ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«بخوابان چشم! شاید یار را این بار هم دیدی و حتی شاید او را با کمی اصرار بوسیدی تو که از دست دل عمریست شب تا صبح میگریی به لطف چشم شاید لحظهای در خواب خندیدی ص ۹۸»
«قسم به عشق! به فتوای دل گناهی نیست اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود! بیا و مسئلهها را ز راه دل حل کن که در تمام جهان این سخن مَثَل بشود: ((اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت اگر که مسئلهها عاشقانه حل بشود!!)) ص ۴۰»
«اگر در دام تله زندگی افتاده باشید، ارمغان شما در دوران بزرگسالی، بازآفرینی شرایط دوران کودکی است، همان شرایطی که برای شما آسیبزا و مشکل آفرین بوده است. ص ۳۶»
«کودکان نیازهای بنیادینی دارند که که برای تعادل و بهزیستی در دوران بزرگسالی بایستی این نیازها به درستی برآورده شوند. این نیازها عبارتاند از امنیت بنیادین، ارتباط سالم با دیگران، خودمختاری، عزت نفس، خودابرازگری و پذیرش محدودیت واقعبینانه. اگر این نیازها برآورده شوند کودک معمولا به سلامت روانشناختی دست خواهد یافت. اما اگر مشکلات جدی و اساسی در راه برآوردهسازی این نیازها وجود داشته باشد، کودک بعدها با مشکلاتی دست به گریبان خواهد بود. ما این مشکلات و نقصها را با عنوان “تله زندگی” یاد میکنیم. ص ۳۹»
«اینکه صرفا نسبت به خودت حس خوبی داشته باشی بی معنیه ، مگر اینکه دلیل خوبی وجود داشته باشه که حس خوبی در مورد خودت داشته باشی.»
«من عاشق نتیجه بودم ولی عاشق مسیر ماجرا نبودم و به همین دلیل توش شکست خوردم. من پاداش رو میخواستم نه تلاش رو. نتیجه رو میخواستم نه فرایند رو . مقصد رو میخواستم نه مسیر رو. عاشق مبارزه نبودم، فقط عاشق پیروزی بودم. ولی زندگی واقعی که اینجوری جواب نمیده.»
«وقتی کسی میتواند چیزی را که قبلا زخم بوده لمس کند و دیگر درد نداشته باشد، آنگاه میدانید که واقعاً بخشیدهاید.»
«آزادی واقعی به روح انسان مربوط میشود، آزادی این است که آن چیزی باشیم که واقعاً هستیم.»
«شما برای حق شاد زیستن و عشق را با دیگری شریک شدن به دنیا آمدهاید، تو زندهای پس زندگی کن و از آن لذت ببر. در برابر عمری که میگذرد مقاومت نکن.»
«بدن، خود مظهر خداست و اگر به بدنت احترام بگذاری همه چیز برایت تغییر میکند.»
«همیشه این ماییم که برای خودمون دشمن درست میکنیم، هر چی رفتار تندتری داشته باشیم، دشمنان بیشتری داریم ،حتی اگر با ما همخون و ریشه باشن.»
«عمارت عشق روی ستون هایی از باورهای ما ساخته میشه. باور هایی که اگه نابود بشن، این عمارت رو، به ویرانه ای لبریز از نفرت، تبدیل می کنن.»
«کشتار دستهجمعی با گلولههای توپ بهنام حقوق بشر»
«شب، همهٔ ترسها ابعاد غولآسایی پیدا میکنند، چون آدم با آنها تنها می ماند.»
«وقتی یکنفر ناگهان مرهم روی زخمی میگذارد که از خیلی وقت پیش جوش خورده، آدم چه میکند؟ ـ آن کسی را که دارد مرهم روی این زخم میگذارد مسخره میکند»
«وقتی خدا میخواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت. چه حوصله ای! این موها ، این چشم ها… خودت میفهمی ؟ من همه این ها را دوست دارم.»
«هیچ وقت واسه دنبال کردن رویاها دیر نیست»
«زندگی که همه اش پول و عنوان نیست .»
«چه حرف ها ! مگر ما میتوانیم شخصیت آدم ها را تعیین کنیم؟ چرا هر کس که به های و هوی دنیا دل نمی دهد، می شود بی سر و پا ؟ نکند کوزه گرها این جورند ؟»
«اصلا واسه همین از پادگان فرار کردم،اخه پادگان منو از هنر دور میکرد»
«بیماری یعنی این که گوشت و پوستت خرامان خرامان چروکیده و کنده خواهد شد.پوستی که روزگاری بسان پوست مار مدتی بر تنت میدرخشیده است.»
