ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«انسان نه میتواند لحظات را تکرار کند و نه میتواند آنها را در میان بگذارد.»
«به خسرو می گویم:《داداش ما حالا اول عمرمان است.ازاین سختیها خیلی در پیش داریم نباید به این زودی از میدان در برویم .بعلاوه ببین هر روز چندتا آدم از تب محرقه و یا از قحطی می میرند.یک کره اسب در برابر این همه آدم چه ارزشی دارد»
«یوسف برایم نوشت.خواهر سعی کن روی پای خودت بایستی اگر افتادی بدان که در این دنیا هیچ کس خم نمی شود دست ترا بگیرد بلندت کند .سعی کن خودت پاشوی»
«اژدهای کوچک گفت:《چه حیف که خیلی وقت پیش این درخت رو نکاشتیم .تصورکن الان چقدر بزرگ شده بود.》 پاندای بزرگ گفت.《الان که داریم می کاریمش.همین مهمه.》»
«اژدهای کوچک گفت ؛《برگ ها دارن میمیرن.》 پاندای بزرگ گفت :《ناراحت نباش.طبیعت با پائیز بهمون نشون میده رها کردن چقدر میتونه زیبا باشه.》»
«اژدهای کوچک گفت :《این شمع خیلی کوچیکه.》پاندای بزرگ گفت :《هرچقدر نور کم باشه ،باز از تاریکی بهتره.》»
«ماکس در نامه ای به مارتین می نویسد که: …فقط بنویس (بله). تا بفهمم حرف هایت همه از سر مصلحت بوده و باطنت عوض نشده و من بیهوده فکر نمی کردم که تو در هر شرایطی آدم خوب و آزادی خواهی هستی که ظلم برایت ظلم است، فارغ از آنکه چه کسی به آن دست بزند. گیرنده شناخته نشد-صفحه ۳۳ و ۳۴»
«در مذهب، نیازی به اثبات نبود، در دانش، فقط اثبات اهمیت داشت. او همیشه مذهب و دانش را چیزهای جداگانه ای می دانست. بین آن ها شکافی بود که با هیچ جور پلی به هم وصل نمی شدند.»
«می دانی ماکس از وقتی به اینجا برگشته ام، حال و روز هم وطنانم را دیده ام و درک کرده ام چه عذابی کشیده اند. چه سال هایی را پشت سر گذاشته اند سال هایی که قرص نانشان روز به روز کوچک تر می شد و تنشان روز به روز لاغرتر و امیدشان از بین می رفت. تا خرخره در باتلاق ناامیدی فرو رفته بودند. درست در لحظه احتضار مردی آمد و بیرونشان کشید. الان دیگر می دانند که نخواهند مرد. آن ها مثل آدم هایی هستند که از مرگ نجات پیدا کرده اند و حالا این مرد را می پرستند. هر کس دیگر هم منجی شان بود همین کار را می کردند. خدا کند کسی که اینقدر با شور و شوق از او پیروی می کنند یک رهبر واقعی باشد نه یک رهبر قلابی. گیرنده شناخته نشد -صفحه ۲۳»
«تو مجبور نیستی جواب بدی ویکتور،اما... اما تو به خدا اعتقاد داری؟» «به عنوان خالق همهٔ موجودات زنده، بله من بهش معتقدم.» ویکتور طوری این را گفت که انگار مورد کاملاً واضحی بود. « و بعد خدا رو کی آفریده؟» «بشر» کرمر برای لحظهای گیج شده بود، نه فقط به خاطر صراحت ویکتور، بلکه به خاطر پاسخ او. خدا بشر را آفریده بود و بشر خدا را، این واقعیت داشت. یکی به دیگری منتهی می شد و دیگری هم برمی گشت و به اولی می رسید. این بی اندازه ساده بود، به سادگی سایر توضیحات ویکتور.»
«دوست عزیز، به نظر من همه چیز در غلیان است، واقعا در غلیان است. مردم همه جا به جنب و جوش افتاده اند. این را در کوچه و بازار حس می کنی . نا امیدی مثل لباس کهنه ای به گوشه ای پرتاب شده. مردم دیگر خودشان را در ردای شرم نمی پیچند.دوباره امیدوار شده اند.شاید این فقر بالاخره به پایان برسد. اتفاقی در راه است، اتفاقی که نمی دانم چیست، بالاخره رهبری پیدا شده! اما با احتیاط از خودم می پرسم این رهبر ما را به کجا خواهد برد؟ از بین رفتن ناامیدی خیلی وقت ها منجر می شود به قدم گذاشتن در راه های جنون آمیز.»
