ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«ترسیدن ایرادی ندارد. به معنای این است که قرار است کاری واقعا شجاعانه انجام دهید .»
«بیش از هر تغییر دیگری ، پایان دادن به عادت نگران بودن، مثبت ترین تاثیر را بر زندگی تان خواهد داشت .»
«اعتماد بنفس این طوری رشد میکند : با هر بار یک حرکت کوچک و شجاعانه . باید میکردم ، می توانستم بکنم ، اگر می کردم ؛ کردم .»
«زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که آن را صرفِ ترسیدن از زندگی کنیم.»
«زندگی یک قدم زدن کوتاه شبانه است، در طول کوره راهی تاریک به اسم سرنوشت که آغاز و انتهایش معلوم نیست. امید، ما را سرپا نگه میدارد و از سختیها بیرون میکشد.»
«مردم فهمیده بودند که کشتن یک انسان به راحتیِ برداشتِ محصول است.»
«وقتی مردی را می کشی ، یک زندگی را می دزدی ،حق زنی را از داشتن شوهر می دزدی ، وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی ،وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی ،هیچ عملی پست تر از دزدی نیست . بادبادک باز صفحه ۱۲۱»
«قوانینِ اجباری و ظالمانه ی طالبان در افغانستان: زن ها توجه کنند: همیشه در خانه می مانید. زنان نباید بی هدف در خیابان ها بگردند، اگر از خانه بیرون بیایید باید یک محرم، یک خویشاوندِ مرد همراهتان باشد اگر در خیابان شما را تنها ببینند کتک می خورید و به خانه فرستاده می شوید. در هیچ موقعیتی نباید صورتتان نمایان باشد، وقتی از خانه بیرون می آیید باید برقع بپوشید. اگر سرپیچی کنید، سخت کتک می خورید. آرایش ممنوع است. جواهرات ممنوع است. لباس های چشمگیر و زیبا نمی پوشید. حرف نمی زنید، مگر اینکه چیزی از شما بپرسند. نباید به مردان چشم بدوزید. نباید در ملاعام بخندید، اگر بخندید شلاق می خورید. نباید ناخن هایتان را لاک بزنید. اگر بزنید، یکی از انگشتانتان قطع می شود. مدرسه رفتن برای دخترها قدِغن است. همه ی مدارس دختران فورا باید تعطیل شود. کارکردن برای زنان ممنوع است. اگر زنا کنید، آنقدر سنگ می خورید تا بمیرید. گوش کنید، خوب گوش کنید، اطاعت کنید. الله اکبر... (ص ۲۴۹، ۲۵۰)»
«✔️نامِ وطنِ ما الان امارات اسلامیِ افغانستان است، قوانینی که ما اعلام می کنیم و شما اطاعت: تمامِ شهروندان باید روزی پنج بار نماز بخوانند، اگر وقت نماز باشد و شما سرگرم کارِ دیگر باشید، کتک می خورید. همه مردها باید ریش بگذارند اندازه صحیح حداقل به اندازه یک مشت زیرشانه است اگر از این فرمان اطاعت نکنید شلاقِتان می زنند. همه ی پسرها دستار می بندند. پسرهای کلاس یک تا شش دستارِ مشکی، و پسرهای دبیرستان دستارِ سفید.همه پسرها باید لباس اسلامی بپوشند. یقه پیراهن ها باید تا آخر بسته باشد. آوازخوانی ممنوع است. رقص ممنوع است. ورق بازی ،شطرنج بازی، قمار و بادبادک هوا کردن ممنوع است. کتاب نوشتن ممنوع است. تماشای فیلم و نقاشی کردن ممنوع است. اگر مرغِعشق نگه دارید کتک می خورید، پرنده های شما هم کشته می شوند. اگر دزدی کنید دستانتان از مچ قطع می شود، اگر باز مرتکب دزدی شوید پایتان بریده می شود. اگر مسلمان نیستید در جایی که مسلمانان شما را می بینند، عبادت نکنید. اگر بکنید کتک می خورید و زندانی می شوید اگر بکوشید مسلمانی را به دینِ خود دعوت کنید اعدام می شوید. (ص۲۴۹، ۲۵۰)»
