ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«تلخترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچکس آنجور که او میخواست غم او را نمیخورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همهچیز دلش میخواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که ناز و نوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداریاش بدهند.»
«مبالغه یعنی چه؟ تویی که نمیبینی. او از همین حالا مرده! به چشمانش نگاه کن. بینور بینور. آخر چهاش است؟»
«در آغاز زندگیام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین میروم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده میشود»
«میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.»
«ما هیچکسی رو نمیشناسیم، فقط فکر میکنیم آدمایی که باهاشون زندگی میکنیمو میشناسیم، همهٔ آدما اونی رو نشون میدن که میخوان دیگران ازشون بدونند.»
«یه وقتایی آدم فقط خدا رو میخواد که بیاد و بگه؛ نگران نباش من هواتو دارم!»
«من تلاش نمیکنم همه چیز را بدانم؛ اما اولین کسی هستم که اعتراف میکنم همیشه پیدا کردن حرفی برای گفتن به یک دختر کار آسانی نیست.»
«چه لبخندی داشت، جورج؛ لبخندش میتونست کل دنیا رو آب کنه. اگه دنیا اون لبخند رو میدید، تمام جنگها و نفرتهای توی دنیا متوقف میشد یا حداقل منجر به یه آتش بس طولانی میشد.»
«شمس پاسخ داد: (در عالم عشق، همه چیز امکان دارد. حتی نبود عشق.)»
«من از هرچیز و هرکس که حتی اتفاقی می خواست حالم رو بهتر کنه فراری بودم چون باور داشتم خوب شدنی در کار نیست»
«فقط حیوونای سیرک هنرنمایی شون رو تکرار می کنن.»
««به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دستِ جزامی.»»
«آنی فکر میکرد صبح هرگز از راه نمیرسد. ولی همه چیز به پایان میرسد…»
«اگر میخواهی تعریف شفافی از دنیای یک آدم رؤیاپرداز بشنوی، باید بدانی که او یک انسان حقیقی نیست و به گونه ای غیر قابل دسترس است. او معمولاً در گوشه ای دنج زندگی میکند، گویا می خواهد خودش را از روشنایی روز مخفی کند؛ گاهی مثل لاک پشت در لاک خودش فرو می رود و گاهی مثل حلزون به پوسته خود می چسبد و در این مورد شباهت عجیبی به این دو موجود جالب دارد.»
«وقتی قلبم در درونم بلوا می کند، نمی توانم ساکت باشم .»
«دخترک آهی کشید و گفت:《اگر بخواهم با تو روراست باشم، باید بگویم که شرم و حیای مردان، زن ها را جذب می کند》»
«برای اینکه واقعا از شنا در اقیانوس لذت ببرید،باید خواهان تجربه کردن تمامی موج ها باشید.»
«زندگیات را زندگی کن! اگر کسی زندگیاش را به کمال زیسته باشد، مرگ دیگر وحشتی نخواهد داشت! اگر کسی به هنگام زندگی نکند، آنگاه هرگز نمیتواند به هنگام بمیرد.»
«رشد یافتن جایزهی درد کشیدن است یک درخت برای دستیابی و افتخار به بلندیاش، نیازمند هوای طوفانیست. و خلاقیت و اکتشاف نیز با رنج به دست میآید»
«همیشه فکر میکردم هنوز فرصت زیادی برای انجام هر کاری دارم...»
«مردها به خاطر اعمالشان است که تبدیل به یک مرد بزرگ میشوند، نه به خاطر حرفهایشان!»
«درست انجام شدن کار، خودش پاداش کار است»
«میگفت: عشق در ذات خود شکننده و موقتیست و اگر ما زندگی خود را روی آن بنا کنیم کل زندگی شکننده خواهد شد»
«چشم هر انسان پنجرهای است که میتوان از آن افکار و تخیلاتی را دید که در سر او در رفتوآمدند.»
«درد جسمانی در قیاس با درد و عذابی که روح متحمل میشود هیچ است!»
«پیش از آنکه بمیریم به درون گور خود نگاهی بیندازیم.»
«اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.»
«مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران»
«هر سفر دور و درازی با برداشتن تنها یک گام کوچک آغاز می شود.»
«میان دو کس جنگ چون آتش است * سخن چین بدبخت هیزم کش است *»
«من مطابق آن چیزی که در ذهنم فکر میکنم، رفار میکنم و در نهایت به همان چیز تبدیل می شوم.»
«شما باید تصویر خواسته تان را در ذهن هوشیارتان، بی چون و چرا بپذیرید و به آن ایمان داشته باشید تا در زندگیتان رخ دهد.»
«ذهن شما؛ از فکر، شروع به حرکت به سمت چیزی که میخواهید می کند. تا زمانی که در ابتدا تصویر واضحی از چیزی که خواستار آن هستید نداشته باشد،نمیتواند حرکتی کند.»
«اگر میخواهید به خواسته تان برسید، باید با ایمان درخواست کنید.»
«ظاهر زندگی تان همان چیزی خواهد بود که در ذهنتان وجود دارد.»
«انجیل متی؛ بخواهید تا به شما داده شود. جستجوکنید تا چیزی که میخواهید را بیابید. در را بزنید تا به روی شما باز شود.»
«زری گریه کنان گفت:《هرکاری می خواهند بکنند اما جنگ را به لانه من نیاورند به من چه مربوط که شهر شده عین محله مردستان شهر من مملکت من همین خانه است اما آنها جنگ را به خانه من هم می کشانند》»
«اینکه آدمش دلش نخواهد با کسی حرف بزند، خودش مملو از حرف است...»