«ماکس: گاهی از خودم خجالت میکشم که از چنین فتوحات حقیر پوچی اینقدر لذت میبرم. تو در آلمان پز خانهٔ ویلایی و پولت را به خانوادهٔ الزا میدهی و من در امریکا کیفور میشوم که فلان تابلو بنجل را به یک پیرزن گیج انداختهام. چه دستاوردی برای دو مرد چهل ساله. واقعاً ما عمرمان را با این کارها هدر نمیدهیم؟ با نقشههای هرروزه برای پول درآوردن و بعد هم پزدادن به پولی که داریم؟ من مدام خودم را سرزنش میکنم، اما باز روز از نو، روزی از نو. همهمان سروته یک کرباسیم. همهمان خودخواه و ریاکاریم، چون برای جلوزدن از بقیهٔ آدمهای خودخواه و ریاکار لازم است اینطور باشیم. کتاب گیرنده شناخته نشد صفحه ۱۹»
«در چنین دنیایی نباید روی هیچ مسئله ای اصرار داشت . ممکن است چیزی که کاملاً در موردش مطمئن هستیم ، برپایه ی یک درکِ اشتباه باشد . به طور کل در زندگی نباید در مورد هیچ موضوعی تفکر ثابتی داشته باشیم . چون زندگی یعنی تغییر کردن»
«ما آزاد زندگی کرده ایم ،طبیعت همیشه دم دستمان بوده ،درکوه و کمرش که اسب راندیم در دشتش که اطراق کردیم زیر آسمانش که چادر زده این نمی شود مارا در خانه زندانی کرد»
«اما توچه خیال کردی ؟من نه فرشته ام،نه دیو .من هم مثل همه آدم گناهکاری هستم»
«دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو دیگر!»
«اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رویه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده، هیچ وقت کسی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید:《من یک آدم مهمّم! من یک آدم مهمّم!》این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!»
«خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی میبرد.»
«ثروت مانند آب شور است؛ هرچه بیشتر از آن بنوشی، تشنهتر میشوی.»
«بیش از هر چیز، آنچه انسان است، در تنهاییِ او آشکار میشود.»
«سه قطره خون، بیشتر از اینکه روی زمین ریخته باشه، انگار از ذهن آشفتهی راوی چکیده.»
«آدم گاهی در میان آدمها، تنهاتر از همیشهست.»
«هیچکس نمیداند در پسِ سکوت یک آدم، چه غوغایی برپاست.»
«یک تصویر ذهنی ارزشش به اندازه هزار کلمه است.ضمیر ناخودآگاه شما هرتصویری که با باور همراه باشد را محقق میسازد.»
«در لحظه مشخصی از زندگی مون، اختیارمون رو بر زندگی خود از دست می دیم و بعد از اون این سرنوشته که بر زندگی ما فرمانروایی میکنه. این بزرگ ترین دروغ جهانه...!»
«و وقتی آرزوی چیزی رو داری تمام دنیا دست به دست هم میدن تا تو به آرزوت برسی🌱»
«من آنکه خواهم بود، نیستم. اولا آن نخواهم بود زیرا زمان مرا از آن جدا میکند؛ سپس برای اینکه آنچه هستم، اساس آنچه خواهم بود نیست؛ و سرانجام برای اینکه هیچ موجود بالفعلی نمیتواند بهطور قطع، تعیین کند که چه خواهم شد. با وجود این، چون از هماکنون آنچه خواهم بود، هستم (وگرنه علاقهای به این یا آن بودن نخواهم داشت) آنی هستم که خواهم بود، به نحوی که آن نباشم. من از خلال وحشت خود، به سوی آینده کشیده میشوم و وحشت، از آنجا که آینده را به مثابهی ممکن بهوجود میآورد، خود را نابود میکند.»
«دلهره از آنجا از ترس متمایز میشود که ترس، ترس از موجودات جهان است و دلهره، دلهره در برابر خویشتن. سرگیجه از این لحاظ دلهره است که من نه از افتادن در پرتگاه، بلکه از پرتاب کردن خود در آن میترسم. وضعیتی که ترسم را برانگیزد، چون امکان دارد که زندگی و وجودم را از بیرون تغییر دهد، برایم تا جایی که به واکنش های خود، واکنش های مناسب این وضعیت، اعتماد نداشته باشم دلهرهآور میشود.»
