ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«شاید قرار نیست روزی برسد که دیگر هیچ درد، ترس یا کمبودی در ما باقی نمانده باشد. «یک کل منسجم» بودن شاید یعنی همین تکههای مختلف خودمان را ببینیم؛ هم ضعفهایمان را، هم زخمهایمان را، و یاد بگیریم همه آنها را بخشی از خودمان بدانیم، نه چیزی که باید پنهانش کنیم»
«هر چه که میگذرد از دنیا ناراضیتر میشوم و هر روز باورم در مورد بیثباتی شخصیّت همه آدمها بیشتر میشود»
«گاهی چیزی که از دیگران میخواهیم، بیشتر از اینکه نیاز واقعی ما باشد، پاسخی به ترسها و کمبودهای قدیمیمان است. شناختن خود یعنی بفهمیم چه چیزی واقعاً برایمان مهم است و چه چیزهایی را فقط از ترسِ از دست دادن دنبال میکنیم»
«گذشته قرار نیست پاک شود تا ما بتوانیم ادامه بدهیم. بعضی تجربهها همیشه بخشی از داستان ما میمانند؛ اما قرار نیست تا ابد نقش تعیینکننده زندگیمان را داشته باشند. میشود زخمی داشت و باز هم زندگی را ادامه داد»
«ما نمیتوانیم رفتار، انتخاب و احساس دیگران را کنترل کنیم؛ فقط میتوانیم انتخاب کنیم در برابر آنها چه واکنشی نشان دهیم. آرامش از جایی شروع میشود که انرژیمان را صرف چیزهایی نکنیم که هیچ اختیاری دربارهشان نداریم»
«گاهی آنقدر از تنهایی میترسیم که به رابطههایی پناه میبریم که در آنها بیشتر از همیشه تنها هستیم. شاید لازم باشد مدتی با خودمان بمانیم تا بفهمیم بودن کنار یک نفر، قرار است زندگیمان را غنیتر کند، نه اینکه جای خالی خودمان را پر کند»
«پسر از کیمیاگر پرسید : چرا قلب مردم به آنها میگوید که دنبال رویاهایشان نروند؟ کیمیا گر گفت : زیرا این کاری است که باعث میشود قلب بیشتر آسیب ببیند و قلب تمایلی به آسیب خوردن ندارد.»
«دوست داشتنِ آدمها نباید به قیمت از دست دادن خودمان تمام شود. مرز گذاشتن به معنای بیمهری نیست؛ یعنی بدانیم کجا باید «نه» بگوییم، کجا باید فاصله بگیریم و کجا مسئول احساسات دیگران نیستیم»
«امید همیشه این نیست که منتظر باشیم اتفاقی که میخواهیم بالاخره رخ بدهد. گاهی امید یعنی حتی وقتی چیزی مطابق میل ما پیش نرفته، هنوز باور داشته باشیم که میتوانیم زندگیمان را از جایی که ایستادهایم دوباره بسازیم»
«از دست دادن فقط نبودن یک آدم یا یک رابطه نیست؛ گاهی تصویری است که از آیندهمان ساخته بودیم و ناگهان فرو میریزد. سوگ یعنی مدتی با نبودن چیزی زندگی کنیم که زمانی بخش مهمی از بودنمان بوده است»
«رها کردن همیشه به معنی بیاهمیت شدن آدمها و اتفاقها نیست. گاهی یعنی آنقدر دوستشان داشتهایم که حالا باید اجازه بدهیم مسیر خودشان را بروند. بعضی چیزها را نمیشود نگه داشت؛ فقط میشود با احترام از آنها عبور کرد»
«گاهی تمام خستگی ما از این نیست که اتفاق سختی افتاده؛ از این است که مدام با خودمان میگوییم «نباید اینطور میشد». پذیرش یعنی دست از جنگیدن با چیزی برداریم که اتفاق افتاده و بپذیریم گذشته، هرچقدر هم بخواهیم، دیگر قابل تغییر نیست»
«…که فهمیدم قدرت و شوکت فقط نصیب کسی میشود که دست از آستین دربیاورد و تصاحبش کند. ۴۸۸»
«زری گفت :《یادم است بی همدم مجبور شد تنبانهایش را عوض کند من شمردم هشت تنبان پایش بود.بی بی سرما خورد و شما ملک سهراب ،هی میگفتی زن ایلیاتی نباید ناخوش بشود》»
«زری گفت:《حالا فهمیدم، سربریده امام حسین است ...آن هم اسب.》 یوسف گفت :《بیشتر از این خجالتم نده جانم این سیاوش است:) 》»
«خیلی جالب است بعضی وقتها معنای کلمات بدون آنکه احساس کنیم،تغییر میکند و برعکس معنای رایج بهکار میرود و یا مانند پژواکی که دور میشود،معنایش را از دست خواهد داد.»