«لحظات میگذرد و ما حواسمان نیست اتفاقاتی که در گذران زندگی برایمان می افتد، ذره ذره ذوق دلمان را کور میکند و این منِ امروزِ هرکدام از ما، که شباهتی به آدمِ پرهیاهوی دیروز ندارد، ساخته و پرورده ی روزهای سختی ست که گذشته است؛ گذشته است که نه، گذرانده ایم... به زحمت، به مشقت... به مرارت و محنت و رنج و درد و اندوه...»
«بعضی ها گِل و لای ته برکه را می بینند، دیگران به گُل نیلوفر شناور روی سطح آب خیره میشوند؛ انتخاب با توست.»
«ما قوم وخویش هستیم .مگرنه؟ایران و ایرلند .هردو سرزمین آریاهاست .شما اجداد هستید و ما نواده ها!»
«ما همان اندازه که به ضروریات زندگی نیاز داریم، به دلایلی برای زندگی کردن نیاز داریم.»
«دعا خواسته خالصانه روح است. میل خواسته شما، دعای شما حساب میشود.»
«هیچ چیز شانسی و اتفاقی پیش نمی آید. دنیا، دنیای قانون و نظم است.»
«زری اندیشید:《همه جمعند مرهب و شمر و یزید وفرنگی وزینب زیادی و هند جگر خوار و عایشه و این آخری هم فضه.》 ناگهان بصرافت افتاد :《من هم که حرف های یوسف را می زنم:).》»
«اصلا به مشکلاتتان اشاره نکنید، تنها چیزی که انرژی را از زندگی شما میگیرد توجه و ترس شما از آنهاست.»
«ضمیر ناخودآگاه همه افراد باهم در ارتباط است»
«همه ما در لحظاتی دچار ضعف میشیم ، خیلی خوبه که هنوز قادر به گریه کردن هستیم ، اشک ها اغلب باعث آرامش ما میشن ، بعضی وقت ها اگه گریه نکنیم می میریم .»
«در مواجهه با سختی های وارد شده یا قابل پیشبینی متوجه میشوید که دوستان شما چه کسانی هستند»
«پری با شنیدن حرفها و واکاویهای بیش از حد آن زن، یکمرتبه تصویر آن جوانک ولگرد، پیش چشمانش مانند شمع روشن شد؛ با آن اندام ضعیف و شکننده، چشمان نافذ، لکههای اگزما بر روی دستانش. پری حس کرد، درست است که ظاهر این زن آراسته و شیک به نظر میرسد؛ اما در اعتیاد چیزی نه تنها کمتر، بلکه بیشتر و بدتر از آن مرد ولگرد دارد. بعد او همانطوری که به خانم مالک آژانس خیره مانده بود، تصور کرد که یک کیسهی پلاستیکی پر از بدبختی، رازهای تاریک و سربهمهر از زندگی دیگران در دست این زن است و او مرتب بینیاش را درون آن کیسهی بدبو میبرد و نفس عمیقی میکشد؛ انگار با این کار روحش را سیراب کرده و زندگیاش را تأمین میکند.»
«گویی او با مرتب کردن خانه، تکههای از هم گسستهی خود را مرتب میکرد و کنار هم میگذاشت.»
«شعار مغازه خودکشی ،آیا در زندگی خود شکست خورده اید حداقل در مرگ خود موفق باشید.»
«ما اصلا زندگی بشری نمیکنیم. زندگی ما، زندگی نباتی است. درست مثل یک درخت. زمستان که آمد و برگ و بارش ریخت، مینشیند به انتظار بهار، تا برگ در بیاورد. بعد به انتظار تابستان، تا میوه بدهد. بعد به انتظار باران، بعد به انتظار کود و... همهاش به انتظار تحوّلات طبیعی، تحوّلات از خارج. آنهان اینجور بودند. شماهم اینجورید. غافل از اینکه اگر همهاش به انتظار تحوّلات خارجی بمانی، یک دفعه سیل میآید یا یکهو باد گرم میگیرد، یا یکمرتبه خشکسالی میشود...»
«مدعیالعموم پیری که در آن جامهٔ بلند سرخرنگ موهایش سفید شده و همهٔ عمر نانش را در خون مجرمان خیسانده و خورده بود ناگهان چهرهٔ انسانی دلسوز به خود گرفته و خداوند را گواهِ بر خشم و ناراحتیاش از گیوتین میگرفت. کتاب آخرین روز یک محکوم»
«ای آقایانی که در مرکز تالار مجلس نشستهاید، ای آقایانی که جایتان در بخشهای انتهایی مجلس است، بخش اعظمی از مردم دارند رنج میکشند. شما جمهوریخواه باشید یا سلطنتطلب فرقی نمیکند، مردم رنج میکشند. واقعیت این است. مردم گرسنهاند، مردم از سرما به خود میلرزند و فقر آنها را به فراخورِ جنسیتشان به سمت جنایت یا فحشا هدایت میکند. به مردم رحم کنید. دلتان به حال ملتی که پسرانش به زندان و دخترانش روانهٔ فاحشهخانهها میشوند، بسوزد. کتاب آخرین روز یک محکوم»
«((قوت قلب باش نه نیشترِ دل !ما آدمایم!))»
«پدرم، خدابیامرز، میگفت ترس عین مرض است. منتها مرضی که نه میکشد، نه لاغر میکند، بلکه حرص میآورد.»
«توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب می بندند، خاصیتش رو از دست میدهد، واسه همین است که پیشرفت نمیکنیم.»
«بالاخره روزی خواهد امد که در ان خوشحالی بی حدی نصیبم شود»