«اسدالله میرزا عادت داشت که هروقت خودش یا دیگری حکایتی عاشقانه نقل میکرد و پسر و دختر به خلوت میرفتند، فریاد میزد "آنوقت سانفرانسیسکو شد" یا "آنوقت سانفرانسیسکو رفتند" صبح روزی که پوری را بخاطر ضربه ای که به سانفرانسیسکو اش زدم به مریضخانه بردند،سروکله اسدالله میرزا پیدا شد: با نگرانی پرسیدم: _چطور شد عمو اسدالله؟ +آقای سرهنگ قسم خورده دو گلوله توی سرت خالی کند...برای اینکه باید پوری را عمل کنند و یکیاز چیزهایش را در بیاروند. _یکی از چیزهاش؟؟؟ +چقدر خنگی! چطور بگویم...یکی از پایه های برج سانفرانسیسکویش را....یا بقول مش قاسم، یکی از وردست های ناموسش را... _گفتید دایی جان سرهنگ میخواد دو گلوله توی سرم خالی کند؟؟؟ +تعجب منم از همین است که حالا که فقط یکی از پایه های سانفرانسیسکو را در می آورند چرا دو گلوله؟؟😁»
«دوست داشتن و احترام گذاشتن دو جنبهی یک واقعیتاند و بر یک رابطهی آدمی با دیگری صادق اند. این بدان معنی نیست که عشق مستلزم احترام کامل باشد یا احترام مستلزم عشق. اما وقتی که این هر دو باهم باشد، وضع حقیقی انسانی نسبت به انسان دیگر حاصل میشود. اما ما هنوز به این مرحله نرسیدهایم. روزی خواهیم رسید که دنیای درونی، کاملا کشف شده باشد.»
«مدیر زندان که خود را حاکم و فعال مایشاء زندان می دانست ، مانندشپشی بود که در وسط موهای آلوده به کثافت می لولید و گاهی برای تغذیه و حفظ وجود خود نیشی به صاحب سر می زند.»
«دلم میخواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچکس از عشق ما باخبر نشود. آدمها حسودند، زمانه بخیل است، و دنیا عاشقکش است.»
«گفت: "مرا یادت هست؟" دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همهی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟»
«اگه یه لحظه وایستی و درستحسابی بهش فکر کنی متوجه میشی که همهی این پندهای سنتی درمورد زندگی و خوشبختی، همهی این چیزهای مثبت و خوشحالی که هر روز توی کتابهای خودیاری و پست های انگیزشی در شبکه های اجتماعی میبینیم، همه روی چیزهایی که نداری فوکوس کردن. روی چیزهایی دست گذاشتن که از دیدگاه خودت نقص ها و شکست ها و نقطه ضعف هات هستن، و بعد میاد اونها رو برات بزرگ میکنه. میری ورکشاپِ سهروزهی "چگونه سریع پولدار شویم" چون که حس میکنی به اندازهی کافی پول نداری. جلوی آینه میایستی و جمله هایی تلقینی رو تکرار میکنی که "تو زیبایی"، چون که حس میکنی زیبا نیستی. کارهای مضحکی رو انجام میدی که وانمود کنی موفق هستی چونکه حس میکنی همین الان به اندازهی کافی موفق نیستی.»
«این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوستهایی که دوست نیستن.»
«دانش واقعی آن است که بدانی هیچچیز نمیدانی.»
«هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمیکنی.»»
«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»
«هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگیهایی رو بهت میده که میتونستی تجربهشون کنی»
«به آدمهایی که زندگی احساسی برایشان در درجهی دوم اهمیت قرار دارد، به گونهای رشک میبرم. آنان شاهان این دنیایند، شاهانی رویینتن»
«ایکیگای مفهومی ژاپنی به این معناست که شادی همواره در مشغول بودن است مانند معنا درمانی اما یک گام جلوتر از آن.»
