ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«راه رهایی از تاریکی، با نور امکان پذیر است. راه غلبه بر سرما، گرما است. راه غلبه بر افکار منفی هم، جایگرگزین کردن افکار مثبت است.»
«شازده: آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی میکند. مار: پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.»
«شازده کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: به خودم میگویم ستارهها واسه این روشنند که هر کسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!...»
«برای خودپسندها، دیگران فقط یک مشت ستایشگرند .»
«ما همهمان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون. ولی بعضیها به دیوار زندان صورت میکشند و با آن خودشان را سرگرم میکنند، بعضیها میخواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم میکنند و بعضیها هم ماتم میگیرند، ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی میآید که آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود»
«هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد. لب کلام آن است که مردم باید آدم بشوند، با سواد بشوند، آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان میشویم.»
«هر زن انگار شاخهای بود از درختی مقدس که در یکی از آن میلیونها خانه افتاده بود.»
«دلایل زیادی وجود داره که ثابت میکنه زندگی کردن از خودکشی سختتره.»
«مدتها بود که قانون از ایران رخت بربسته بود.»
«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو * یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو *»
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود * آدم آورد در این دیر خراب آبادم *»
«در میخانه ببستند خدایا مپسند * که در خانه تزویر و ریا بگشایند *»
«بود آیا که در میکده ها بگشایند * گره از کار فروبسته ما بگشایند *»
«این آدم بزرگ ها هم خیلی عجیبند.»
«باید از هر کسی به اندازه توانش توقع داشت. قدرت بیش از هر چیز باید وابسته به عقل باشد.»
«عمیق ترین باورهای شما آنهایی هستند که از لحاظ منطقی نمیتوانید استدلالشان کنید.چون از ذهن هوشیارتان سرچشمه نمیگیرند.آنها از ضمیر ناخودآگاهتان می آیند.»
«اما یک روز گلی در آمده بود که با بقیه فرق داشت، معلوم نیست دانه اش از کجا آمده بود که شازده کوچولو از این شاخک زیبا و نازک که شبیه هیچکدام از گلها نبود، با جان و دل مواظبت میکرد.»
«نمیدانم چرا آدمیزاد تمایل دارد وقتی چیزی را درک نمیکند بدیاش را بگوید»
«من در بحبوحه جوانی باید بمیرم. برای چه؟ فقط برای آنکه از دیگران بهترم. فقط برای آنکه من بیشتر چیز میبینم و میفهمم. از آنچه دیگران لذت میبرند، من زجر میکشم.»
«تو را دوست خواهم داشت و با دوستی تو زندگی خواهم کرد.»
«من محکوم به مرگی را میشناسم که در موقع مردن «زنده باد ایران» بر زبان داشت.»
«من هم ترا دوست میدارم، من آن قدر ترا دوست دارم، که نمیتوانم ترا بخرم. بهتر این است که همین وهم برای ما بماند. این وهم بد نیست، به آدم دلداری میدهد، به آدم جرأت و امیدواری میدهد.»
«این مصیبت را کسی نتوانسته است تصور کند که ممکن است اشخاصی باشند که نتوانند اصلاً دوست داشته باشند.»
«زنها همه خود را میفروشند، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تأمین زندگی.»
«از سرشت خودم لذت میبردم، و خوب میدانیم سعادت جز این نیست.»
«به آغوش زنها پناه بردم. خودتان بهتر میدانید، آنها هیچ ضعفی را بهراستی محکوم نمیکنند، بلکه ترجیح میدهند قدرتهایمان را خوار بشمارند یا آنها را از ما بستانند. به همین خاطر، زن غنیمتی است که نصیب جنایتکار میشود و جنگاور سرش بیکلاه میماند.»
«اگر بهخاطر دیگران خودم را به زحمت میانداختم، صرفاً از سر مهربانی و اختیارِ محض بود، سرافرازیاش هم تماموکمال به خودم میرسید: در چشم خویش عزیزتر میشدم.»
«ماجرای مردی را برایم تعریف کردهاند که دوستش به حبس افتاده بود و هر شب کف اتاق میخوابید تا رفاهی نداشته باشد که عزیزش از آن محروم بود. جناب آقا، چه کسی برای ما روی زمین میخوابد؟»
«ایامی بود که هیچ لحظه نمیدانستم چهطور میتوانم به لحظهی بعد برسم. بله، آدم میتواند در این دنیا بجنگد، ادای عاشقها را دربیاورد، همنوعش را شکنجه بدهد، در نشریات جلوه بفروشد، یا صرفاً کاموا ببافد و از همسایهاش بدگویی کند. اما، در بعضی موارد، ادامه دادن، فقط ادامه دادن، نیروی ابر انسانی میطلبد. باور کنید او ابر انسان نبود.»
