ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«آنچه در آن زمان غیر ممکن بود اکنون صرفاً دشوار است. و آنچه قبلاً دشوار بود، اکنون آسان تر شده است. به نظر خودش این ها عبارت های جالبی بودند.»
«همهٔ دانش دور یک محور دور می زند: یک تصادف خاص، باید به یک واقعیت قابل اثبات مبدل شود.»
«اژدهای کوچک گفت:« برگ ها دارن میریزن.» پاندای بزرگ گفت:«ناراحت نباش، پاییز یه راهه که طبیعت بهمون نشون میده چقدر رها کردن میتونه قشنگ باشه.»»
«یک روز آزادی رو نفس کشیدن و رها شدن، ارزشش از پنجاه سال بردگی و نقاب های بی پایان که هویت حقیقیت رو ازت میگیره، هم قشنگتره هم هم با اززش تر.»
«پاندای بزرگ با آرامش گفت:« اشتباه کردن یعنی داری تلاش میکنی. پس تسلیم نشو!»»
«اژدهای کوچک با ناراحتی گفت :« بعضی وقتا فکر میکنم به اندازه کافی خوب نیستم» پاندای بزرگ لبخندی زد و گفت:«درخت گیلاس خودش رو با بقیه درخت ها مقایسه نمیکنه . فقط شکوفه میده»»
«دروغ یعنی گفتن چیزی که نیستی و باور کردنش.»
«میشه کوچکترین تلاشی برای بدست آوردن خواسته های خودت انجام ندی ولی از تمام توانت برای به زیر کشیدن دیگران استفاده کنی.»
«خرچنگ ها حاضر نبودن برای خودشون کاری انجام بدن. اما در مقابل تمام توانشون زو به کار می گرفتن تا کسی به سمت چیزی نره که اونا میخواستن و آرزوش رو داشتن.»
«من به سمت تحقق تصویری می رفتم که همیشه از خودم داشتم؛ یه وال قربانی، یه مظلوم، یه بدبخت.»
«چرا به قربانی بودن فکر کردم؟نمیدونم. شاید این حس همیشه با من بود، حس یک قربانی»
«شرایط هیچ وقت بلافاصله بعداز اولین حرکت بهتر نمیشه.شاید حتی در آغاز بدتر و بدتر هم بشه، این نشونه خوبیه، ققط باید ادامه داد.»
«عجب تریاکی !از کجا گیر می اوری؟آدم دودش را که فرو می دهد یاد مزرعه اش می افتد»
«من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهی من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشتهام!»»
«کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جان کندن میکنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیهسوزی که روغنش تمام بشود خاموش میشوند.»
«اخیراًتیکه کلامش جز این نبود که:《به من چه مربوط؟》»
«فکر کردن، «آفریدن» است.»
«خندهی او برای من به چشمه ای در دلِ کویر میمانست.»
«هر کسی که مورد تحسین ماست هر کسی که به نظرمان جذاب است، روزی دلش شکسته است یا روزی دلش خواهد شکست گرچه حس میکنیم که دلشکستگیمان ما را از باقی انسانها جدا میکند، اما در نهان ما را بهم نزدیکتر میکند.»
«اکنون به تمامی ویران شده ایم . زیر پایمان خالی شده است. به این درد خاص نامی پرمعنا داده ایم تا به آن ابهت بخشیم. "دلشکستگی"»
«زندان باید آرام باشد و هیچ کس نباید بفهمد درون آن چه اتفاقی می افتد.»
«هیچ کس نمی پرسد که به چه اتهام و جرمی مردم این کشور به زندان می افتند ، با آنها چه معامله ای می شود ، چند نفر در سال در این جهنم از گرسنگی و بیماری و از زجر و شکنجه می میرند.»
«کلمات ما،حرکات ما همیشه احمقانه و عامیانه هستند،معنی ندارند هر چند که از احساساتی بس رقیق شده سر چشمه بگیرند.»
«آنها با من جوری رفتار کردند که انگار قلب ندارم:)»
«زندگی را باید با تمام وجود زیست؛ حتی وقتی سهم آدم از آن، درد و تنهایی و شکست باشد.»
«آدم باید در زندگی چیزی داشته باشد که برایش آنقدر ارزشمند باشد که حاضر باشد همهچیزش را پای آن بگذارد.»
«هنر برای ونگوگ فقط چیزی برای کشیدن نبود؛ راهی بود برای اینکه دردهایش را به چیزی زیبا تبدیل کند.»
«هیچکس چیزی را فراموش نمیکند.!!!»
«-…شما میفهمید تنها یعنی چه؟ -یعنی چه؟ یعنی هیچ وقت هیچکس را نمی دیدید؟ -نه، دیدن که چرا! همه را می بینم. ولی با اینهمه تنهایم!»
«شاید فاصله ها مهم نباشن و حس دوست داشتن در چشم به هم زدنی از هزاران کیلومتر آب سرد و گرم عبور کنه و بره اونجایی که باید بره؛»
«بیرون هرچی سروصدا بیشتر باشه، انگار قلبت از درون با بغضی نفس گیر، ساکت تره. انکار هرچی بیشتر به صداهای گمراه کننده بیرونی گوش بسپاری، کمتر صدای درونت به گوش می رسه.»
