ابریشمک دارد صفحه را ورق میزند…
اینجا تازهترین برگکهاست: جملههایی که کتابخوانهای ابریشمک هنگامِ خواندن برداشتهاند و بعد از داوری منتشر شدهاند. روی نامِ هر کتاب برو تا همهی جملهها، نظرها و امتیازهای همان کتاب را ببینی.
«آن قَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو میتوانم مایهی-گهگاه-دلگرمی شوم»
«یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند من راضیام که در قفسی جز تو نیستم»
«بعد از چهقدر این طرف و آن طرف زدن فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم»
«فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم»
«خدا می ده و خدا می گیره ویکتور. اما نه همیشه. گاهی ما هم باید کاری بکنیم، این همیشه یادت بمونه»
«اعتماد. این کلمه دوباره به ذهنش هجوم آورده بود. مادر روحانی هرگز اعتماد ویکتور را جلب نکرده بود؛ و خودش هم همینطور. وقتی به مادر روحانی خیره شده بود و به حرف های او گوش می داد این نتیجه ای بود که به آن رسیده بود. پس برای همین ویکتور هرگز حرف نزده بود. و چون حرف نزده بود جزو عقب مانده ها به شمار آمده بود. فقط به همین خاطر.»
«تمامی پلیدي انسانی در جنایت ي گرد آمد ! اعمال ناگفتنی ! دیگـر از آن ها سخن ي نخواهم گفت»
«سرکشی پایه واقعی آزدای است.اما عاقبت مطیع بودن در نهایت بردگی است.»
«کجاست آن زن؟ زن من نه؛ آن کشتزاری که مرا در آن کاشتند و من از آن خرمن دوباره برداشتم»
«گاهی بزرگترین مانع تغییر، خودِ گذشته نیست؛ تصویریه که هنوز از خودمون بر اساس گذشته داریم. تا وقتی خودمون رو همان آدم قبلی بدونیم، ناخودآگاه همان انتخابها و واکنشها رو تکرار میکنیم.»
«وقتی مدام به گذشته فکر میکنیم، درواقع داریم همان شبکههای عصبی و احساسات آشنای گذشته را دوباره فعال میکنیم؛ اما وقتی یاد میگیریم توجهمان را به آیندهای که میخواهیم معطوف کنیم، مغز کمکم شروع میکند به ساختن مسیرهای تازه.»
«برای اینکه زندگی تازهای بسازی، باید حاضر باشی از نسخهای از خودت که به گذشته وابسته است عبور کنی؛ چون تا وقتی همان افکار و احساسات قبلی را تکرار میکنی، همان زندگی قبلی را هم بازتولید میکنی.»
«: ما معمولاً زندگی آیندهمون رو با همان فکرها و احساساتی میسازیم که زندگی گذشتهمون رو ساختهاند؛ برای تغییر زندگی، باید اول از الگوهای قدیمی ذهن و احساساتمون فاصله بگیری.»
«در اروپا بیشتر مردم با سواد هستند و تحصیلات عالیه دارن؛ به همین دلیل در اونجا دموکراسی مشکلی درست نمیکنه؛ اما در اینجا، خاورمیانه، شرایط خیلی فرق داره. دادن حق رأی به فردی که سواد نداره و دربارهی چیزی اطلاعات کافی نداره، یعنی دادن یک قوطی کبریت به یک کودک نوپا. با این کار اون بچه میتونه یه خونه رو آتش بزنه و همه چیز رو با خاک یکسان کنه!»
«نمیتونی بری سراغ مرگ.مرگ می آد سراغ تو.»
«من موقعیت های زیادی برای ساختن زندگی ام داشتم و تک تک شان را از من گرفت.بنابراین کاملاً منطقی به نظر می رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم .»
«شاد باش،عزیزم.ممکنه هیچ وقت اتفاق نیفته.»
«بعد از این همه مدت؟برای همیشه .......»
