ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«آدمها جدا از عطری که به خودشون میزنن ، عطر دیگهای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست ؛ عطر چشمهاشون ، عطر حرفهاشون ، عطری که فقط مختص شخصیت اونهاست و متاسفانه در هیچ مغازهی عطر فروشی پیدا نمیشه ...»
«دفترچه تلفن من پر از اسمهای جور واجوره ! اما وقتی دنبال کسی میگردم که باهاش چند کلمه بتونم حرف بزنم، میبینم که به صورت مفتضحانهای هیچکس رو ندارم ! و اون اعدادی که جلوی اسمها نوشته شده ، مثل اعدادی که روی یه چک بی محل نوشته شده، بی ارزش و مسخره هستن !»
«عشق کانون تمایلات و خواستههای عاطفی ماست. ما پیش از اینکه "عاشق شویم"، به عشق نیاز داشتیم و تا زمانی که زندگی میکنیم، بدان نیاز خواهیم داشت.»
«نیاز به احساس دوست داشته شدن، اولین نیاز عاطفی انسان است.»
«ميلكرام بى برد كه انسانها بهشدت پذيراى قواعد جديد يك وضعيت جديد هستند. آن ها به طرز غريبى حاضرند در راه اهداف جديدى كه يك مقام بالاتر جديد برايشان تعيين كرده به انسان هاى ديكر آسيب بزنند وآن هارا بكشند. ميلكرام مى نويسد «ميزان اطاعتى كه ديدم آن قدر زياد بود كه ديكر نيازى نمى ديدم اين آزمايش را در آلمان تكرار كنم. )»
«اگر باید مسلح باشید خوب فکر کنید»
«فقط در صورتى خشونت نه فقط فضا بلكه نظام را هم دكركون مى كند كه شناخت احساسات مردم در راهييمايها و ايدنولورى طرد و محروميت آفرينى به محافظان مسلّح آموزش داده شود. اينان ابتدا پليس وارتش رابه جالش مى كشند، بعد در پليس وارتش نفوذ مى كنند، وسرآخر پليس وارتش را دكركون مى كنند.»
«شما نمی دانید،نمی توانید بدانید که چشم داشتن در دنیایی که همه کورندچه معنایی دارد.من ملکه نیستم،نه،من فقط کسی هستم که به دنیا آمده تا نظاره گر این وحشت باشد،شما احساسش می کنید.من هم احساسش می کنم و هم می بینمش.»
«دکتر گفت:اگر دوباره روزی بینایی ام را بدست آورم،توی چشم های بقیه دقیق نگاه میکنم،انگار که به روحشان نگاه کنم.»
«بدترین کور آن کسی بود که نمی خواست ببیند.»
«منطق او فرق داشت. آن منطق به او میگفت که باید به مرحله بعدی برود. اگر این یکی عملی شده بود، باید بعدی را شروع می کرد. اگر ... پس. منطق او این بود. نه اگر ... اگر.»
«امکان تکرار در علم یک اصل اساسی است.»
«گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فِیض وَر نَه هر سَنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود ...»
«احساس میکنم بیش از این نیاز به دیدن و شنیدن و تجربه کردن ندارم. فقط دلم میخواد اون چیزهایی رو که دارم حفظ کنم؛ اما دنیا دزده، جورج»
«پدر پرسید:«به دنبال چه میگردی؟» گفت:«به دنبال خودم»»
«گلستان و بوستان حضرت سعدی باب اول در سیرت پادشاهان؛ اگر زِ باغ رَعیت مَلِک خورد سیبی برآورند غُلامان او درخت از بیخ ...!»
«گاهی واقعیت هایی هست که باید خیلی ساده فقط پذیرفته بشن.»
«اگر کسی مانند یک پدر یا مادر به ویکتور توجه نشان داده بود شاید به تدریج یاد می گرفت که هر کسی دارای مجموعه ای از احساسات است. شاید در آن صورت احساس های خودش هم شکوفا می شد، در حقیقت به معنای واقعی کلمه، چون ویکتور هرگز از مرحلهٔ جوانه زدن فراتر نرفته بود.»