««تماشا کن، چه زن تنبلی یا شاید مرده باشه.لباس های شسته اش رو برای عیدم از رو بند جمع نکرده.»»
«او میدانست این اسبی که واسیلی آندره ایچ میخواهد به او قالب کند هفت روبل هم نمی ارزد، حال آن که اربابش آن را بیست و هفت روبل با او حساب میکند و آن وقت او تا شش ماه دیگر رنگ پول نخواهد دید.»
«واسیلی آندره ایچ، که پیدا بود از شیطنت و بازیگوشی ولیعهدش که پشت سورتمه سوار شده بود خوشحال است، گفت:« بپر پایین پدرسوخته..»»
«از پشت سرش صدای نازک بچگانه ای بلند شد:« دایی میکیت ، دایی، آی دایی! ».....«منم تو سورتمه بنشون سواری بده!» نیکیتا گفت:«خوب، بدو بیا، آهو بچه!»»
«هرچند تمام شواهد خلاف چیزی است که می گویید، ولی با حس رسیدن به خواسته تان که دعا و درخواست کنید،نتیجه می گیرید.»
«در حقیقت زندگی اصل صداقت وجود دارد و دروغی در کار نیست. اصل هوش و خرد وجود دارد ولی جهل و نادانی وجود ندارد اصل نظم و هماهنگی وجود دارد ولی ناهماهنگی وجود ندارد. سلامتی وحود دارد ولی بیماری وجود ندارد. وفور و فراوانی وجود دارد ولی فقر وحود ندارد.»
«ماکس: … بعد از چند سال فقط خاطره ای از آن زخم می ماند. قطعا هیچ کدامتان مقصر نبودید. این جور اتفاق ها مثل طوفان است در یک لحظه خیس آب می شوی و از پا می افتی و هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید. اما لحظه ای بعد آفتاب در می آید و با این که هیچ چیز را فراموش نکرده ای تنها چیزی که باقی می ماند محبت است نه غم و غصه. مارتین: دوست من، زخم قدیمی التیام پیدا کرده، اما جای آن هر از چندی زق زق می کند. از کتاب گیرنده شناخته نشد صفحه ۱۲ و ۱۶»
«قلب فرد شکرگزار همیشه به نیروهای خلاق هستی نزدیک است و بر اساس قانون کیهانی کنش و واکنش، خیر و برکت های زیادی به سوی فرد سرازیر می کند.»
«راست است که وقتی آدم می میرد، کنار خودش در میان آدمهای سوگوار به انتظار می نشیند. و من چشم به راه بودم. هر آن خیال می کردم او را میبینم .»
«اگه فقط بتونم کشف کنم که چطور رو این خوشبختی تمرکز کنم، از لحظهم لذت میبرم، نه اینکه مدام راجعبه چیزی که بعدش قراره اتفاق بیفته سردرگم بمونم. اینجوری همهچی درست پیش میره»
«خیلی از دعواها، ارزش جنگیدن ندارن.»
«از تبعيض بين مرد و زن در ميان افغانیها که به نفع ما مردها بود، کاملاً آگاه بودم. نمیگفتند ديدی مَرده داشت با زنه حرف میزد؟ بلکه میگفتند وای وای! ديدی زنه آن مرد را ول نمیکرد؟ چه چشم سفيد!»
«بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، يک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههايش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگويی، حق کسی را از دانستن حقيقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟» فهميدم. وقتی بابا شش ساله بود، نصفههای شب دزد میزند به خانه پدربزرگم. پدربزرگ که قاضی شريفی بوده، با دزد رودررو میشود. اما دزده با چاقو میزند توی گلويش و او را درجا میکشد ـ از بابا پدرش را میدزدد.»
«وقتی به آدم بزرگها بگویی که خانه زیبا با آجرهای قرمز در جلوی پنجرههایش پر از شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود را دیده ام، امکان ندارد بفهمند آن خانه چه شکلیه . باید به آنها بگویید که خانه 2 میلیون دلاری دیدم. آنها میگویند : وای چه قشنگ!!!»
«میدونی؛ والی که میل پرواز داشته باشه، توی آب های تمام اقیانوس ها غرق میشه.»
«دلم میخواد بهشون بگم چقدرخاص و بی نظیرن،بکم چیزی رومیان هایاهوی شهر گم کردنکه خیلی باارزشه و اون چیزی نیست جز "خود" اونا»
«رویاهای من برای من ترسناک بودن، من از چیزی که میتونستم باشم می ترسیدم»
«وشاید تقدیرش چنین بودکه لحظه ای از عمرش را با تو همدل باشد»
«لحظههایی وجود دارند که ناگهان زندگی شما به یک زندگی متفاوتتر از آنچه پیشتر وجود داشته تبدیل میشود و چقدر سرعت گذر این لحظات بالاست.»