«دوست عزیز، به نظر من همه چیز در غلیان است. واقعا در غلیان است. مردم همه جا به جنب و جوش افتادهاند. این را در کوچه و بازار حس میکنی. ناامیدی مثل لباسی کهنه به گوشهای پرتاب شده. مردم دیگر خودشان را در ردای شرم نمیپیچند. دوباره امیدوار شده اند. شاید این فقر بالاخره به پایان برسد. اتفاقی در راه است، اتفاقی که نمیدانم چیست. بالاخره رهبری پیدا شده! اما با احتیاط از خودم میپرسم این رهبر ما را به کجا خواهد برد؟ از بین رفتن ناامیدی خیلی وقتها منجر میشود به قدم گذاشتن در راه های جنون آمیز.»
«آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند / یکدیگریم، حوصله ی شرح قصه نیست»
«تکرار نقش کهنه ی خویش در لباس نو/بازیگریم، حوصله ی شرح قصه نیست»
«مرد مگر گریه می کند؟ چه بگویم/طفل زمین خورده ام، چگونه نگریم؟»
«ناگریز از سفرم، بی سر و سامان چو باد/ به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد/کوچ تا چند؟!مگر می شود از خویش گریخت؟/بال تنها غم غربت به پرستوها داد»
«آخر آدم باید در این دنیا یه کار بزرگتری از زندگی روز مره بکند.باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می ورزم .»
«خود حقیقی چیست؟ ………….: همان که هستی، نه آنی که دیگران از تو میسازند.»
«دیوانه بمانید، اما عاقلانه عمل کنید. خطر متفاوت بودن را قبول کنید، اما بدون جلب توجه این کار را انجام دهید. ۸۸»
«نمی دانم چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد * بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد * به وقت عیش و عشرت می نوازد کوس بدمستی * به وقت تنگدستی مومن و دیندار می گردد ؟!»
«اکنون این را به من بگو: فکر نمیکنی تلاش برای درک زندگی مشکل واقعی است؟🤔۸۶»
«این فکر را که همیشه مزاحم کسی هستی از فکرت بیرون کن. اگر مردم چیزی را نخواهند، آن را بیان میکنند؛ و اگر شجاعت بیانش را نداشته باشند، تقصیر خودشان است. ۸۵»
«همه آدمها دیوانه هستند، اما کسانی دیوانهتر هستند که خودشان نمیدانند دیوانهاند؛ آنها فقط چیزهایی را که دیگران به آنها میگویند تکرار میکنند. ۸۳»
«زندگی کردن مثل گربهها، هدفی مقدس برای داشتن یک زندگی شاد است.»
«دکتر زخم را پانسمان می کند و می گوید: "طبیعت آن را درمان می کند!"منظور ازطبیعت عملکرد ضمیرناخودآگاه است.»
«صاحب من همیشه باهوشترین صاحب دنیا نیست، حتی گاهی هم خنگ است، در حد فاجعه. اما دوستش دارم.»
«همه چیز به یک مسئله وابسته است؛ «محیط». ۷۶»
«دکتر زخم را پانسمان می کند و می گوید: "طبیعت آن را درمان می کند!"منظور ازطبیعت عملکرد ضمیرناخودآگاه است.»
«هیچ چیز در زندگی، اتفاقی نیست.۶»
«هیچ کس نمیتواند قضاوت کند. هر شخص میزان دردهای خود یا کمبود معنی در زندگی خود را میفهمد. ۱۶»
«امید و آرزو بالاترین نقش را در رشد جامعه بازی می کند.»
«دوچرخه ای در کار نبوده مامان که پایمان به پایدانش برسد، افتادن از رویش پیشکش.»
««خرافاتی» چه لغت عجیبی. اگر به مسیحیت یا به اسلام اعتقاد داشته باشید، این را میگویند «ایمان». ولی اعتقاد به ستاره بینی یا نحسی سیزده خرافات است!.»
«طبق سنت طبی بقراط، اعتدال و شیوهی سالم زندگی بهترین و ضروری ترین راه جلوگیری از بیماری است.»
«…. و فقط درکی که از درون میآید میتواند به بصیرت حقیقی انجامد.»
«گفت:"آن چیزی که ایمان دارید محقق خواهد شد"»
«ایمان به این معنی است که چیزی را ک حتیاگر عقل و حواس شما آن را انکار می کند را به عنوان یک حقیقت بپذیرید؛ عملی می شود.»
