی از دخلش نداشته باشد. تو هم نداری. پس نه بدهکار بمان، نه طلبکار. حسابت را با دنیا، با آدمهای دنیا صاف نگهدار.»
«حقیقت، در قعر یک چاه است. ته چاه را نگاه میکنید و خورشید یا ماه را میبینید اما خودتان را که بیندازید ته چاه، نه ماه هست و نه خورشید: فقط حقیقت است و بس.»
«برای بقا به حافظه ضعیف نیاز داریم»
«زمان مرا از خودم، از آنچه بودهام، از آنچه میخواهم باشم، از آنچه میخواهم بکنم، از اشیاء و از دیگری جدا میسازد. و آنکه برای اندازهگیری عملی فاصله برگزیده شده، زمان است: در نیم ساعتیِ فلان شهر هستیم و در یک ساعتیِ بهمان شهر؛ سه روز لازم است تا بتوانیم این کار را انجام دهیم، و مانند اینها. از این مقدمات این نتیجه حاصل میشود که نگرش زمانمند جهان و انسان در تکه تکه شدن قبلها و بعدها محو خواهد شد.»
«اگر قادر بودی شبها در رختخواب خودت بخوابی خودش پیروزی باارزشی بود بر قدرتها. من خوششانس بودم، ولی بعضی از حرکتهایی که کردم، خیلی هم بدون فکر نبودند. روی هم رفته دنیای واقعا وحشتناکی بود و بعضی وقتها دلم برای تمام آدمهایی که درش زندگی میکردند میسوخت.»
«من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره. دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.»
«وقتی کسی جای ما را می گیرد عمیق ترین درسی که برای ما دارد این است که ما هم چندان بد نیستیم بلکه ما را به دلیل توهمی فراگیر ترک کرده اند که در همه ی افراد وجود دارد یعنی باور به اینکه فقط اگر با کسی دیگر وارد رابطه شده بودیم بسیار خوشبخت تر می بودیم اما حقیقت این است که هر رابطه ای کم و بیش ناکامیها و نارضایتی های ویژه و متمایز خودش را دارد.»
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.»
«وقتی ما آموزش میبینیم که با بدنمان دوست باشیم و زبانش را میفهمیم میتوانیم خودمان و درونمان را درک کنیم، این درک باعث میشود آرامتر باشیم.»
«اگر دل از علائق کنده باشی به منزل بار خود افکنده باشی زلیخای جهان کوتاه دست است اگر پیراهن تن کنده باشی»
«من هرروز خودم درون خودم اشتباهم روتازه نگه میداشتم مثل یک زخم که اجازه نمیدی زمان خوبش کنه؛ شروع میکنی باهاش ور رفتن و عمیق و عمیق ترش میکنی.»
«اژدهای کوچک گفت:« امشب هوا سرد و تاریکه!» پاندای بزرگ گفت:« نگران نباش کوچولو ، دوباره صبح میشه و خورشید طلوع میکنه.»»
«پاندای بزرگ گفت:«هرکدوم از فصل ها کاملا باهم فرق دارن و با این حال، هرکدوم قشنگی های خودش رو داره.» اژدهای کوچک با خنده گفت:«درست مثل ما.»»
«گاهی اوقات،تنها کاری که از دستت برمی آید اینه که برای کسی یک فنجون چای دم کنی،همینم کافیه..»
«راست ترین جمله جهان اینه که تمام جهان در توست.»
«خودت رو ببین و بپذیر»
«اژدهای کوچک گفت:«این شمع خیلی کوچیکه.» پاندای بزرگ گفت:«هرچقدر هم که نورش کم باشه ، بازم بهتر از تاریکیه.»»
«صدایی در قلبممیگفت: "همین یک دروغ رو همنگو، تو با ایندروغ حهانی رو نابود می کنی،تمام جهانی که در توست."»
«این یکی از مهمترین چیزهایی بود که فهمیدم؛ دروغ صرف نظر از چیزی که در جهان بیرونی رقم میزنه آرامش رو از جهانت می دزده. هرچی دروغ بزرگتر و بیشتر،از دست رفتن آرامش همبیشتر و عمیقتر»
«عذابی از من در من بود که در نمای بیرونم هیچ شکلی نداشت اما در درونم جنگی تمام عیار بود.»
«ناخودآگاه شما به کلمات و جملاتی که بیان می کنید واکنش نشان نمی دهد، بلکه حسی که پشت کلمات و جملات هست را می پذیرد»
«هیچ وقت قرار نبوده انسان زندگی فقیرانه ای داشته باشد.»
«شما با گفتن "من میلیونر هستم میلیونر نمی شوید"، شما با ایحاد باور ثروت و فراوانی در ذهنیت خودتان به آن دست پیدا خواهید کرد.»
«احساس سلامتی داشن باعث سلامتی میشود، احساس ثروت داشکن باعث ثروت میشود، چه احساسی در درونتان دارید؟»
«من شايد سه بار بيشتر از خود او، از غم و غصههايش غمگين میشدم.»
«ولی چيز عجيب اين بود که از ديشب تا بهحال، از وقتی که کنار ميز روپوش سبز قمار ايستاده بودم و بستههای اسکناس را میبردم، عشقم در درجهی دوم اهميت قرار گرفته بود. اين مطلب را حالا میگويم، در صورتی که همان وقت، بهطور دقيق بهآن شعور و تعجبی نداشتم. آيا ممکن است درست يک قمارباز شده باشم؟»
«دقايقی بود - (در پايان هريک از مکالماتمان) - که در آنها من حاضر بودم نيمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم. قسم میخورم که اگر ممکن بود يک دشنه را آهسته در سينهی او فرو کرد من با لذت و خشنودی اين کار را میکردم. و با وجود اين بهشرافتم قسم میخورم که اگر در قلهی شلاگنبرگ بهمن راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنيد»، فوراً خودم را، باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم.»
«میگويند که نبايد دو بار سر يک ميز بهدنبال بخت و اقبال رفت.»
«راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده میشود. اين حقيقتی است قديمی که همهی مردان بافکر از آن اطلاع داشتهاند.»
«آيا اين يک ايدهآل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش بهقربان گاه میرود؟»
«صاحبخانه هم که هی میآید و میرود و هی بکننکن. یک «کولر» توی خانهاش دارد، خیال میکند جواهر از هند آورده. عین روشنفکر قرتی تهرانی که چهجور با ماشینش رفتار میکند؟ عین او.»
«آنکه از حقارت زندگی روزمره خود گریخته و به اینجا آمده، میخواهد جلال ابدیت را در زیبایی بارگاهی مجسم ببیند و به چشم سر ببیند. این را تو بتپرستی بدان؛ اما با اساطیر چه میکنی؟ مگر نخواندهای که حتی موسی به میقات رفت تا خدا را لمس کند؟ و به چشم سر ببیند.»
«فلان مازندرانی که گرفتار مناسک سخت حج شده بود؛ یکروز نالهاش درمیآید که «ای امام حسین! قربانت بیا مرا از شر خدا نجات بده!»»
«اینجا را «عرفات» میگویند؛ چون آدم و حوا پس از اخراج از بهشت در آن همدیگر را یافتند و شناختند.»
«عشق گوهر اصلی ماست و این همان آینده ای است که من دارم می سازم.اینده ای که در آن همه ما ماوراطبیعی هستیم»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.