«دوست داشتن،دنیا فقط همین یک لذت را دارد.»
«به دلیل اینکه گمنامی ضمانت صداقت است( همان طور که اسکار وایلد گفته است به هر کسی یک نقاب بدهید تا حقیقت را بگویند)»
«زندگی یه جریانه، وقتی اتفاق میافته، اتفاقی مثل از دست دادن عزیزت ،اتفاقی که تو قدرتی در برابرش نداری ! باهاش نجنگ، انکارش نکن، دنبال مقصر نگرد، بلکه اول از همه بپذیر! بپذیر این اتفاق افتاد، فرقی نداره مقصر کیه، فرقی نداره تو چه قدر تلاش کردی ،فرقی نداره تو چه قدر قدرتمند هستی، جریان زندگی وقتی اتفاقی رو برات به بار بیاره، محکومی به پذیرشش.»
«غم از دست دادن ها هرگز قدیمی نمیشه! این فقط تویی که یاد میگیری قوی تر از غمت باشی.»
«همه ما گاهی اولویت هامونو اشتباه انتخاب میکنیم! اینجوری میشه که عزیزترین دارایی هامونو از دست میدیم.»
«هرگز هیچ فرصتی را برای فوقالعاده بودن از دست ندهید.»
«زندگی بوفهای است، بزرگ و مملو از غذاهای خوشمزه. برای جلوگیری از سوءهاضمه مراقب باشید بیش از اندازه در بشقابتان غذا نریزید.»
«دستگیری از دیگران باید بدون کوچکترین چشمداشت و یا اندکی توقع باشد. به یاری افرادی بشتابید که تحت هیچ شرایطی نمیتوانند کمکتان را جبران کنند.»
«حُسن شهرت سرمایهی زندگی است، پس با دقت هرچه تمامتر از آن مراقبت کنید.»
«زندگی بر این مدار نمیچرخد که هیچ رابطهی بدی در آن وجود نداشته باشد.»
«ایدهها مانند تار عنکبوت هستند، زیرا از آنچه به نظر میرسند قویترند. بنابراین آنها را دست کم نگیرید.»
«ایدهها مانند اتومبیل هستند، زیرا شما را به نقاط جالب و دیدنی میبرند، بنابراین با آنها همراه شوید.»
«دنیا مملو از درهایی است که میتوان با گذشتن از آن با طیف وسیعی از فرصتها روبهرو شد. تنها باید به باز کردن این درها میل و رغبت نشان داده و بهای آن را تمام و کمال بپردازید.»
«هرچه بیشتر بکوشی خوششانستر می شوی.»
«یقین دارم خاطرههای بیادماندنیتان از سفر ها، آنهایی است که در برنامه اصلیتان پیش بینی نشده بود؛ بهطور غیرمنتظره با آنها مواجه شدید و دقایقی به آن موقعیتهای جذاب و حیرتآور فکر کردید.»
«مردم دوست دارند از بچه ها بپرسند: وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره شوی؟ این کار سبب می شود که آنان اهدافشان را در دوران کودکی، دست کم در قلمرو ذهن، نهایی کنند و از بررسی فرصت های زیادی که در آینده با آن مواجه خواهند شد محروم شوند.»
«شب کویر این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است که از بامداد آغاز می شود.»