«تا نتوانی خودت یک برابر و نیم شیطان باشی نمیتوانی با شیطان مبارزه کنی»
«برای من مهمترین حس کتاب این است که یک سرزمین ممکن است دورهای بسیار سخت را پشت سر بگذارد، اما نابود نشود. گاهی چیزی که فکر میکنیم از بین رفته، فقط شکلش عوض شده و در جایی عمیقتر به زندگی ادامه داده است؛ مثل ریشهای که دیده نمیشود، اما هنوز زنده است»
«ایران بعد از آن دوره فقط همان ایرانِ پیش از سقوط نبود. جامعه تغییر کرده بود و عناصر تازهای وارد زندگیاش شده بود، اما هویت ایرانی در شکل تازهای دوباره خودش را پیدا کرد. شاید تاریخ بیشتر از آنکه داستان حفظ شدنِ یک شکل ثابت باشد، داستان دوباره ساخته شدن باشد»
«گاهی خطر بزرگتر از شکست، فراموش کردن است. ملتی که گذشته خودش را نشناسد، ممکن است نداند چه چیزهایی را از سر گذرانده و چه چیزهایی را حفظ کرده است. تاریخ فقط برای دانستن گذشته نیست؛ برای فهمیدن مسیر امروز هم هست»
«قدرت سیاسی میتواند در مدت کوتاهی تغییر کند، اما فرهنگ معمولاً آرامتر و عمیقتر حرکت میکند. حکومتها میآیند و میروند، اما چیزی که مردم در زندگی روزمره، زبان، هنر و باورهایشان نگه میدارند، میتواند قرنها دوام بیاورد»
«گذشته فقط چیزی نیست که پشت سرمان گذاشته باشیم. بخشی از گذشته در طرز فکر، زبان، فرهنگ و حتی نگاه ما به جهان ادامه پیدا میکند. شاید شناختن تاریخ برای همین مهم باشد؛ چون بخشی از چیزی را که امروز هستیم، در گذشته پیدا میکنیم»
«تاریخ فقط داستان پادشاهان و جنگها نیست. پشت هر تغییر بزرگ، زندگی هزاران آدم معمولی قرار دارد؛ آدمهایی که نامشان در کتابها نمانده، اما فرهنگ و زندگی روزمره را از نسلی به نسل دیگر منتقل کردهاند»
«زبان فقط وسیلهای برای حرف زدن نیست؛ بخشی از حافظه یک ملت است. وقتی زبان باقی میماند، بسیاری از چیزهایی که یک جامعه را از دیگران متمایز میکند هم باقی میماند. برای همین حفظ زبان فارسی را میشود بخشی از ادامه حیات فرهنگی ایران دانست»
«شکست همیشه به معنی نابودی نیست. گاهی ملتی در برابر حادثهای بزرگ شکست میخورد، اما هویتش را حفظ میکند و بعدها از همان چیزی که باقی مانده، دوباره خودش را میسازد. شاید ماندگارترین پیروزی، همین زنده ماندن هویت باشد»
«این سکوت را نباید فقط سکوتِ حرف نزدن دانست؛ دورهای است که ایران درگیر آشوب، شکست و دگرگونیهای عمیق شد. در ظاهر همهچیز تغییر کرده بود، اما زیر این سکوت، زندگی و فرهنگ ایرانی همچنان در حال ادامه پیدا کردن بود»
«سقوط یک حکومت لزوماً به معنای پایان یک ملت نیست. ممکن است قدرت سیاسی از بین برود، اما زبان، فرهنگ، خاطره و ریشههای یک سرزمین میتوانند سالها بعد از آن دوباره خودشان را نشان بدهند. تاریخ ایران بارها این را ثابت کرده است»
«اگر من بخشی از افسانهیِ تو باشم، روزی به من باز خواهی گشت..»
«تنها یک چیز است که دستیابی به رویا را غیرممکن میسازد که آن هم ترس از شکست است..»
«کیمیاگر لوح فلسفه و اکسیر زندگی (گنجش) را به جنگجویانی که آنها را بازرسی میکنند نشان داد و مرد عرب به او خندید و آنها فکر میکردند پاسخ او سرگرم کننده است و به کیمیاگر و پسر اجازه دادند به مسیر ادامه دهند زمانی که راه افتادند پسر از کیمیاگر پرسید : مگر عقلت را از دست دادهای . چرا این کار را کردی ؟ کیمیاگر پاسخ داد : برای اینکه یک درس سادهی زندگی را به تو بیاموزم. وقتی تو مالک یک گنج بزرگ باشی و بخواهی راجع به آن به سایرین بگویی به ندرت حرفت را باور میکنند...»
«تاریکترین ساعت شب درست پیش از سحر است...»
«مردم از دنبال کردن رویاهایشان واهمه دارند؛ زیرا این حس را دارند که لایق آنها نیستند یا اینکه توانایی دستیابی به خواستههایشان را ندارند.»
«هیچ چیز لذّتبخشتر از کتاب خواندن نیست! هر چیزی ممکن است زود آدم را خسته کند اما کتاب نه!»
«البته، تکبّر و غرور کاملاً با هم فرق دارند، هر چند این واژهها هم معنا به کار میروند. شخصی ممکن است بدون داشتن تکبّر، مغرور باشد و غرور، برداشت ما از خودمان است و تکبّر، برداشتی است که دیگران در مورد ما دارند."»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.