«دانشمندی میگفت «انسان به دو احساس عمدهاش به یک طریق واحد پاسخ میدهد: عشق و ترس.» چشمهایم را میبندم و سعی میکنم حرفهای او را دقیق بهخاطر بیاورم. «ضربان قلب، گشاد شدن مردمک چشم و افزایش فشار خون علائمی هستند که موقع وحشت و موقع عاشقی دیده میشوند.»»
«یادت هست روزی که یادم دادی آفتاب همهٔ رنگهای رنگینکمان را در خود دارد؟ تو آفتاب من بودی. تو یادم دادی چطور رنگینکمان را پیدا کنم...»
«آدمی باید آزاد باشد و مقتدر.»
«وقتی شما هیچ کس را ندارید به جای دیگری هم نمیتوانید بروید. هرکسی باید جائی برای رفتن داشته باشد. گاهی لازم است انسان به جایی، هرکجا که باشد برود»
«مردان بزرگ، غم و اندوه را بزرگتر احساس میکنند.»
«من معتقدم که محیط میتواند تأثیر زیادی در جنایت داشته باشد.»
«چیزی از دریا در صدفها جا مانده چیزی از تو، در من»
«شما هیچ وقت نمیتوانید با راندن کسی موجب اصلاحش بشوید»
«وقتی عقل و منطق شکست میخورد شیطان به کمک انسان میآید»
«او کلاً متخصص به خاطر سپردن غمهای زندگی بود، درست مثل همان گردنبندهایی که دختربچهها دوست دارند به گردن بیاویزند و شدیداً از آن مراقبت کنند»
«جالب است بدانیم که مردم بیشتر از چه چیزی وحشت دارند. آنها از برداشتن یک قدم تازه، گفتن یک حرف تازه، بیش از هر چیزی میترسند.»
«من یه قانون طلایی دارم. به تو هم پیشنهاد میکنی پیش خودت داشته باشیش. تا وقتی با چشمات ندیدی و با گوشات نشنیدی، با دستات لمس نکردی و وقتی میبینی چیزی با عقل آمیزاد جور درنمیاد، اصلاً باورش نکن»
«والاترین موفقیتی که بشر میتونه کسب کنه، افزایش آگاهیاش است، چون هر قدر باهوشتر و بادانشتر باشید، حس آزادی بیشتری به شما دست میده»
«گفت: "خودت رو به مسیر بسپار، خودش همه چیز رو بهت میگه، فقط بهش اعتماد کن. یادت نره یه جاهایی مسیر سخت و تاریکه و تو تنها هستی، اینجاها بیشتر به صدای قلبت گوش کن."»
«انگار سفر من باید از این نقطه شروع میشد؛ از تاریک ترین، سردترین و ساکت ترین جای جهانم.»
«به همه چیز مشکوکم و شاید شک شروع خوبی برای تغییر باشه.»
«می خواستم پنهان بشم ولی موضوع پنهان شدن از دیگران نبود، وقتی از خودت متنفر باشی جایی برای پنهان شدن نمیمونه.»
«میدونی؛ نور که باشه همه چیز هست،نور که نباشه فقط یک چیز به چشم میاد اونم تاریکی.»
«دقیقا در لحظه ای که تصور میکردم همه چیز در وخیم ترین حالت ممکن رو به نقطه پایان قرار داره، جهان من در حال تحول بود. نقطه ای که توش دست و پا می زدم نقطه پایان نبود بلکه آغازی بود برای همه چیز.»
«انگار همه چیز دست به دست هم می داد تا منو از همه چیزهایی که تو زندگیم دوست نداشتم و مثل یه دیوونه بهشون چسبیده بودم، رها کنه.»
«بی بی به او سفارش میکرد که حتمااا با راننده هواپیما صحبت کند تا یک صندلی کنار پنجره به او بدهد که اگر حالش بد شد بتواند شیشه را باز کند،او هم که معلوم بود تا به حال حتی همان مینی بوس را هم سوار نشده است با اطمینان خاطر پشت سر هم میگفت چشم»
«فرار، مقاومت نیست. خالی کردن میدان است.کسی که فرار میکند از خودش صلب حیثیّت میکند. حتّی در یک بازی یا باید بُرد یا باید باخت. صورت سوم ندارد.»
«زندگی زناشویی، گرچه با آسایشی نسبی همراه است در حقیقت مسئلهٔ بغرنج و توانفرسایی است، بهطوری که انسان برای اینکه بتواند تکلیف خود را ادا کند یعنی بتواند زندگی آبرومندانه و در برابر جامعه عزتبخشی داشته باشد باید در قبال آن، چنانکه در قبال کار اداری بهرفتار سنجیده و خاصی برای خود بپردازد.»
«اگر من با به تباه کردن نعمتهایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد، آن وقت چه؟»
«تلخترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچکس آنجور که او میخواست غم او را نمیخورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همهچیز دلش میخواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که ناز و نوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداریاش بدهند.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.