«شبم از بی ستارگی شب گور * در دلم پرتو ستاره دور✨»
«عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال»
«من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم* بیا ای چشم روشن بین کهخورشیدی عجب زادم* چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد * چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم* تنم افتاده خونین زیر این آوار شب اما* دری زین دخمه سوی خانه خورشید بگشادم*»
«ارتش واشینگتن پانزدهم نوامبر بعد از تسلیم شدن، بدون کفش، لباس و پتو به غرب فرار کردند. وقتی زمستانهای پربارش نیوجرسی آغاز شد و افراد گرفتار باتلاق شدند، سربازان گروه گروه جنگ را رها کردند. ژنرال هو در پی رسیدن به ارتش واشینگتن بسیاری را کشت. از ۲۶۰۰ سربازی که در دژ واشینگتن تسلیم شدند فقط ۶۰۰ نفر باقی ماندند. تازه بعد از این نبرد (نبرد لانگ آیلند) بود که واشینگتن فهمید برای پیروزی باید با قاطعیت بیشتری بجنگد. ص ۱۹۱»
«اَلا ای صبح آزادی به یادآور در آن شادی* که از این شب های ناباور منت آواز میدانم*»
«استراتژی آمریکاییها در جنگ کاملا مشخص بود؛ آنها باید ارتش انگلیسی را شکست میدادند. از آن طرف انگلستان میخواست شورشیان را سرکوب و حکومت پادشاه را تثبیت کند اما چگونه؟ شکست ارتش قارهای لازم بود اما برای پایان دادن به شورش کافی بهشمار نمیرفت چون آنها باز هم مجبور بودند با جمعیتی باانگیزه رودررو شوند. همچنین شورشیان هیچ پایتخت یا مقری نداشتند که گرفتن آن به معنی پایان جنگ باشد. کنگره قارهای از شهری به شهر دیگر نقلمکان میکرد تا از دسترس انگلیسیها دور باشد و اشغال شهرهای بندری مهم آمریکا در طول نبرد هم ضربهای به آمریکا نمیزد چون ۹۵ درصد مردم در روستاها زندگی میکردند. ص ۱۸۴»
«پنجم جولای ۱۷۷۵ کنگره درخواست “شاخهی زیتون” را به امید پایان دادن به منازعات تسلیم جورج سوم کرد و در آن وفاداری به پادشاه را تصریح نمود. سند دیگری نیز با نگارش تامس جفرسون با عنوان “اعلامیهی دلایل و لزوم بهدستگیری سلاح” منتشر شد که مقاومت مسلحانه مستعمرهنشینان را توجیه میکرد و آن هم به بریتانیا تضمین داد که نمیخواهد اتحاد با آن کشور را به هم بزند. این اعلامیه به همراه نبرد بانکرهیل به لندن رسید. جورج سوم ۲۳ آگوست ۱۷۷۵ پاسخ آن را با “اعلامیهی رسمی سرکوب شورش و فتنه” داد. این اعلامیه شورشیان را در عزم خود جزمتر و نگارش اعلامیهی استقلال را تسریع کرد.»
«جورج واشینگتن اولین سیاستمدار آمریکا و تنها رئیس جمهوری بود که بدون هیج رقیبی و تنها با یک حزب انتخاب شد. او در سیاست داخلی نگران افزایش احزاب بود اما خودش به ایجاد شکافهای سیاسی میان پدران بنیانگذار که به شکلگیری دو حزب منجر شد، دامن زد. ص ۱۸۳»
«آدم ها تا آسیب نبینن تجربه کسب نمیکنن، و تا تجربه نکنن، درسی رو یاد نمیگیرن.»
«ولی پیش از آنکه چیزی را از آنِ خود کنم، چگونه می توانم آن را به دیگری ببخشم؟»
«یوزف،بهتر است انسان جرئت تغییر باورهایش را بیابد. وظیفه و ایمان فریبی بیش نیست، حجابی برای پوشاندن آنچه در پسشان است. رهاسازی خویشتن به معنای گفتن نه ای مقدس حتی به وظیفه است.»
«یوزف، مدت ها پیش متوجه شدم کنار آمدن با بی اعتباری و بدنامی ساده تر از کنار آمدن با عذاب وجدان است.»
«مطمئن باشید اگر ایمان داشته باشید که نتیجه میگیرید، نتیحه خواهید گرفت.»
«می بینی! منظور من هم همین بود. ما تازه یاد می گیریم روی پا بایستیم، اون می خواد شروع به دویدن کنه.»
«او گاهی مرا یاد ژول ورن می انداخت، که قبل از اختراع موتور سوختی دربارهٔ موشک های فضایی نوشته بود.»
«باید از اشتباهاتت یاد بگیری.»
«دکتر هوپپه با همان لحن ادامه داد: « خدا هرگز به چنین کاری دست نمی زد. خدا هرگز سعی نکرده که از دو موجود نر یا دو موجود ماده فرزندی پدید بیاره بنابراین من خدا رو وادار به بازنگری نکرده ام.»»
«شما خدا را به بازنگری واداشته اید.»
«او از زمانی که تحقیقات دکترا را آغاز کرده بود، هدفش همیشه پدید آوردن زندگی بود. چالش در این جا بود. او باید دربارهٔ زندگی تصمیم نهایی را می گرفت نه دربارهٔ مرگ.»
«عصرانهی بی انتهای چای و لبخند این بزم را تا آخر شب می کشانم»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.