ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«پیش از آفتاب که برمیخیزی، انگار پیش از خلقت برخاستهای و هرروز شاهد مجدد این تحول روزانهبودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری و از سکون به حرکت.»
«اگرمی خواهید به نام عدالت و صلح به پا خیزید باید ابتدا صلح را درون خود کشف کنید، سپس آن را به دیگران نشان دهید.»
«به درونخود فرو بروید و کاری کنید که دیگدقربانی زندگی نباشید بلکه آفزیننده آن باشید.»
«همیشه به یاد داشته باشید که کمی از این زندکی پرمشغله و پرهیاهوی خود را به سرمایه گذاری روی خودتان اختصاص دهید، چون اگر چنین کنید، در واقع دارید روی آینده تان سرمایه گذاری میکنید.»
«یک درصد هم امکان ندارد به زندگی قبل از مدیتیشن هایم برگردم.»
«او میگفت:"این منزه ترین حس عاشقانه ای بود که من تا به حال داشتم.انگار خداوند با آنهنه التفات و بخشش نوازشم می داد."»
«درد های نداشتههایمان را تبدیل به رنج های ماندگار نکنیم. بدون خیلی از نداشتهها میتوانیم زنده بمانیم و زندگی کنیم. تاریخ پر است از آدمهایی که هیچ نداشتهاند اما تصمیم گرفتهاند ادامه دهند.»
«در نقش کودک "بودن" ما را به این سوال میرساند: آخر چرا؟ چرا من؟ چرایی وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان فرصتی برای غر زدن وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان قرار نیست همه خوب و دوست داشتنی باشند و قرار نیست از هرکس و موقعیتی که شبیه به ما نیست متنفر شویم. در دنیای بزرگسالان سیاه و سفیدی وجود ندارد، هیچ چیز مطلق نیست. همه چیز ممکن است روی دهد و قرار نیست شبیه فیلمهای قدیمی آدمهای بد، شکلِ خاصی داشته باشند. در دنیای واقعی مفاهیم نمیتواند مطلق باشند. درست چیست؟ غلط چیست؟ بد چیست؟ خوب چیست؟ در این دنیا باید تلاش کنیم. پای تصمیمهایی که گرفتهایم بایستیم و هر روز با شگفتیهایی که دنیا به ما نشان میدهد همراه شویم. در این تلاشهای پیچیده، احساس زنده-گی در جریان است.»
«برای یک بزرگسال مدت هاست که نجاتدهنده در گور خفته، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم.»
«تو فقط یک زندگی داری؛ وظیفهات اینه که تا جایی که میتونی، ازش چیزی بسازی که دلت بخواد به یادش بیاری.»
«گاهی دوست داشتنِ یک نفر یعنی بخواهی دنیا را برایش بزرگتر کنی، حتی اگر خودت نتوانی تا آخر راه کنارش بمانی.»
«بعضی آدمها فقط برای مدت کوتاهی وارد زندگیمون میشن، اما ردّشون تا همیشه باهامون میمونه.»
«تا ان روز موز نخورده بودم اما انروز اولین موز عمرم را نخوردم»
«امّا وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها می آمدند.»
«دردا که دل در ماتم است کی می تواند ازفراق، بگریزد از این آشیان تا کی بماند روزهدار»
«آیدین گفت: واقعیت من فقط تلخی است. سورمه گفت: زندگی بیشترش تلخی و تلخکامی است.»
«همان قدر که آدمی مسئول زندگی خویش است، همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودن خویش، بهمعنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهایی عمیق از عمل خودآفرینندگی جداییناپذیر است. فرد به بیتفاوتی عظیم جهان آگاه میشود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده، باید در جهان هستی بیپناه بماند.»
«تغییر فرایندی فعال است: اتفاق نمیافتد مگر آنکه فعالانه تغییر کنیم. هیچکس دیگر نمیتواند ما را تغییر دهد یا بهخاطر ما تغییر کند.»