«همین که چشمم به چهرهای تازه میافتد، ندایی درونی بهمن هشدار میدهد. «دستبهعصا باش. خطر!»»
«چهبسا آنقدر که باید زندگی را دوست نداریم؟ هیچ متوجه شدهاید فقط مرگ عواطفمان را بیدار میکند؟»
«راجعبه روز قیامت صحبت میکنید. اجازه بدهید محترمانه به حرفتان بخندم. قاطع و استوار انتظارش را میکشم: بدترش را از سر گذراندهام، یعنی قضاوت انسانها را.»
«بعضیها فریاد سر میدهند «دوستم داشته باش!» عدهای دیگر، «دوستم نداشته باش!» اما گروهی خاص، بدترین و نگونبختترینشان، «دوستم نداشته باش، عوضش به من وفادار بمان!»»
«برای آنکه آدم دیگر در شک نباشد، باید اصلاً نباشد.»
«هیچ میدانید چرا همیشه نسبت به مُردهها باانصافتر و بخشندهتریم؟ دلیلش ساده است! به آنها تعهدی نداریم. ما را آزاد میگذارند.»
«من که در بیرون از خانه مثل ببر هستم و در خانه در برابر تو یک بره سر براه»
«وقتی جامعه درست شد دیگر هیچکس دیوانه نمی شود و همه جا باغ می شود»
«آنچه را که شما می خواهید بدهم نمی دهم!مگر من نور حماده ام؟خلاص!زنهای احمق کوتا بفهمند من کی بودم و چه کردم؟»
«بیکاری بدترازتنهایی است، ادم بیکار درجمع تنهاست.»
«در محیطهای مختلف طبیعی ممکن است همه چیز متفاوت باشد؛ اما ما اینجا زندگی میکنیم. من چیزی را انکار نمیکنم. فقط فکر میکنم ما نباید فقط تا نوک دماغمان را ببینیم.»
«هرگز برای هوشیار شدن دیر نیست؛ اما بسیاری از مردم زندگی خود را سپری میکنند، بدون اینکه بدانند در یک فضای خالی شناور هستند. بسیاری از مردم هوشیار نیستند. درک زاویه دید دیگران کار سختی است.»
«آنها از آن دسته دخترانی بودند که کشته و مرده آرایش چشم و رژ لب بودند و به هیچ چیز جز ظاهرشان اهمیت نمیدادند. البته من مخالف آرایش چشم و رژ لب نیستم؛ اما واقعیت این است که ما روی یک سیاره در فضا زندگی میکنیم. این از نظر من فوق العاده است. فقط فکر کردن به فضا، خود به تنهایی گیج کننده است؛ اما دخترانی هستند که جز خط چشم چیزی نمیبینند؛ و احتمالاً پسرانی هستند که فقط به فوتبال فکر میکنند و اصلاً جهان هستی را نمیبینند.»
«فایده کلید چیه اگه ازش استفاده نکنیم؟ اونو درست کردن تا بتونیم حریم خصوصی داشته باشیم.»
«من اصلاً مسخره نمیکنم، من از هر جهت ظرفیت این را دارم که به موضوعی که برایم قابلدرک نیست، احترام بگذارم.»
«کوچکتر از آن بود که برای من دلسوزی کند اما همین سکوتِ من کافی بود تا برای خودش دل بسوزاند.»
«بدترین دردی که من گرفتار آنم سرشت من است.»
«اگر عصر ما شایستهٔ یک لقب و نام باشد آن نام باید " عصر فحشا" باشد.»
«خودم را از نزدیک نگاه میکردم تا قبل از اینکه خودم برای خودم کاملاً بیگانه شوم، به خودم کاملاً نزدیکتر شوم.»
«شما باید از آن سگهای بیخیالی تعجب کنید که به زنانشان به چشم مایملک قانونی خودشان نگاه میکنند.»
«هر چه پیش آید، خوش آید، مرا از فلاکت باکی نیست.»
«یک واژهٔ بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن.»
«هیچکس در این دنیا، چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد، نمیتواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئلهای داشته باشد، حالا خواه این مسئله به خوشبختی و بدبختی، به درد عشق و یا " افت هنری" ربط داشته باشد.»
«شما سالهاست که در امور شخصی من دخالت میکنید، ولی وقتی من موضوع کماهمیتی را مطرح میسازم و شما را با حقیقت مواجه میکنم برایتان ناخوشایند جلوه میکند و از کوره درمیروید.»
«در زندگیام پی بردم اشیایی که یک نفر بعد از مرگ و یا رفتنش برجای میگذارد چهقدر وحشتناکاند.( هیع💔)»
«خیلی از انسانهای زنده در واقع مُردهاند و آنها که جان باختهاند زندگی میکنند.»
«آدم باید بعضی کارهای حتی بهظاهر احمقانه را فوراً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.