«ایمان همانطور که در کتاب انجیل ذکر شده است یک روش تفکر،یک نگرش ذهنی، یک باور و اطمینان درونی و قلبی است.»
«در جای جای کتاب انجیل آمده که؛ طبق ایمانی که دارید به شما داده می شود.»
«آیا تا به حال شنیده اید ورزشکاری در یک حادثه حس بویاییش را از دست داده باشد؟! اگر قرار باشد به دلایلی دنیا به ما درسی بدهد که نمیتوانیم یاد بگیریم، ورزشکاران باید پاهایشان را از دست بدهند، فیلسوفان تفکرشان، نقاشان چشمشان، موسیقی دان گوشهایشان و آشپزان زبانشان را.....»
«سپاس خدایی را که اول است بیآنکه قبل از او اولی باشد و آخر است بدوناینکه آخری باشد🥹🤍»
«انجیل مرقس؛ هرچه که میخواهید طوری برایش دعا کنید که در دلتان باور داشته باشید که آن را بدست می آورید و صاحبش می شوید./موفقیت در این تکنیک، بستگی به این باور قلبی دارد که از قبل در ذهنتان، فکرو تصویر اینکه به واقعیت تبدیل شده است را تجسم کنید.»
«ذهن خودآگاهتان را با بهترین چیزها مشغول کنید و ناخودآگاهتان هم عین همان چیزهایی که به آنها فکر میکنید را برایتان رقم خواهد زد.»
«چه حرفها! مگر ما میتوانیم شخصیت آدمها را تعیین کنیم؟ چرا هرکس که به های هوی دنیا دل نمیدهد، میشود بیسر و پا؟»
«آمد کنارم نشست، سرش را به دامنم گذاشت، پاهاش را دراز کرد و چشمهاش را بست: «کارم از تکیه گذشته. دلم میخواهد توی بغلت بمیرم.» «تو دیوانهای» «شاید آره، شاید هم نه.» «اما من حسرتی شدهام.» «به چی؟» «به تو، لامذهب، به تو.»»
«با پس گردنی هایی که در حیاط مدرسه خوردم فهمیدم اقای اشرفی چندان هم دل خوشی از من ندارد»
«گفت: دوست داشتن كه عيب نيست باباجان. دوست داشتن دل آدم را روشن مى كند. اماكينه ونفرت دل آدم را سياه مى كند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم كه شدى آماده دوست داشتن چیزهای خوب وزيباى اين دنيا هستى. دل آدم عين يك باغچه پراز غنچه است. اگر با محبت غنچه ها را آب دادى باز مى شوند، اگر نفرت ورزيدى غنچه ها پلاسیده می شوند. آدم بايد بداندكه نفرت وكينه براى خوبى وزيبايى نيست، براى زشتى وبى شرفى و بى انصافى است. اين جور نفرت علامت عشق به شرف و حق است.»
«انان که می فهمند هیچ گاه سوار اسب دیگران نمی شوند.»
«و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می کشند گریه کردم، دخترهایی که بعدها از خود متنفر می شوند و مثل یک درخت تو خالی، پوسته ای بیش نیستند، و عاقبت به روزی می افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است، و خودشان نمی دانند چرا زنده اند.»
«وقتی خودت را همانطور که هستی میپذیری، تغییر کردن دیگر از سرِ اجبار نیست؛ از جایی میآید که واقعاً میخواهی رشد کنی.»
«بیشترِ محدودیتهایی که برای خودمون میسازیم، از چیزی که دربارهی خودمون باور داریم شروع میشن، نه از چیزی که واقعاً هستیم.»
««تو قرار نیست آدم دیگری بشی؛ قرارِ تو اینه که خودِ واقعیات رو بشناسی و تبدیل به نسخهی آگاهتری از خودت بشی.»
«مهمترین چیز در زندگی این است که یاد بگیریم چطور عشق بورزیم و چطور عشق را بپذیریم.»
ساختهشده برای کتابخوانهای فارسیزبان
© ۱۴۰۵، تمامی حقوق برای ابریشمک محفوظ است.