«✔️ادامه قوانین اجباری و ظالمانه ی طالبان در افغانستان برای زنان: نباید ناخن هایتان را لاک بزنید. اگر بزنید، یکی از انگشتانتان قطع می شود. مدرسه رفتن برای دخترها قدِغن است. همه ی مدارس دختران فورا باید تعطیل شود. کارکردن برای زنان ممنوع است. اگر زنا کنید، آنقدر سنگ می خورید تا بمیرید. گوش کنید، خوب گوش کنید، اطاعت کنید. الله اکبر... ص ۲۵۰»
«✔️ادامه ی قوانین اجباری طالبان در افغانستان برای زنان: در هیچ موقعیتی نباید صورتتان نمایان باشد، وقتی از خانه بیرون می آیید باید برقع بپوشید. اگر سرپیچی کنید، سخت کتک می خورید. آرایش ممنوع است. جواهرات ممنوع است. لباس های چشمگیر و زیبا نمی پوشید. حرف نمی زنید، مگر اینکه چیزی از شما بپرسند. نباید به مردان چشم بدوزید. نباید در ملاعام بخندید، اگر بخندید شلاق می خورید. ص ۲۵۹»
«✔️ادامه ی قوانینِ اجباریِ طالبان در افغانستان: اگر مرغِعشق نگه دارید کتک می خورید، پرنده های شما هم کشته می شوند. اگر دزدی کنید دستانتان از مچ قطع می شود، اگر باز مرتکب دزدی شوید پایتان بریده می شود. اگر مسلمان نیستید در جایی که مسلمانان شما را می بینند، عبادت نکنید. اگر بکنید کتک می خورید و زندانی می شوید اگر بکوشید مسلمانی را به دینِ خود دعوت کنید اعدام می شوید. زن ها توجه کنند: همیشه در خانه می مانید. زنان نباید بی هدف در خیابان ها بگردند، اگر از خانه بیرون بیایید باید یک محرم، یک خویشاوندِ مرد همراهتان باشد اگر در خیابان شما را تنها ببینند کتک می خورید و به خانه فرستاده می شوید. ص ۲۴۹»
«✔️قوانینِ اجباریِ طالبان در افغانستان: همه پسرها دستار می بندند پسرهای کلاس یک تا شش دستارِ مشکی، و پسرهای دبیرستان دستارِ سفید.همه پسرها باید لباس اسلامی بپوشند. یقه پیراهن ها باید تا آخر بسته باشد. آوازخوانی ممنوع است. رقص ممنوع است. ورق بازی ،شطرنج بازی، قمار و بادبادک هوا کردن ممنوع است. کتاب نوشتن ممنوع است. تماشای فیلم و نقاشی کردن ممنوع است. ص۲۴۹»
«✔️نامِ وطنِ ما الان امارات اسلامیِ افغانستان است، قوانینی که ما اعلام می کنیم و شما اطاعت: تمامِ شهروندان باید روزی پنج بار نماز بخوانند، اگر وقت نماز باشد و شما سرگرم کارِ دیگر باشید، کتک می خورید. همه مردها باید ریش بگذارند اندازه صحیح حداقل به اندازه یک مشت زیرشانه است اگر از این فرمان اطاعت نکنید شلاقِتان می زنند. ص۲۴۹»
«✔️برای بعضی ها یک بار مردن کمه. ص ۲۲۴»
«✔️ مریم گفت: تا حالا کسی از من دفاع نکرده بود... ص ۲۲۶»