«تغییر، نیازمند اشتیاق شما به تجربه کردن درد است. شما مجبورید با تله زندگی خود روبهرو شوید و چگونگی شکلگیری آن را درک کنید. همچنین تغییر، نیازمند انضباط است. مجبورید بهطور نظاممند هر روز تغییرات خود را مشاهده کنید. تغییر یک شبه رخ نخواهد داد. تغییر، نیازمند تمرین مداوم است. ص ۵۷»
«وقتی به تلههای زندگی حمله میکنیم، تلاش میکنیم خودمان و دیگران را متقاعد کنیم که برعکس آنچه در ذهنمان میگذرد، واقعیت دارد. بهعبارتی، سر خودمان و دیگران کلاه میگذاریم. طوری رفتار، احساس و فکر میکنیم که انگار موجودی برتر، بی عیب و نقص و مبرا از هرگونه اشتباهی هستیم. ص۵۵»
«- به قول ایاز با دو دسته نمیشود بحث کرد: یکی با سواد و یکی بیسواد. "سمفونی مردگان، عباس معروفی"»
«راز آزادی این است: نترسیدن از آنچه گریزی از آن نیست»
«تنهایک فرآیند برای شفا یافتن وجود دارن و آن ایمان است. و تنها یک نیروی شفابخش وجود دارن و آن ضمیر ناخودآگاه است.»
«همه بیماری ها ازذهن سرچشمه میگیرد .هیچ بیماری در بدن به وجود نمی آیدمگر اینکه الگوی ذهنی مربوط به آن وجود داشته باشد.»
«((متاثرم کرد احوال این دختر اگر چه...)) ((اگر چه چی؟!)) ((متاثر نمی شوم از هیچ چیز.))»
«دریغا ! انسان در جهان به جز یک موجود عزیز کسی را دوست ندارد و به او نیز از صمیم قلب تعلق خاطر داشته باشد آن موجود نازنین و عزیز در جلوی چشمش نشسته باشد و او را ببیند و نگاه کند و حرف بزند و جواب بدهد ولی او را نشناسد. انسان بجز از آن یک تن انتظار تسلی و دلجویی داشته باشد ولی او بیگانگی کند و نداند که چون طرف رهسپار دیار مرگ است ناگزیر به تسلی و دلجویی نیاز مبرم دارد. از کتاب آخرین روز یک محکوم»
«از محکوم پرسید که آیا چیزی برای گفتن دارد یا نه. کلود گفت «حرفِ خاصی ندارم. بااینحال میخواهم بگویم من دزدی کردهام و یک نفر را هم کشتهام. من دزد و قاتلم، قبول. اما چرا دزدی کردهام؟ چرا کشتهام؟ آقایان قضات! آیا هرگز این دو سؤال را از خود کردهاید؟» پس از پانزده دقیقه مشورت طبق اعلامیهٔ اعضای هیئتمنصفه، کلود بینوا به اعدام محکوم شد. از کتاب آخرین روز یک محکوم»
«شايد بیانصافیست، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض يک روز میافتد، مسير زندگی را به کلی عوض میکند»
«ناراحت شدن از يک حقيقت، بهتر از تسکين يافتن با يک دروغ است.»
«جنگ که نباید شرافت را ازبین ببرد .تازه شرافت را می طلبد.حتی بیشتر از زمان صلح .» بادبادک باز صفحه۱۳۱»
«روز جای خود را به تاریکی شب داد. آسمان مانند جعبهای ، کم کم بسته شد. این دقیقا زمانی بود که غصهی از دست رفتگان، تلخ تر میشد و تاریکی ، به شکل بغض راه گلوها را میبست.»
«همیشه یک راهحل برای همه چیز هست. ما نباید هیچوقت ناامید بشیم.»
«او آبادیای در میان صحرایی از خستگی بود.»
«اگر می فهمیدیم هیچ شیوه ای برای زندگی وجود ندارد که بتواند ما را در برابر غم و اندوه ایمن کند،همه چیز خیلی آسان تر می شد.فقط باید بدانیم که این غم ذاتا بخشی از تار و پود شادی است.شما نمی توانید یکی را بدون دیگری داشته باشید.البته هر کدام از اینها در درجات و مقادیر متفاوتی هستند.اما هیچ زندگی ای وجود ندارد که بتواند در آن برای همیشه در حالت شادی محض باشید.و تصور اینکه چنین زندگی ای وجود دارد،فقط باعث ایجاد ناراحتی بیشتر در زندگی فعلی شما می شود.»
«هر ثانیه از روز،ما وارد دنیای جدیدی می شویم .و زمان زیادی را صرف این می کنیم که ای کاش زندگی متفاوت از این داشتیم،خودمان را با افراد دیگر و با نسخه های دیگری از خود مقایسه می کنیم،در حالی که در واقعیت،بیشتر زندگی ها دارای درجاتی از خوبی و درجاتی از بدی هستند.»