«اگر کودک آنقدر بداقبال باشد که والدینش بخواهند ابراز همهی احساسات تکانهای او را سرکوب کنند، ارادهاش زیر بار سنگین گناه میماند و هر تصمیمی را اهریمنی و ممنوع میداند. چنین فردی قادر به تصمیمگیری نیست چون احساس میکند حق تصمیمگیری ندارد.»
«وقتی ذهن خودآگاه و ناخودآگاه شما در تضاد و مخالفت باهم نباشند، خواسته شما برآورده می شود.این موافقت می تواند در قالب فکر و احساس شما، تصور و حس درونی شما، تصویرسازی و تجسم شما نشان داده شود.»
«ناخودآگاه شما همیشه بین دو فرضیه متضاد "خواسته و تصور" آنکه قوی تر است یعنی تصور را میپذیرد.»
«اى فرزند. اين آغاز شهادت و داستانيست كه خودش تا به امروز از جوشيدن باز نمانده،داستان ظلمى خونبار كه بر انسانى آزاده و مظلوم رفته است. بكذريم بيران و سياوش دوش به دوش هم بسوى شهر رفتند . بسيار سخن كفتند ، از صداى آمدنشان مردم خفته بيدار شدند. همه شهر را آواز جنكً و رباب بر كرد. بر خاك راه آنقدر مشك ريخته بودند كه زمين و زمان معطر بود. سياوش جون استقبال تورانيان را ديد اشك از دو جشم بر صورت ريخت. كه ياد آمدش بزم زابلستان بیاراسته تا به کابلستان»
«تلاش ذهنی و زور زدن بیش از حد، هنیشه باعث شکست می شود و برعکس آنچه که میخواهید نتیجه می گیرید.»
«که ای برتر از جایگاه و زمان تویی برتر از گردش اسمان تویی تو که جز تو جهاندار نیست خرد را بر این کار پیکار نیست»
«قانون تلاش معکوس؛ "وقتی خواسته ها و تصوراتتان باهم در تضاد باشند، همیشه قسمت تصورات، قدرتش بیشتر می چربد."»
«چقدر دلم میخواست تو روبروی من می نشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف می شوند؟چرا فکر نمی کنند؟آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد می گوید؟نگاه کن چقدر حقیرند،مثل بچه های لجباز روح آدمرا می جوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند،نه به عشق فکر می کنند نه گذشته ها یادشان می آید.یادشان نیست که روزی روزگاری گفته اند: "دوستت دارم."»
«با آرامش داشتن ضمیر ناخودآگاهتان را تحت تاثیر قرار می دهید.»
«باور داشتن یعنی پذیرفتن اینکه چیزی که خواهانش هستید را واقعا بدست می آورید یا اینکه طوری وانمود کنید که انگار آن را در حال حاضر به دست آورده اید.»
«مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند،این یادت باشد.»
«کاش می توانستی به جای پول جمع کردن و بد مستی و عربده کشی و بدتر از همه به جای بد گمانی کمی هم به فکر زندگی باشی.»
«بدون مقاومت ذهنی بخواهید، از تجسم استفاده کنید و به زور متوسل نشوید.نتیجه کار و چیزی که خواهانش هستید را تصور کنید.»
«ایده و فکری که به صورت ذهنی به ضمیر ناخودآگاه میدهید، بتید به حالت انجام شده بیان کنید و به جای استفاده از فعل آینده، آن را در زمان حال در نظر بگیرید.»
«احساس شما تعیین کننده عکس العمل ناخودآگاه است.»
«هرجا که میروید، سپاسگزاری را با خود ببرید. اشتیاق و رویارویی ها، اعمال و موقعیتهای زندگیتان را با نیروی قدرشناسی بیامیزید تا همه رویاهایتان به حقیقت بپیوندد.»
«سپاسگزارم، پلی است از وضعیت فعلی شما به زندگی رویاییتان.»
«مهم نیست که شما چه کسی هستید، یا کجا هستید، یا این که شرایط ذهنی شما چگونه است. نیروی سپاسگزاری تمام زندگی شما را دگرگون خواهد کرد !»