«✔️ رشید به لیلا گفت: یادت نره که ما همشهری هستیم، تحصیل کرده ایم و میتونیم درباره مسائل مختلف با هم حرف بزنیم ، من و تو. اما اون (مریم) یه زنِ دهاتیه. حتی نمیشه اسمِ دهاتی روش گذاشت، اونو توی یه کلبه ی گِلی بیرون از دهات بزرگ کردن، باباش اون و مادرش رو اونجا ول کرده بود، که به حال خودشون بمیرن. ببینم مریم براش تعریف کردی؟ گفتی حرومی هستی؟ واقعا هست. ولی براش یه امتیازه، خودت می بینی لیلا جان اون خوب کار میکنه ، ادا اطوارم نداره. اگر ماشین بود بدونِ شک یه ولگا بود. مریم زنی سی و سه ساله بود که هنوز هم شنیدنِ کلمه ی حرامی برایش سخت بود، هنوز شنیدن این حرف باعث می شد که احساس کند یک سوسک یا آفتی خطرناک است . خوب به یاد می آورد که در کودکی مادرش دستش را می کشید و او را بچه ای حرامزاده خطاب می کرد. مادرش همیشه او را به تمسخر، پاداشِ کارهای نیکش دانسته و او را مایه ی ننگِ خود می دانست..... ص۲۰۳»
«✔️مریم گفت: "من خیلی پیرم ، خیلی پیرم برای این که این کار رو با هم بکنی و سرم هوو بیاری." به قدری محکم به لباسش چنگ زده بود که صدای پاره شدنِ چندتارِ آن به گوش رسید، دست هایش می لرزید. ص ۱۹۷»
«✔️من خودم گیج و منگِ دارو بودم و بین خواب و بیداری، فرقِ بین رویا و واقعیت رو تشخیص نمی دادم، چیزی که یادم میاد این بود که یکی از دستگاه ها سوت ممتدی می کشید و سرنگ ها پشت هم روی زمین می افتادند و دکترها پرستارها دور تخت بغلی جمع شده بودند. صبح که بیدار شدم فهمیدم تختِ بغلی خالی شده. از پرستار پرسیدم و او گفت : که اون پسر شجاعانه مبارزه کرد.... ص ۱۹۲»
«✔️میدونم که هنوز خیلی کوچولو هستی ولی دوست دارم که از الان بعضی چیزها رو بدونی. یادت نره که همیشه میتونی ازدواج کنی ولی همیشه نمیتونی درس بخونی ، تو خیلی دخترِ باهوش و با استعدادی هستی و میتونی به هر چیزی که دوست داری برسی. شک ندارم که بعد از تموم شدن جنگ و خونریزی توی افغانستان کشورِ ما به همون اندازه ای که برای سازندگی به مردها نیاز داره ، به زن هایی مثل تو محتاج میشه. هرگز فراموش نکن که اگه زن های ما درس نخونن کشورمون آباد نمیشه. ص ۱۱۱»
«✔️خانم معلم به دانش آموزان می گفت : که زن ها و مردها باید با یکدیگر برابر باشند و اگر مردها روی سرشان روسری نمی گذارند، پس لزومی ندارد که زن ها هم این کار را انجام دهند. ص۱۰۸»
«✔️ وقتی مادر به مریم گفت حرومی. آن روز این لعن و نفرینِ مادر برای مریم قابل فهم نبود، او نه تنها اصلا واژه ی حرامی برایش بی معنا بود. بلکه کوچکتر از آن ام بود که بفهمد این به وجود آوردندگانِ حرامی هستند که باید جواب پس بدهند ، نه خودِ حرامی، که جز به دنیا آمدن، گناهِ دیگری ندارد... ص ۶»
«بادبادک اندازی هم مثل بقیه چیز ها قواعدش آسان بود:قواعد بی قواعد ،بادبادکت را هوا کن ،حریف ها را بزن ،موفق باشی.»
«عاشق زمستان کابل بودم ،عاشقش بودم،به خاطر نرم نرم خوردن پوره های برف به شیشه های پنجره ام به هنگام شب ،به خاطر قرچ قرچ کردن برف تازه زیر چکمه های سیاه لاستیکی ام ،به خاطر گرمای بخاری چدنی ،وقتی که باد در حیاط خانه ها و خیابان ها زوزه می کشید . بادبادک باز صفحه ۵۶و۵۷»
«من وبابا زیر یک سقف زندگی می کردیم ،اما در دو دنیای متفاوت .بادبادک ها وجه اشتراک این دو دنیا بودند به نازکی کاغذ . بادبادک باز صفحه۵۷»
«به تمامی بِزی و به هنگام بمیر ...»