«ترجیح میدهم تو، امروز خیلی رنج بکشی تا اینکه همهی عمرت هرروز، کمی رنج بکشی.»
«آدم عاقل کسی نیست که هرگز شکست نمیخورد؛ کسی است که میداند شکست، چیزی از ارزش او کم نمیکند.»
«شاید رنج ما نه از آنچه هست، بلکه از تصویری باشد که فکر میکنیم باید باشد.»
«شاید مسئله این نباشد که چطور از رنج فرار کنیم؛ بلکه این باشد که یاد بگیریم رنج را بهتر بفهمیم و اجازه ندهیم تمام زندگیمان را تعریف کند.»
«من از تو نمیخواهم که مرا دنبال کنی؛ میخواهم که خودت راهت را پیدا کنی.»
«به هر جا که میروی، بگذار چیزی از تو باقی بماند؛ و از هر جا که میگذری، چیزی با خودت ببر.»
«لحظه را زندگی کن؛ چرا که هر لحظهای که میگذرد، دیگر هرگز بازنمیگردد.»
«خاک این سرزمین، در همه روزگارها، با خون ما مردم آبیاریشده.»
«به اندازه یک کوه، تنهایم!»
«شکم نان میخواهد. گفتگو که حالیاش نمیشود. جای نان چاخان هم نمیشود تحویلش داد.»
«میتونیم چیزی رو از همدیگه درخواست کنیم، اما نمیتونم طلب کنیم. درخواست کردن به عشق جهت میده اما طلبکار بودن جریان عشق رو متوقف میکنه».»
«گاهی هر چه قدر هم قدرتمند باشی..... باید قبول کنی که به کمک نیاز داری!»
«این که چه کسی مقصره مهم نیست، اینکه چه قدر آسیب می بینی مهمه، آرزو بزرگترین حماقت من بود چون بیشترین آسیب رو به من زد. من از اهریمن ضربه خوردم گفتم اهریمنه، اما از آرزو که خوردم دردش بیشتر بود .... چون عاشق آرزو بودم.....»
«چرا اینجا میآیم؟ اینجا برای من ته خط است. تهِ تهِ همهچیز. بیشتر از مرگ. وقتی میآیم میفهمم ته آنقدرها هم تاریک نیست. و این خیلی آرامبخش است و این مایهٔ شجاعت است.»
«آن روزها نزدیکترین کسانم همین جنازهها بودند.»
«مَردِ بُرده شادیاش در قهوهخانه است، اما مرد باخته با گنداخلاقیاش، بیکاریاش و بیپولیاش در خانه میماند.»
«حالا دیگر اینقدر خستهام که به هر تغییری راضیام.»
«حوصلهٔ هیچ کاری را ندارم؛ نه خواندن، نه نوشتن. بارها لپتاپم را آوردم که کار کنم، یا کتابی آوردم که بخوانم، حتی هدفون توی گوشم گذاشتم که چیزی گوش کنم اما نتوانستم. انگار وقتی دوروبرت همهچیز دربارهٔ مُردن و ماندن است فکر کردن به هر کار دیگری بیاهمیت یا غیرضروری یا احمقانه است.»
«آخرین رکن تغییر، تمرکز است که میتوانید آن را به ماندن در مسیر تعبیر کنید. از هر انسان موفقی درباره راز موفقیتش سوال کنید، یک پاسخ به شما میدهند : تمرکز .»
«من بهتر یا بدتر از شما نیستم؛ همه عابر یک راهیم.»
«بهترین و بالاترین کارکرد زندگیتان را با تماس با بهترین خودتان بیابید.»
«جاذبه به معنی رابطه نامحسوس بین انسانها است. شاید بنابر دلایلی ناهماهنگ ترین جفت باشید، اما در یک موضوع خاص ارتباط خیلی خوبی داشته باشید.»
«سخت گیرترین منتقد شما مغزتان است . اما بدانید که بهترین و صمیمی ترین دوستتان هم می تواند مغزتان باشد.»
«لحظه ای که غریزه ای برای دست زدن به اقدام در راستای هدفی دارید، باید 5-4-3-2-1 و به شکل فیزیکی حرکت کنید، وگرنه مغزتان مانع تان می شود.»
«همیشه کسی هست که قدر شما را نمی داند . نگذارید این فرد، خود شما باشد .»