«هر روز صبح، هنگامی که از خواب بیدار می خیزید برای دیدن روشنایی صبح سپاسگزاری کنید. برای غذا و شادی زندگیتان سپاسگزار باشید. اگر هیچ علتی برای سپاسگزاری نمی یابید، پس مشکل در خود شما هست .»
«سعید هم دودستی به من چسبید تا از پشت موتور نیفتد. نصف بدنش روی هوا بود و برخلاف کارتونها، که طرف تا نمیداند زیرش خالی شده نمیافتد، او با اینکه میدانست روی هیچی نشسته است باز هم نمیافتاد. هیچیک از فرمولهای فیزیک نمیتوانستند محاسبه کنند سعید چطور نشسته است.»
«اسم زندایی "سودابه" بود. البته اسم شناسنامهایاش "سوسن" بود. بیبی، که هیچوقت هیچیک از این دو اسم یادش نمیآمد، گفت: "نوشابه جان، تو یَم همچی یککم چاق شدیا. ایشاالله از تو یم خَبرمَبریه؟"»
«خیلی تلاش کردم تا تحویلش نگیرم. اما او، بدون هیچگونه تلاشی، داشت من را تحویل نمیگرفت»
«به این نتیجه رسیدم که "زندگی یک نامردآدمیه!" یعنی اگر قرار است چیزی به تو بدهد، چیزی هم از تو میگیرد. گاهی هم اگر قرار است چیزی به تو بدهد، دو تا چیزِ همزمان میدهد تا در زمانی که ماندهای کدام را انتخاب کنی هر دو را از تو بگیرد»
«آقای کریمینژاد گفت: "خلاصه اینکه فقط سه چیز متانه شما رِ در برابر این خویِ وحشی کنترل کنه: ایمان، تقوی، عمل صالح، و ازدواج." ـ این که شد چار تا! ـ برو بیرون.»
«آقای کریمینژاد، بعد از اخراج سعید از کلاس، نفس عمیقی کشید و گفت: "حالا چون فعلاً وقت ازدواج شما نیست، سعی کنین مثل حضرت یوسف در زندگی پاک باشین تا درهای سعادت، هم در دنیا هم در آخرت، به روتان باز بشه. خداییش یک درصد تصور کنین اگه شما توی اون لحظه به جای حضرت یوسف بودین و زلیخا ... نه، هیچی ... نمخواد تصور کنین. برپا ... بشین ... برپا ... بشین ... اصلاً بذارین یک چیز دیگه بگم. گفتم نمخواد تصور کنین! حواستان کجایه؟ ... غلامی ... گم شو بیرون!"»
«"عاشق شدن چیزِ بدی نیست. ولی کسی که زیاد عاشق مشه یعنی که هنوز عاشق نشده."»
«کاش یک شغلی بود که آدم چرتوپرت مگفت و پول درمیآورد.»
«بدیِ سالِ کنکور این است که هر کاری که میخواهی بکنی همه میگویند: "مگه تو کنکور نداری؟" ولی خوبیاش هم این است که برای هر کاری که دیگران به تو میگویند انجام بده و حوصلهاش را نداری میتوانی بگویی: "من کنکور دارم»
«تا نصفِشب آنقدر تنقلات خوردیم که آخرِ سر حالِ بیبی بد شد و توی رختخوابش بالا آورد. مامان داشت حرص میخورد؛ اما آقا جان او را دلداری داد و گفت: «نیمۀ پر لیوانِ ببین کبرا ... باز آدم توی رختخوابش بالا بیاره خیلی بهتر از اینه که پایین بیاره!»»
«با خودم عهد کردم که دیگر زنگ خانۀ کسی را نزنم یا لااقل هیچوقت با دوچرخۀ آقا جان این کار را نکنم. جارو را که به خانه بردم همه از شعورم تعریف کردند؛ اما وقتی علتش را گفتم، همه از بیشعوریام گفتند.»