«با وجود همهی بدبختی که به او روی آورده بود، نتوانست از لبخند خودداری بکند.»
«زبان، اگر درست به کار رود، میتواند سرنوشت آدمی را تغییر دهد»
«فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.»
«گاهی یک کلمه میتواند کاری را بکند که شمشیر از انجامش عاجز است»
«ما مختصرِ همهی جانورانیم، همهی احساسات آنها در ما هست و بعضی از آنها در ما غلبه دارد. باید آن را كشت!»
«آرامش داشتن به این معنا نیست که فکر کنیم وضعیت همیشه خوب، جالب و یا قابل پذیرش است. بلکه فقط به این معنا است که می دانیم با جر و بحث کردن و از کوره در رفتن به مشکلاتِ وضعیت موجود می افزاییم و در عین حال به جایی نمی رسیم.»
«همیشه اینطور نیست که چیزی را بخواهیم و به دست آوریم، اما نیاز های اصلی ما، اگربه درستی بیان شوند، بادرک و شناسایی متقابل همراه خواهند بود.»
«هرگز نمیتوان مطمئن بود که والدین و پدربزرگ و مادربزرگ آدم حقیقت را میگویند»
«در زندگی بعدی میخواهید باهم باشید یا هرگز یکدیگر رانبینید؟آگنس تمام قدرت درونی خود را جمع میکند و با صدای قاطع میگویدما ترجیح میدهیم که هرگز یکدیگر را ملاقات نکنیم این کلمه ها درست مثل تقه دری است که بر توهم عشق بسته میشود.»
«آنچه در زندگی تحمل ناپذیر است، بودن نیست بلکه "خودبودن" است.»
«بقیه ی بچهها بعدأ اندازهٔ بدی و خوبی را تشخیص می دهند، آن ها کشف می کنند. در وجود هر کس به اندازهٔ خوبی بدی هم هست که اندازهٔ آن بسته به موقعیت های مختلف مدام فرق میکند.»
«نظم و انضباط با ایجاد ترس برقرار می شود. در مدرسهٔ برادران مسیحی اویپن این طور بود، اما در سایر مدرسه های کاتولیک که روحانیون اداره می کردند هم به همین منوال بود. ایجاد وحشت تنها با تهدید به مجازات بدنی نبود بلکه با معرفی کردن خدا به عنوان قادر متعالی که همهٔ گناهکاران را به مجازات می رساند. خشم. این کلمه ای بود که غالباً مورد استناد قرار می گرفت، خشم پروردگار که بر سر گناهکاران فرود می آمد. شاگردها گناهکاران بودند و بیشتر راهب ها طوری رفتار می کردند گویی خدا بودند، یا نمایندگان خدا روی زمین.»
«اگر به دنبال معنای زندگی باشی،هرگز زندگی نخواهی کرد.»
«اگر کسی با اطمینان در جهت رویاهای خود پیش برود و تلاش کند تا زندگی ای را که در تصوراتش آورده تجربه کند،در طول زندگی با موفقیتی غیر منتظره رو به رو خواهد شد.»
«من هرگز همدمی را پیدا نکردم که به اندازه تنهایی با انسان همراه باشد»
«برای همه عشق با ی لباس نمی آد، اما مسلما عشق به سراغ همه می آد.»
«و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت میکشند گریه کردم، دخترهایی که بعدها از خود متنفر میشوند ومثل یک درخت توخالی، پوسته ای بیش نیستند، عاقبت به روزی میافتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح وجسمشان همان پوسته است، وخودشان نمیدانند چرا زندهاند.»