«هرچقدر تلاش کنی که محبوب تر باشی و جوری رفتار کنی که از بیرون همه دوست داشته باشن، انگار از درون تنها و تنهاتر میشی.انگار آروم آروم تبدیل به دو شخصیت میشی؛ یکی اونی که خودش رو به همه نشون میده، با اعتماد به نفس لبخند می زنه و قوی بنظر میرسه و دیگری اونی که در تنهایی خودش رو بغل میکنه و زخم هاش رو می شماره.انگار حد وسطی بین این دو وجود نداره.»
«آخ که چقدر از کلمه "بیشتر" بدم میومد. وقتی دنبال چیزی باشی حتما بدستش میاری اما وقتی دنبال کلمه "بیشتر" راه میوفتی دیگه هیچ پایانی وجود نداره چون همیشه یه "بیشتر"ی هست که آرامش رو از لحظه هات بگیره و تلاشت رو نابود کنه.»
«لازم نیست همیشه به همه جواب پس بدی، لازم نیست به همه چیز و همه کس اعتنا کنی.»
«یه جمله تو ذهنم می چرخه:"همیشه بیشتر بخواه اما هیچ وقت بیشتر رو نخواه"»
«اصلا کی تعیین می کنه درست و غلط چیه؟»
«چه اشکالی داره خودم باشم؟»
«چه تناقض جالبی بود.همیشه فکر میکردم دیده نشدن نباید زیاد حالب باشه.اینحا فهمیدم دیده نشدن و شنیده نشدن خیلی هم بد نیست و قضاوت نشدن در مورد چیزی که هستی می تونه خیلی هم فوق العاده باشه.»
«سعید توی امتحان علوم در جواب دبیرمان که پرسیده بود «جِرم چیست؟» نوشته بود: «به کثیفی یقۀ لباس و گچِ داخل کتری، سماور و لولههای آب، جِرم میگویند.»
«توی این زمانه بری تو سیاست یا باید مثل رابینهود باشی که از بالا بگیره به پایینیا بده یا مثل داروغه باشی که از پایینیا بگیره به بالا بده. جفتشم عاقبت نداره!»
«وقتی هیچکدوم از اینها وجود نداشته باشه، اون موقع است که فرصت این رو پیدا می کنی تا با کسی تنها بشی که هیچ را گریزی از بودن باهاش نداری؛ خددت!»
«وقتهایی که امتحان داشتم، حتی تماشای برنامۀ تلویزیونی جهاد سازندگی هم خوش میآمد.»
«همیشه تنهایی من فرار از دیگران بود، اونم در جایی که برام آشنا بود. آشنای هرکس لزوما یک وال دیگه نیست، گاهی یک کتاب، یک خاطره یا حتی یک مکان، آشنای تو میشه و در کنارش دیگه تنها نیستی.»
«انگار یه چیزی بهم می گفت "هیچ"، "همه" است و این درست ترین راه زندگی توست.»
«آنچه من میبینم فقط ظاهر است، چیزی که مهمتر است به چشم نمی شود آن را دید.»
«این بچهها هستن که میدانند در پی چی هستند. بچهها کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و بریشان انقدر باارزش میشود که اگر کسی آن رو بردارد ، به خاطرش زار زار گریه میکنند .»
«این آدمیزاد هیچوقت در جایی که هست از آن خوشحال نیست.»
«وقتی چیزی را اهلی کنی از آن سر در می آوری .»
«همه ی آدمها مثل هم هستند. این وضعیت بدخلقم کرده است. اما اگر تو مرا اهلی کنی، انگار که زندگیم رنگی دیگر میگیرد. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با صدای پای دیگران فرق میکند. صدای پای دیگران باعث میشود من در هفت سوراخ خود را قایم کنم. اما صدای پای تو مانند نغمه ای مرا از لانه ام به بیرون میکشد.»
«نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت : چیزی است که مدتهاست فراموش شده. معنیش این است که ایجاد علاقه کنی.»
«در ان سال تعدادی از حجاج که به زیارت خانه ی خدا رفته بودند به سبب ضرب و شتم وحشیانه ی شرطه ها به ملاقات خوده خدا رفتند»
«تصمیم به حضور در عرصه ی عمومی به توانایی حفظ عرصه ی خصوصی بستگی دارد. ما زمانی ازاد هستیم که خودمان و فقط خودمان اختیار جلوت و خلوت خویش را داشته باشیم»
«_ دوستم داشته باش،تو هم دوستم داشته باش با همه ی نیرو و قوتت ، چون من هم به اندازه ی تو بهش احتیاج دارم!»
«شازده کوچولو درآمد که: آدمها!... میچپند تو قطارهای تندرو اما نمیدانند دنبال چه میگردند. این است که بنا میکنند دور خودشان چرخک زدن.»
«شازده کوچولو گفت: فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند.»
«روباه: ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای.»
«اگر مثلا سر ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود...»
«روباه: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در آرد. آدمها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همهچیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بی دوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!»
«انجیل مرقس؛ "راهت را برو، ایمانت تورا شفا داده است."»
«روی خوبی ها که تاکید کنید.بدی ها خودشان از بین می روند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.