«خودم ترجیح میدادم با تیم زنها به خرید نروم؛ چون حتی یک تکه نخ هم که میخواستند بخرند باید صد تا مغازه را بالا و پایین میکردند و آخر سر، بعد از چند ساعت، از همان مغازۀ اول خرید میکردند. کلِ خریدِ عید من نیم ساعت هم طول نکشید. در بیست و پنج دقیقۀ اول لباسهای شیک را ورانداز کردیم و در پنج دقیقۀ آخر آقا جان ارزانترین پیراهن و شلواری را که اندازهام بود برداشت و بدون اینکه آنها را در تنم ببیند گفت: «خیلی بهت میآد. همینا خوبه!»»
«ـ خب، اکبرزاده خوب دقت کن، ببین با بیست تا سؤال مِتانی به جواب برسی یا نه. جوابْ اسم یک پادشاهه و مؤسس یک سلسلۀ پادشاهیه. ـ داریوش اول؟ ـ نه. ـ داریوش دوم؟ ـ نه. ـ داریوش سوم؟ ـ نه. حمید سؤال و جواب را تا داریوش بیستم ادامه داد و معلم، که کَلو شده بود، با پذیرفتن جواب حمید گفت که مورخان باید در تاریخ بازنگری کنند و قول داد تا آخر سال دیگر هیچوقت این بازی را سر کلاس ما انجام ندهد!»
«نصفِشب، وقتی بیدار شدم بروم آب بخورم، صدای آقا جان از توی ایوان درآمد که برایش آب ببرم. درِ یخچال را که باز کردم، ملیحه و مامان و بیبی هم آب خواستند. آدم توی خانه ما گناهکار میشد که نصفِشب آب بخورد! تنها کسی که آب نخواست محمد بود. خواستم با او شوخی کنم و تهِ آبِ لیوانِ آقا جان را روی صورتش بریزم؛ ولی دلم نیامد. برای همین، آبِ تهِ لیوان را ریختم روی صورت ملیحه و گفتم: «اینم آب!». قبل از اینکه ملیحه بلند شود و بیاید دنبالم، توی همان تاریکی پریدم تو رختخواب محمد و پشتش پناه گرفتم. ملیحه هم اشتباهی اول نصف لیوان آب سرد را ریخت روی بیبی، که هر شب کنار من میخوابید، و بعد هم که فهمید پیش محمد خوابیدهام نصف دیگرش را باز هم اشتباهی ریخت روی محمد! جفتمان، بدون هیچگونه اعتراضی، از آقا جان کتک خوردیم و دوباره خوابیدیم.»
«همین که با نوک پا یک شوت محکم زد، در خانه باز شد و سعید، که تازه ختنه کرده بود، با دامن آمد دمِ در. حمید با متلک گفت: «یک روسری هم سرت مِکردی دیگه! ...» سعید، که از این متلک خوشش نیامده بود، در حالی که داشت دامنش را مرتب میکرد، با عصبانیت گفت: «اینجا بازی نکنین. مامانم دعوا مُکُنه.» ـ تو خودت چرا آمدی اینجا؟ زَنا رِ که استادیوم راه نِمدن که!»
«در آن لحظه برای اولین بار احساس کردم بزرگ شدهام و در چشم افراد خانواده دیگر مثل صفرِ پشت عدد نیستم. یک آن شک کردم آیا صفر پشت عدد بود که خوانده نمیشد یا صفر بعد از عدد!»
««تاریخ به ما میآموزد که هیچکس از تاریخ نمیآموزد.»»
«دوباره برگشتم و کاغذکادو خریدم. برای اینکه سریعتر به خانه برسم، زنگ خانۀ اشرفی را زدم و فرار کردم🚶»
«من حرفهای کشیش رو نشنیدم، اما احتمالاً در مورد مریم، یوسف و عیسی صحبت کرده بود؛ چیزی جز این نمیتونست باشه.»
«خدایا چقدر خرخوان بودن کار خوبی است! چون باعث میشود آدم نیازمند کسی نباشد😁»
«تبدیل به یخ شدم و از گرما سوختم»
«آفتاب زودتر از مهمانها رسیده بود و شانه درختهارا بوسیدن گرفته بود»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.