«فهمیدن این که جایی که از آن گریخته اید دقیقا همان است که میخواهید به آن برسید، مکاشفه ای حقیقی است؛ اینکه زندان نه یک مکان، بلکه نوعی تفکر است…»
«ما همه گونه جانوران را پرورش میدهیم تا خود پروار شویم، و باز ما برای کرم هاست که خود را پروار میکنیم… هرکس میتواند با کرمی که شاهی را خورده ماهی بگیرد و باز از آن ماهی که کرم را خورده است خود بخورد. چگونه ممکن از گذار شاهی از روده های گدایی بیفتد.»
«کمتر کسی میداند یکی از بدترین فقدان هایی که در دهه های پایانی عمر انتظارمان را میکشد ، فقدان یک خواب خوب شبانه است.»
«بودن یا نبودن، حرف در همین است. آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخَن و تیر بختِ ستم پیشه را تاب آورد، یا آنکه در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان پایان دهد؟»
«زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشتتر از آنکه دلم بر آن بلرزد. هستی تهیتر از آنکه به دست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدستتر از آنکه از دست دادنی مرا بترساند.»
«علی به فقر شکوه بخشیده است به فقر غنا و استغنا داده است. روحی را که در زیستن نمیگنجد، دلی را که از این دنیا بزرگتر است، چه چیز در زندگی و در جهان هست تا به دردش آورد؟»
«در خلوت نخلستانهای سبز محرماش، روح دردمند بک شیر آرام گیرد، در حلقوم چاه یک غریب میتواند ضجه کند.»
«نیاز همیشه زادهی نقص نیست، زادهی فقر نیست. نیازهایی هست که زادهی کمال است و اقتضای غنی! آنکه زیباست نیازمند نگاه که بدان عشق بورزد و آنکه غنیست نیازمند نیازمندی تا ببخشد.»
«همه دست در دست هم دادهاند تا مردن را زشت کنند و تنها حادثهی صمیمی و صادق و جدی و پاک و عظیم حیات ما را بر روی این زمین بیالایند و با پستترین تصنعها و پیرایههای غلیظ و منفور زندگی در آمیزند.»
«اما مرا برای سعادت و آسودگی نساختهاند، آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست، خود من است.»
«تو قلب بیگانه را میشناسی زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بودهای»
«وَه که غروب عجب پارهی خوبی از یک روز طولانی است و تاریکی که از آن هم خوبتر است و شب و تاریکی که می توان درون آن گم شد...»
«یک دور، دورِ دنیا گشته ام، اما به زِ شمایم که هزار دور، دورِ خودتان چرخیده اید… دستِ کم با همین چشم هایی که ندارم، دنیا را دیده ام… – چی دیدی؟ – ما رأیتُ الا جمیلا! – یعنی هیچ چیزِ زشتی ندیدی؟! – ما که چیزی نمی بینیم! اسم مان کور است دیگر…»
«هیچ سری به خودش، به تنِ خودش نگاه نمی کنه. همیشه به رفیقش، به تنِ رفیقش، نگاه می کنه. این اولِ لوطی گریه.»
«چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.»
«پدر پرسید: «دنبال چه میگردی؟» گفت: «دنبال خودم.»»
«به خوابت آمد، آن گه تو هزار و یک سوالی را که رنجت میدهد از او بدینسان ساده پرسیدی: “هلا مرغ همایونی! رسول سایهی دولت! چرا یک بار هم گرد سرای ما نچرخیدی؟ تو که از ساختن- از کعبهی آمال- میگفتی چرا از سوختن در آتش این کار ترسیدی؟ تو که آنقدر پابند بهشت کوچکت بودی مرا- این سیب نارس را- چرا از شاخهاش چیدی؟ چرا رفتی؟ چرا ماندی؟ چرا خواندی؟ چرا راندی؟ چراهای فراوانی که من گفتم، تو نشنیدی” به فکر خواب بودی؟ گوش کن بانگ خروس آمد به دام این غزل افتادی، امشب هم نخوابیدی ص ۹۸»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.